جشن سالگرد و کلی عکس - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
جشن سالگرد و کلی عکس

 وای تا الان ،در حال، تر و تمیز کردن خونه و ....بودم،برای همین، تا بیام و بنویسم، کلی دیر شد،ولی الان کلی،نوشتنی دارم که به ترتیب مینویسم؟؟؟

روز دوشنبه،بعد از شام،مادر جون رو، از خونه ی دایی رضا،آوردیم خونه مون،تا چند روزی پیش ما باشه،برای همین، از اون روز، نتونستم زیاد بیام نت و ....سه شنبه عصر،با محمود رفتیم میلاد نور ،تا هدیه ی سالگرد ازدواج رو،برام بخره،که بعد از کلی گشت و گزار،یک سرویس طلای سفید، خیلی خیلی ظریف(طرح بولگاری)،به پیشنهاد همسری خریدیم(البته چون ،از دو برابر پولی که محمود، در نظر گرفته بود،بیشتر شد،مقدار قابل توجهیش رو، به حسابم گذاشت ،که قسطی بهش بدم،دیدی اینم نوشتم آقای همسر؟؟؟چون وبلاگ هستی رو، تو گوگل ریدرش ،سیو کرده، جزئ اولین خواننده های وبلاگ هستیه، ولی از بس لوسه، کامنت نمیزاره)موقع برگشت هم،آش رشته خریدیم و اومدیم خونه ،در کنار هستی و مادر جون .....

هستی من،6 ماهگیچه تپلی بوده عسل من

هستی من،7 سالگی(جدیدا، احساس میکنم، بزرگ شده هزار ماشالا و عشق من بهش،بیشتر و ....)این عکسش، تیپ همونی که ،پارسال ازش گرفتم و توی روزنامه بی اجازه چاپش کرد نه؟؟؟چقدر بچه ام عوض شده؟؟؟؟

روز سه شنبه،قبل از رفتن،هی ژست میگرفت و میگفت، مامانی عکس بنداز

چهارشنبه شب،توی سفره خانه ی عالی قاپو، جا رزرو کرده بودیم، که رفتیم و خیلی بهمون،خوش گذشت،حدود 5 تا ،خواننده اومدن و ....هستی که فقط، از سالاد بار،استفاده کرد و غذا نخورد، اما تا دلتون بخواد، بعد از شام، چای و لیمو ترش خورد....

شام هستی خانوم،چیپس و ماست و ....

مثلا با صحنه عکس انداخته

قربونش برم که خودش،هی تو کاغذ آهنگ در خواستیشو مینوشت و میداد به خواننده ها(علی سنتوری) ولی هیچ کدوم......

پنجشنبه صبح تا ظهر،با هستی ،یکسر به مدرسه اش زدیم و کمی خرید، برای مهمونی شنبه کردیم و اومدیم خونه،ساعت 5 عصر هم،هستی و مادر جون رو، رسوندیم خونه ی عموم، که افطاری ٬کلی مهمون داشت،و خودمون رفتیم سر کلاس و تا ساعت 8 ،اونجا بودیم و همونجا افطاری آش خوردیم،و به پیشنهاد محمود ،بعد از یکماه(تو ترک بودیم)رفتیم فیلم ،پستچی سه بار در نمیزند(دوستاش تعریف کرده بودن)،فیلم برای ساعت 9 شروع میشد و ما قبلش ،شام خوردیم و تا 9 خودمون رو رسوندیم،که خدا لعنت نکنه٬ اون دوستش رو،اینقدر مزخرف و چرت و ....که،خیلی دلم میخواست وسطاش،بیام بیرون، ولی باز هم ،به خاطر محمود عزیزم، واقعا تحمل کردم تا، فیلم تموم بشه،کلا من، از فیلمهای فروتن، خوشم نمیاد...ساعت 11 ،از سینما اومدیم بیرون،و از اونجایی که، کلید خونه رو، داده بودم به مامانم،تا اگه زودتر از ما،بابام رسوندشون خونه مون،پشت در نمونن،خیالم راحت بود،به پیشنهاد محمود، رفتیم یک آبمیوه طبیعی هم ٬خوردیم و توی پارک سعادت آباد٬ قدمی زدیم و اومدیم خونه،هستی و مادر جون هم،بعد از ما،رسیدند....خدا رو شکر٬ترم یک محمود هم٬ تمام شد و یکهفته ٬تعطیل هستن و از هفته ی بعدش ....بعد از پایان کلاس ٬ازم بابت آشنایی و تشویقم ٬به این کلاسها ٬کلی تشکر کرد ٬که خیلی خیلی خوشحال شدم

آماده برای رفتن به خونه ی عموی مامان نوشین٬ با مادر جون

جمعه ظهر ساعت 12،مامان رو ،بردیم هایپر مارکت،خیلی دلش میخواست ببینه، ولی طفلی، پادرد و کمردرد،نذاشت،زیاد بچرخه و براش ،یک صندلی پیدا کردیم و نشست، تا ما چرخی بزنیم،خیلی خیلی هم شلوغ بود؟؟؟ساعت 4 ،خرید برای مهمونی رو، تموم کردیم و اومدیم خونه ،همه رفتن دراز کشیدند و استراحت و... اما من، تا 11 شب، داشتم جمع و جور میکردم و می شستم و  ...

شنبه یعنی دیروز،خواهری و برادری و بابایی،برای افطار اومدن خونه ی ما،شب خوبی بود و دور هم خوش گذشت،من به کسی، نگفته بودم ،سالگرد ازدواجمون هست، ولی خانواده ی خودم، میدونند و همیشه تبریک میگن،محمود کیک و شمع گرفته بود،خواهری هم، برامون کیک و شمع خریده بود،این شد که، ما دو تا کیک و ....من،هنوز برای محمود عزیزم،کادو نخریدم،یعنی وقت نشد، که بریم خرید،ولی خودش، یک شلوار، ازم خواسته، که در اولین فرصت ،براش میخرم،خب چیکار کنم؟؟؟؟من خودم، بدو بدو میرم خرید، که برام .....ولی اون، اینقدر خودشو لوس میکنه ،که نگو؟؟؟وقتی هم، از خودم ،براش چیزی میخرم،به دلم نمیشینه و احساس میکنم، اونی که میخواسته، نیست؟؟؟؟ای لوس بیمزه ی ....مادر جون هم،دیشب رفت و کلی جاش خالیه؟؟

خوشگل مو بلند من، روز شنبه

کیان،هستی،کیارش(کیک قلب رو، خاله بیتا و کیک شکلاتی رو، محمود گرفته بود،شده بود 99)

اینم کادوی همسری به من، در نهمین سالگرد عقدمون

کیان و کیارش،بعد از خوردن کیک ،که خیالشون راحت شده بود(کیارش، از اول مهمونی میگفت،خاله نوشین جون، کی کیکی رو ،که ما برای شما گرفتیم،میاری بخوریم....)

اینم دخمل خودم،بعد از عکس گرفتن و قبل از خوردن کیک،برای اولین بار، اصلا نفهمیدم،کی بدون چونه زدن٬رفته تو اتاقش و خوابیده،اونم بدون 60 بار، شب به خیر گفتن ،به من و محمود،با لباس و گل سر و ...انگار خیلی خسته بوده،البته قبلش، آقا کیان، یک مشت تو دهنش زد ،که خونم اومد و بچه ام کلی گریه کرد....

پی نوشت 1: ۱۷ شهریور٬یعنی سه شنبه٬سالگرد ازدواج خاله بیتا جون و عمو ناصر عزیز خودمونه٬که همینجا٬ بهشون تبریک میگم و از طرف خودم و محمود و هستی٬کلی آرزوی خوشبختی و سلامتی و عشق و ....براشون در کنار کیان و کیارش عزیز دلمون٬آرزومندیم

خاله بیتا و عمو ناصر سالگرد ازدواجتون مبارک

پی نوشت 2:قرار فردا ٬با خواهری بریم٬برای کیان و کیارش٬ خرید مدرسه ٬انجام بدیمخواهری میخواد از تجربه ی من ٬استفاده کنهکیف مدرسه شون رو هم٬من و عمو محمودشون٬ میخوایم بگیریم ٬و انشالا با کلی انرژی مثبت٬ راهی مدرسه و کلاس اولشون ٬کنیم

پی نوشت 3:اگه جور بشه٬پنجشنبه یا جمعه٬خانواده ی مادر شوهری و عمه مریم و همسرش رو٬افطار دعوت میکنم ٬تا دور هم باشیم٬پس مامان نوشین٬ این هفته هم ٬کمی کم رنگ و .....خواهد بود

پی نوشت ۴:هستی٬ شدیدا در حال تمرین گروهی ٬برای کنسرت مهر ماه ٬هستش و امروز هم٬با همسری رفتند و آمدند٬هفته ی دیگه هم٬ باید بره و....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ