خرید کیف مدرسه و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
خرید کیف مدرسه و ...

 الهی من، قربونتون برم که،وقتی میبینم کامنتهام ،در عرض چند روز،از 100 بالاتر رفته،خجالت میکشم آپ نکنم، و به خودم میگم ،برو پست جدید بزار ،از بس که، به محبت و انرژی مثبتتون نیاز دارم و کلی تو زندگیم ،تاثیر قشنگ میزاره...امیدوارم، همیشه دلتون شاد و لبتون، خندون باشه

بابا محمود،با اونکه از هفته ی پیش،زودتر میاد خونه،ولی دلش نمیخواد از خونه بیرون بریم،و چسبیده به اتاق و اینترنتش ،مثلا ناهار میاد خونه، تا با هم باشیم،ولی از بس، دیر میرسه،دل و روده ام، به هم میپیچه،یکی دو روزی هم، سردرد گرفتم و کلی غر زدم،که نمیتونی تا ساعت 3 برسی،خوب من غذامو بخورم؟؟؟هر روز میگه،امروز دیگه ....ولی هر روز ،با حال غش،ساعت چهار و نیم،پنج ناهار خوردیم و دیگه شام نتونستیم بخوریم،از اونجایی هم،که ساعت 2 به بعد میخوابیم،دل غشه میگیریم،خلاصه، فکر کنم، تا آخر ماه رمضون، هر دو، زخم معده ای چیزی ....روز یکشنبه،با هزار غر و لند،سه تایی رفتیم،برای هستی،خرید کیف و لوازم مدرسه،کیفی که، من و محمود، خوشمون اومد،گرون بود، ولی همونی بود که ،میخواستیم(از 45 هزار تومان تا 60 هزار تومان)یعنی هم،چرخ داشت که ،جنسش هم، خیلی خوب بود،و هم،چرخش ،کامل در میومد و میشد فقط، کوله پشتیش رو انداخت ،ولی هستی خانوم،یک کیف رو پسندید، که همه ی اون شرایط رو داشت، ولی مارکدار نبود،هر کاری کردیم،راضی نشد،اونی که ما میگفتیم برداره(برای همین، با خودش ،خوشم نمیاد ،خرید برم) وقتی محمود،اون کیف رو هم، تایید کرد و گفت، اینم بد نیست،به نظر خانومی،احترام گذاشتیم و همونی که، خودش خواست، خریدیم،بعد از کیف هم،از اونجایی که مدرسه،اعلام کرده بود،امسال ،لوازم التحریر ،خودتون ،تهیه کنید،رفتیم سراغ دفتر و بقیه ی لوازمی که ،هستی خانوم، کم داشت،همه ی دفترهاش رو، مثل پارسال، سیمی برداشتم که، راحت بتونه بازشون کنه و بنویسه،کتابهاش رو هم،مثل پارسال، میدم بیرون ،سیمی و جلد کنند،برای همین، دیگه جلد و .....نگرفتم،با کلی ذوق و شوق،دفترها و مداد و ....میذاشت تو کیفش و دنبالمون میکشید٬که دلمون میخواست ٬هی براش خرید کنیم و  ....

اینم کیف کلاس دوم٬خانومی منسلیقه نیست که؟؟

 خرید اونروز برای ...

روز پنجشنبه،هستی ٬تمرین گروهی٬ برای کنسرت مهر ماه داشت،که ایندفعه ،برای اولین بار، با محمود راهیش کردم و خودم، حاضر شدم، تا برگردند و با هم، بریم کلاس،کلاس هم خیلی خوب بود، ولی همونطور که گفتم،حدود 5 نفر مذکر و 30 نفر مونث ،توی کلاس هستند،و جالب اینکه ،همسری، خیلی تو چشم(با وجود من)هستش، تا جایی که،وقتی افطار شد و مستر ،بچه ها رو، برای افطار نگه داشت و گفت، بعد از خوردن آش و ....بروید،دیدم یکی داره با محمود ،حرف میزنه،رفتم جلو و محمود٬ به هم ،معرفیمون کرد و گفت ،خانوم استاد فلانی ،که فلان جا، دیدیمشون؟؟؟اصلا یادم نیومد، ولی الکی اظهار آشنایی کردم،جالبترش اینکه ،خانومه گفت،خانومتون یادم نیست و شما رو، به خاطر داشتم،راستی مهندس، به .....(شوهرش)بگید٬ تو این کلاسها ،شرکت کنه(حسودیش شده بود٬ همسری من اومده و ....)خانوم، تشریف بردن و با محمود ،مشغول خوردن چای و زولبیا بودیم که، یک خانوم دیگه، که فوق العاده، سوال میپرسه و معلومه حواسش، به همه هست؟؟؟ اومد جلو و به محمود گفت،ببخشید شما تو فلان شرکت، کار میکنید؟؟؟محمود گفت ،نه چطور مگه؟؟؟خانومه گفت،آخه سر رسیدی، که توش مینویسید(کور شی الهی که، حواست به جلد سر رسید شوهر مردم، هم هست،ببینید چقدر نگاه کرده، که جلد سررسید ....) مال شرکتی که، من توش کار میکنم و اسمش اینه و ....میخواست بگه، من مهندسم(خاک برسرت، با اون مهندسیت)محمود گفت،این سر رسید، مال شرکت خودمونه و مال.....اصلی هستش و شرکتهای زیر مجموعه ،هر کدوم ،به اسم خودشون ،روی جلد رو ،تغییر دادن،خانومه گفت،آهان ببخشید مزاحمتون شدم؟؟؟؟خوب مثلا که چی؟؟؟حالا محمودم، اونجا که تو کار میکنی باشه ،چه ربطی داره؟؟؟چه دلیلی داشت که، بدونی این سر رسید مال کجاست؟؟؟؟محمود خودش، به تمام فامیل، از سررسید شرکت، هر سال ،عیدی میده،یعنی هر کی دستش بود،کارمند اونجاست؟؟؟خلاصه، با اونکه کلی رو خودم، کار میکنم که٬ حساس نباشم،رفتم تو فکر،از محمود خواستم بهم بگه ،منظور این احمق، از این سوال، چی بوده؟؟من ٬اگه کسی رو هم، جایی ببینم، خودمو میزنم به ندیدن ،که طرف راحت باشه،اونوقت اینا، اومدن و با این حرفهای مسخره شون ٬چی میگن؟؟؟؟محمود گفت،والا به نظر منم، کارشون بیخود بود،اصلا محل نزار ،برن گمشن،شاید چون من و تو ،با هم میایم کلاس،براشون جالبه؟؟؟و گرنه چه دلیلی، میتونه داشته باشه؟؟؟با همون بی حوصلگی،رفتیم برای دوست هستی،کادوی تولد و برای خودش کتاب داستان و لیوان و .....خریدیم و اومدیم خونه، ولی من، همچنان در کار بعضی از این، خانومای بی فهم و شعور و .....موندم و از همشون بیزارم،چون من ،خودم رفتارم رو ،با جنس مخالف ،همیشه با حد و مرز خاصی،حفظ میکنم(مخصوصا متاهلین)برام ،اینجور رفتارهای سبک و ....آزار دهنده، هستش و .....

امروز یعنی جمعه،هستی، تولد روژان(دوست مهد)دعوت داشت،ساعت 5 گذاشتیمش خونه ی روژان،و خودمون رفتیم،هایپر استار(نیلو جون، تو وبش آدرس گذاشته بود٬تهران-بزرگراه شهید ستاری-بلوار فردوس غرب-خیابان بهار جنوبی-خیابان ارم شرقی-مجتمع هایپرمارکتهای هایپر استار)که خیلی شبیه فروشگاههای خارج از کشور بود(شیک و قشنگ، با قیمتهای نسبتا مناسب)،همه چیز، توش پیدا میشد،از خوراکی و میوه و کیف و کفش و لباس و ...تا وسایل و ابزار ماشین و خونه و لوازم التحریر و قنادی و تمام جنسهای شهروند و .....کلا، خیلی خوشم اومد و همش، احساس میکردم، تو ترکیه یا تایلند(که رفتم)،دارم خرید میکنم،دقیقا شکل اونا، درستش کردن ،خیلی بزرگ بود و ما نتونستیم، تو 2 ساعت، همه رو ببینیم(قسمت پوشاک، اصلا نرفتیم)،هیچی نمیخواستیم، ولی کلی خرید کردیم (هستی هم نبود که کلافه مون کنه)و بدو بدو،اومدیم بیرون،همون موقع هستی زنگ زد که،مامان الان نیا دنبالم(8 شب) و 9 بیا،منم گفتم،باشه مامان، 9 میایم،خوش بگذره؟؟؟؟برای همین ،رفتیم دوتایی شام خوردیم، ولی با اونکه، من فکر میکردم، ماه رمضون ،رستورانها خلوته و مردم، پای سفره های افطا،از بس شلوغ بود،ساعت از 9، گذشته بود که، هستی رو، برداشتیم و اومدیم خونه....

امروز قبل از رفتن به تولد

نمیدونم چرا رفت صندلی رو بغل کرد؟؟؟

وقتی برگشت۴ تا از گل سرهاش نبود٬فکرش رو بکنید٬چقدر بالا پایین پریده ٬خونه ی مردم

پی نوشت 1:در مورد کرم عرق دست ،پرسیده بودید ٬که باید بگم،خیلی کم یادم میوفته و ازش استفاده میکنم، ولی روی هم رفته،بد نیست، ولی تاثیرش زیاد نمیمونه و باید ،همش کرم بزنی ٬که اونم معنی نداره،دستگاه یونیزاسیون،که توی اینترنت دیدم،توی ایران، برای مصارف خانگیش، هنوز نیومده و به هر کی ،میگیم،اصلا نشنیده،و موندم چی کار کنم؟؟؟برای همین٬ از دوستان خارج از کشورم ،خواهش میکنم،یه پرس و جویی ٬برام بکنن و ببینند،کارایی و قیمت این دستگاه ،چه جوریه؟؟؟ارسالش به ایران، چه جوریه؟؟؟و اصلا ٬به درد میخوره و تاثیر گذار هست یا نه؟؟؟خیلی دلم میخواد بخرمش ،شاید از این ....ممنونم از لطف و محبتتون

پی نوشت 2:یکساعت پیش،رفتم تو اتاق محمود،دیدم مظلومانه ،گوشی گذاشته و داره تو اینترنت(ما دو تایی، همزمان تو اینترنتیم،اما اون٬ تو اتاق کارش،که خیلی گرمه و با پنکه سر میکنه،و من، جلوی تلویزیون و م ا ه و ا ر ه،کنار اسپیلیت،تو اتاق پذیرایی ....خداییش، خیلی ازش ممنونم، که همیشه ،بهترین رو ،برای من ،فراهم میکنه، بعد خودش)خبرها رو، میخونه و گوش میده،به قول خودمون ش ی ر م سر رفت،یه بوس کوچولو از پشت ٬کردمش و گفتم،میدونی داره 9 سال میشه؟؟؟جا خورده بود،گوشی رو برداشت و گفت،9 چی؟؟گفتم٬ نزدیک 9 ساله که خوشبخت شدی،یه کم فکر کرد و گفت،اه گمشو تو ام؟؟؟؟؟از اون گمشوهایی که٬ از هزار حرف عاشقانه قشنگتربود برام،گفتم،راست میگم دیگه،تا هفته ی دیگه(14 شهریور) 9 سال که٬ من زنت شدم و خوشبختت کردم،مرده بود از خنده،میگه چیه میخوای قرار کادو رو بزاری؟؟؟گفتم ،آره دیگه،هر چی منتظر شدم ٬خودت تکونی بخوری٬ دیدم نه ؟؟؟خبری نیست،این شد که٬ اومدم بگم سه شنبه٬ بریم همون گردنبندی که گفتم بخریم،گفت٬ خوب؟؟؟گفتم٬ برای چهارشنبه شب،سفره خونه ی ....جا رزرو کن(مثل هر سال)،گفت،چشم ٬دیگه؟؟؟گفتم،زیرش نزنیا،چون امسال٬ روز زن و مادر هم٬ نخریدی برام،یک گردنبند خوشگل ٬طلا سفید٬ میخوام(همه ی طلاهای من ٬زرد و سفید با همه و سفید زیاد دوست نداشتم ولی الان٬ دوست دارم)گفت،من تا سقف ....برای کادوت ٬گذاشتم کنار،اگه بیشتر شد،خودت بده،منم که مظلوم....حالا ٬اگه طرحی ٬پیشنهادی دارید ٬برام کامنت بزارید،من معمولا٬ از کریم خان ٬طلا میخرم،شما٬ اگه جای بهتری میشناسید ٬بهم بگید،فقط نگید٬برو بازار٬که اصلا محمود٬ اهل بازار و شلوغی و ....نیست،تازه ٬بهش گفتم،الان میرم تو وبلاگم٬ مینویسم که٬ نتونی زیرش بزنی ی ی ی ی

پی نوشت 3:از هایپر مارکت٬ ۴ طعم قهوه خریدم و اومدیم خونه٬هر کدوم یک رنگش رو برداشتیم و با شیر درستش کردم(اصلا تو آب جوش دوست ندارم)خوشمزه بود٬ ولی هر چی خوردیم٬ نتونستیم فرقی بینشون احساس کنیم٬اینقدر با محمود٬ سر همین مزه مزه کردن٬ خندیدیم و به خودمون....که با چه وسواسی٬ این طعمها رو٬ برداشتیم.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ