سفر به شمال و عکسهای روز اول سفر ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
سفر به شمال و عکسهای روز اول سفر ...

سلام به شما دوستان خوب و مهربونمون،مسافرت به دلیل جلسه ی مهم کاری بابایی هستی خانوم ٬که باید حتما دوشنبه صبح تهران می بودیم،کلا عوض شد و محمود سه شنبه عصر،خبر داد که اگه میخواید بریم سفر،به جای شنبه،فردا بریم،تازه هتل هم رزرو کرده بود و پول هم به حسابشون ریخته بود،و زمانیکه زنگ زدیم تا زمانش رو تغییر بدیم گفتند٬ زودتر جا نداریم و .....بعد از تلفن محمود خیلی دلخور شدم و تصمیم گرفتم اصلا نرم ٬ولی وقتی اومد و گفت آقای ....کلید ویلاش رو داد تا اگه جا پیدا نکردیم و دلمون خواست ٬بریم ویلاش و....بازم دودل بودم ولی بالاخره با اصرار محمود و هستی راضی شدم و در عرض 2 ساعت وسایل رو جمع کردم ،چهارشنبه ساعت 12 ظهر راه افتادیم به سمت چالوس،ساعت 5:30 رسیدیم ویلا،ولی چون جاش دنج و خلوت بود،ترسیدیم تنها اونجا بمونیم،برای همین رفتیم هتل(انقلاب خزر)که به ویلا هم،نزدیک بود،و همون شب رو بهمون جا داد(برای کنسل کردن شنبه هم٬ ۲۰ درصد از پولمون رو کم کرد و پس نداد)،ساحل قشنگی داشت با کلی وسائل بازی و تفریحی(چند بار تا حالا رفته بودیم ولی ایندفعه تکمیلتر شده بود)کلی خوش گذشت تا فرداش که دایی رضا و سمیرا جون هم اومدند پیش ما و با هم رفتیم ویلا و سه شب با هم اونجا بودیم،یکشنبه صبح رضا و سمیرا رفتند نور٬ پیش خانواده ی سمیرا که اونا هم اومده بودند شمال تا سه شنبه با هم برگردند،ما هم آماده شدیم و وسایل رو گذاشتیم تو ماشین ٬که محمود گفت من میخوام دوش بگیرم،منم اومدم مهربون بازی در بیارم و با هزار زحمت از توی چمدان که توی صندوق عقب ماشین بود،براش لباس زیر تمیز در آوردم ٬ولی سوییچ رو تو صندوق جا گذاشتم و ....گریه ام گرفته بود وقتی دیدم تمام درها بسته شده و ...دویدم طرف حموم و با ناراحتی به محمود گفتم که سوییچ رو تو صندوق جا گذاشتم،طفلی هیچی بهم نگفت و زود از حموم در اومد ٬ولی هر کاری کرد،هیچ سیخ و ....توی درزهای پنجره نرفت و لوازم خاصی هم نداشتیم اونجا،خوبه حالا سمیرا که دید هر دو گوشی هامون تو سفر هنگ کرده و کلا کار نمیکنه،با اصرار زیاد گوشی خودشو داده بود به من(مرسی عزیزم خیلی به دردمون خورد)محمود زنگ زد به پسر داییش که تو چالوس مغازه داره تا کلید سازی چیزی بیاره؟؟؟؟ولی دو ساعت بعد دست خالی اومد و گفت هر جا رفته به خاطر عید تعطیل بوده و ....خلاصه وقتی بازم دو تایی نتونستند کاری انجام دهند(اگه ماشین ایرانی بود حتما یه سوراخی درزی چیزی پیدا میشد تا شیشه رو پایین کشید و ....)محمود گفت باید شیشه کوچیک عقب رو بشکنند،خیلی ناراحت بودم و از اینکه سهل انگاری کرده بودم و محمود هم اصلا بهم چیزی نگفت و عصبانی نشد،بیشتر خجالت کشیدم(راست میگن گاهی ببخشش و مهربانی آدم رو بیشتر شرمنده میکنه و ....من با تمام وجودم حسش کردم)حالا مگه شیشه میشکست؟؟؟؟تمام دستای محمود به خاطر ضرباتی که به شیشه میزد زخم شده بود و نیمساعتی با هر چی در دسترس بود ضربه زد تا بالاخره شیشه شکست و درها باز شد،ساعت نزدیک 2 ظهر بود و دیگه وقت نشد بریم کنار دریا و ....برای  همین٬ جای شیشه رو با مقوا پوشوند و رفتیم ناهار خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران،اوایل چالوس تو ترافیک موندیم ولی وقتی جاده یک طرفه شد.....ساعت 8 رسیدیم خونه ی مادر جون و شام اونجا بودیم،ساعت 11 رسیدیم خونه و سفر به پایان رسید......تا ساعت 2 جا به جایی داشتم و صبح به خاطر خونه موندن هستی،نتونستم برم کلاس و تا شب در حال شستن لباس و خونه و .....تازه اومدم و نشستم پای کامی،به خیلی ها سر زدم ولی نتونستم کامنت بزارم که انشالا میبخشید....کلا سفر خوبی بود و خوش گذشت اگر اون اتفاق هم نمیوفتاد.....

هستی خانوم موقع راه افتادن

توی جاده در حال خوردن چای

روز چهارشنبه٬توی محوطه ی هتل

کنار استخر هتل

کنار دریا

در حال بازی با بابایی

سوار بر صندلی پرنده

اسم اینو نمیدونمفقط میدونم هر چی اونجا بود هستی و بابایی سوار شدن

شهر بازی سر پوشیده ی نمک آبرود

هستی و آقای چاپلین در شهر بازی

هستی همون شب موقع شام

خیلی خسته ام٬ساعت نزدیک ۲ نیمه شبه و باید صبح زود بیدار بشم٬نمیتونم از این بیشتر عکس بزارم٬فعلا عکسهای روز اول سفر رو گذاشتم تا بیام و .....

پی نوشت 1:مدرسه ی هستی از شنبه 4 مهر شروع میشه و چند روزی با هم خواهیم بود،سعی میکنم مروری به درسهای کلاس اول داشته باشه....

پی نوشت 2:عکسهای سفر زیاد هستش و احتمالا تو چند تا پست میزارمشون،دوشنبه ی پیش، با خاله بیتا اینا رفتیم پارک آب و آتش که بچه ها کلی بازی و شیطونی کردند که عکس اون رو هم میزارم.....

هستی تو پارک آب و آتش

هستی و کیارش سوار بر....

هستی و کیان سوار بر....

هستی در حال ....

موشهای آب کشیده.....

کیان یخ کرده بود حسابی....

خانومی بعد از تعویض لباس و آب بازی

پی نوشت 3:اگه حالم خوب باشه،فردا با هستی میریم جشن مدرسه ی کیان و کیارش(جشن شکوفه ها)که احتمالا اونجا هم عکس میندازم و ....کیان و کیارش عزیزم،امیدوارم فردا یکی از بهترین روزهای زندگیتون باشه و تا روز فارغ التحصیلی از دانشگاه موفق و سلامت پیش برید و باعث افتخار و سربلندی همه ی ما باشید،به امید اون روز ....ساعت 4 عصر هم،باید هستی رو ببرم برای تمرین گروهی فولوت و .....یعنی که فردا هم تا شب در حال بدو بدو خواهم بود.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ