سفر یکروزه ی یهوییییییییییییییی

هفته ی پیش هستی خانوم رو بردیم برای معاینه ی چشم، که شماره چشمش تغییر کرده بود و کمی آستیگماتش کمتر و نمره اش بیشتر شده بود ،به گفته ی آقای دکتر خوب شدنی در کار نیست و در نهایت از سن ۱۸ سالگی به بعد فقط با عمل لیزیک خوب خواهد شد ...،آقای پدر برای خوشحال کردن هستی علاوه بر شیشه، قاب عینکش رو هم کلا عوض کرد و به سلیقه خود خانومی .... 

روز سه شنبه که تعطیل بود ساعت ۱۱ صبح تصمیم گرفتیم بریم جاده و آب و هوایی عوض کنیم و بعد از ناهار برگردیم،بعد از سد کرج بود که پدر و دختر گفتند چرا برنامه ی شمال نگذاشتیم و هوا خوبه و جاده خلوت و ... هی از اونا اصرار که همین الان بریم شمال و از من نه گفتن که آمادگی ندارم و هیچی نیاوردم و بی برنامه و بی جا و بی داروهای شبانه و لباس و .... نهههههه،ولی در نهایت به شرطی که بریم و تا آخر شب برگردیم قبول کردم که برای اولین بار تو عمرم اینجوری بی برنامه و وسیله برم سفر،یک ساعت دیگه که رفتیم کم کم راضیم کردن که اگر جای خوب پیدا کردیم یک شب هم بمونیم و چهارشنبه برگردیم،که دیگه اونجا سفت و سخت گفتم که حتما باید تا چهارشنبه ساعت ۵ عصر تهران باشیم که به وقت دکتر زانوم برسم و ... ،حدود ساعت ۳ ناهار خوردیم و ساعت ۴ توی هتل همیشگی اتاق رو به دریا گرفتیم (البته بماند که چون شناسنامه نداشتیم قبول نمیکردن و با وجود هستی میگفتند باید برید اماکن چالوس تاییدیه زن و شوهری بیارید و در نهایت بعد از چند دقیقه معطلی و کلی لوس بازی و دیدن کارت دانشگاه محمود و گرفتن کارت ماشین و ... )،هوا به شدت ابری و بارونی و ملس بود ،بعد از نیمساعت استراحت راه افتادیم به سمت فروشگاهها تا یه کتی چیزی برای هستی که اونروز کاپشنش رو هم جا گذاشته بود تو خونه و هیچ لباس گرمی نداشت و چندتا وسیله ای که لازم داشتیم بخریم ،دیگه خودتون نصور کنید دو سه ساعت چرخ زدن تو فروشگاههای مختلف حوالی نمک آبرود که تعدادشون هم زیاده ...،هستی لباس زیر و رو و حوله ی تن پوش و حوله ی سر و کلاه خرید که بیاد هتل بره حموم(همه چی خرید جز کت یا لباس گرمی که میخواستیم و پیدا نکردیم)،منم شلوار و شال و یکی دوتا لوازم آرایشی و دارو ...(خب به من چه میخواست بی وسیله مارو نبره سفر )بارونم میومد به قول گنجشککه اشی مشی آ ک ا د م ی گوله گوله ،خلاصه ساعت ۹ شام خوردیم و اومدیم هتل چرخی زدیم و ساعت ۱۱ بیهوش شدیم تا صبح ساعت ۸ که بیدار شدیم و رفتیم صبحونه و یکساعتی زیر نم نم بارون کنار دریا و عکس ....،ساعت ۱۱ هم اتاق رو تحویل دادیم و بعد از کمی خرید خوراکی و ماهی و ... راه افتادیم به طرف تهران ،جاده بی نظیر بود تو این سفر ،دقیقا از اون جاده های ابری و برفی و بارونی که همه دوست دارند ...،موقع برگشت من نشستم پشت فرمون و یه شیرین کاری کردم در حد تیم ملی که وقتی بعدش یادم میوفته چیکار کردم، تنه خودم میلرزه محمود که جای خود داره ...،توی جاده٬ افتادم پشت یه اتوبوس و از اونجایی که جاده چالوس نسبتا باریکه و بیشتر قسمتهاش سبقت ممنوع ،حدود نیمساعت تا چهل و پنج دقیقه پشت این اتوبوس که جلوش خالی بود و جاده خلوت ،قطاری از ماشینها مونده بودیم و منم دقیقا پشتش،هر بار که از روبرو ماشین نمیومد و سبقت هم مجاز بود رانندش سرعت میگرفت و میومد وسط جاده و اصلا راه نمیداد من رد بشم ازش،هی اومدم که رد بشم هی اون راه نداد جلومونم خیلی کم دید داشت که ببینم ماشین از روبرو نمیاد،خلاصه یه جایی که خوب دید داشتم و دیدم از ماشین روبرو خبری نیست ،یه بوق زدم و اومدم سبقت بگیرم و گاز دادم و ماشینها هم پشت من که اتوبوس سرعتش رو بیشتر کرد و کشید سمت چپ ،من رفتم تو خاکی نزدیکه کوه،محمود داد زد نوشین کوتا بیا لج نکن گاز نده ...ولی اصلا راه نداشت من کم بیارم چون ماشینا از پشت هم٬به من چسبیده بودن و تنها کاری که کردم این بود که بوق ممتد زدم و گازمو بیشتر کردم و بسیار بسیار مویی با اتوبوس و کوه رد کردم و سبقت گرفتم،محمود که نفس نداشت،تا چند مین صداش درنیومد تا اینکه گفت با اونکه حرفمو گوش ندادی ولی کار درستی کردی، فکر نمیکردم بتونی رد کنی ،مرگ رو با همه ی وجودم حس کردم،تا بعد از تونل کندوان اومدیم و بعد از خوردن آش، وقتی به محمود گفتم خسته شدم و خودت بشین،احساس کردم دنیا رو بهش دادن،هستی گفت اه کاش مامان میشست آخه مامان هیجان انگیز رانندگی میکنه ،بابا زیادی قانونمنده ،مرده بودم از خنده با این حرف هستی،محمود گفت آره اینقدر هیجان انگیزه که کمر درد دارم میمیرم،گفتم خب چرا؟مگه به من اطمینان نداری؟گفت اگر اطمینان نداشتم که تو این جاده ی پیچ در پیچ و باریک نمیذاشتم یه لحظه هم رانندگی کنی، ولی خداییش اونجا خیلی ترسیدم و از استرس کمر درد گرفتم ،منم گفتم مرگ که ترس نداره ،فوقش دری به رومون بسته میشد و دری دیگر بازززز،حدود ساعت ۳:۳۰ تو رستوران ارکیده ناهار خوردیم و ساعت ۵ رسیدیم خونه و دفتر سفر یکروزه و بی برنامه ی ما بسته شددددد،خدارو شکر ساعت ۶:۳۰ هم،به وقت دکترم رسیدم ...

اینو نوشتم که بگم،یه جاهایی تو زندگیمون باید بدون لحظه ای تامل و فکر تصمیم آنی بگیریم و بلافاصله اجراش کنیم و در حد یک نفس کشیدن هم وقت و جای فکر کردن نداریم،حالا چه تصمیممون درست باشه چه غلط ... سخته اما امیدوارم همیشه بتونیم تو لحظه های اینجوری، بهترین تصمیم رو بگیریممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مــــی گــوینــد ســـــاده ام،،
مـــی گـویــنـــد تـــو مــــرا با
یـک جمـــــلـــه ..... یـِــک لبـــــخـنـــد،،،
به بــازی میـــــگیــــری ... ... ...
مــــــی گـــوینــــد تـرفنــد هـــآیت، شیطنـــتهــــآیت
... و دروغ هآیـــت را نمــــی فهمـــم ... !!
مــــــی گویند ســــآده ام
اما تــوایــن را باورنکـن
مـــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــت دارم،
همیـــــــــن!!!!
و آنــــها این را نمـــــــی فـــهمنــــد...!!!!!!!!!!!!

 دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…

عشق...
با هم صعود کردن نیست...
عشق در وقت سقوط با هم بودن است ...

آدم ها

دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند.

آدم ها

هر چیزی که بخواهند،

ساخته شده و آماده از فروشگاه می خرند،

اما از آن جا که هیچ فروشگاهی دوست نمی فروشد،

آدم ها مانده اند بی دوست !

ای دوست...

تا توانی دست ها بگیر؛

که دست هایت روزی محتاج گرفتن خواهد شد ...!

یک جفت گوش سنگین می خواهم ،

که وقتی حرف هایم تمام شد مطمئن باشم که چیزی نشنیده است

تا چیزی از غرورم بماند برایم ….

/ 0 نظر / 81 بازدید