آخر هفته خوب و پی نوشت بد - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
آخر هفته خوب و پی نوشت بد

چهار شنبه ،وقت دکتر چشم براش گرفته بودم و ساعت 7 مطب بودیم،دکتر گفت خدا رو شکر تنبلی چشمش تقریبا خوب شده ولی هستی چون چشمش آستیگمات باید حداقل تا ده سالگی(شایدم همیشه)عینک بزنه و خانومی من٬ در هر صورت٬ یه دختر عینکی هستش.........Madمنم که کلی دلخور بودم و فکر میکردم هستی با عینک زدن کلا خوب میشه حسابی کلافه بودم Exclamationولی خب کاریش نمیشه کرد،با پدر و مادر و دایی و خاله و عمه و عمو و........آستیگمات و عینکی از این بیشتر نمیشه توقع داشت.Sad

پنج شنبه عصر، اول رفتیم پارک ساعی و هستی تو زمین بازیش کلی بازی کرد و از هیچ سرسره ای نتونست بگذره و همه رو امتحان کرد،اینم عکسای شیطونک من:A Peck

 

 

هستی در پارک ساعیShocked

 

Yeah 

 

 The Joker

 Luv Ya

 Love Couple

بعدش هم ،سه تایی رفتیم فرحزاد و کلی هوا و شام و....خوردیم ،Laughingهستی هم که حسابی خسته بود راضی شد زودتر بیایم خونه و بخوابه.Mr. Cool

 

 

 به اصرار خودش رفتیم فرحزاد ولی از خستگی.......Bash

 

جمعه ،تا عصر خونه بودیم و ساعت 7 به پیشنهاد خانوم کوچولو که تازگیها به تئاتر و سینما علاقه مند شده ،رفتیم سینما عصر جدید و فیلم تلافی رو (که خیلی آبکی بود ) دیدیم و سر ساعت 9 خانومی رو برای خواب به خونه رسوندیم. Twisted Mad

پی نوشت 1:چند وقتی میشه که هستی خیلی کم اشتها و بد غذا شده ،Neenerفکر میکنم لاغر هم شده و من از این بابت خیلی ناراحت و باهاش در گیرم،Karateبیشتر غذاها رو که قبلا خیلی خوب میخورد٬ رو میگه دوست ندارم(قورمه سبزی،جوجه کباب،کباب،کدو،باقالی پلو و.........)نمیدونم چیکار کنم ،Embarassedحتی میوه و تغذیه مهدش رو هم با گریه میخوره و به همین دلیل همش از دستش عصبی هستمExclamation و میخوام دوشنبه صبح که میخوام واکسنشو بزنم با دکترش صحبت کنم٬ تا بچه ام محو نشده یه کاری کنه..........Laughing

پی نوشت 2:امروز میگه، مامان، برای جشن فارغ التحصیلی(پیش دبستانی) The Jokerباید این شعر رو حفظ کنم،بغلش کردمو کلی ماچ مالیش کردم و دوتایی شعرو حفظ کردیم.

پی نوشت3:بهش میگم خودتو برای واکسن روز دوشنبه آماده کن،میگه من صد تا واکسن میزنم ولی یدونه آمپول نمیزنم..............

 

پی نوشت دوشنبه ظهر(بد):

دیشب ساعت ۹:۳۰ مامانم تلفن زد و گفت :دو تا از نوه های عمه سمیرا(زن داداشم)جمعه شب با مادرشون به مهمونی رفته بودن که آژانس اونور اتوبان همت پیاده شون میکنه و یه سوناتا بهشون میزنه و مادر زخمی میشه و بلند میشه میره میبینه دختر بزرگ که ۲۱ ساله بوده مرده ،بعدش میره دختر ۶ ساله شو بغل میکنه که اونم تو بغلش جون میده و...........به سمیرا زنگ زدمو تسلیت گفتم و حال مادر بچه ها رو پرسیدم که گفت دیوونه شده ،تو یه لحظه بچه بزرگ و کوچیکش جلوش مردن و فقط یه پسر دیگه داره ،شب قبلش واسه دختره خواستگار اومده بوده و...........حرفاشو درست نمی شنیدم وقتی تلفن رو قطع کردم خیلی حالم بد شد و همینجوری اشک میریختم و هستی جلوی چشمم بود ،هر کاری کردم نتونستم از هجوم افکار بد خودمو دور کنم و مدام صحنه های اون تصادف و از دست دادن عزیزترین موجود روی زمین برای یک مادر٬ داشت دیوونه ام میکرد،نه دیگه تلویزیون دیدم و نه کتاب خوندم،رفتم تو تخت هستی و کلی بوسش کردم و اشک ریختم ،بعدش هم رفتم تو اتاق کار محمود که داشت روزنامه میخوند و با بغض بهش گفتم مگه بدون هستی هم میشه زندگی کرد ،میشه نفس کشید،میشه از خونه بیرون رفت،میشه زنده بود.........دیگه نتونستم خودمو آروم نگه دارم و با صدای بلند رو شونه محمود های های گریه کردم ،اونم که دید حالم خوب نیست حرفی نزد تا کمی آروم بشم،وقتی اومدم تو رختخواب هم نتونستم فکرمو جمع کنم و از محمود خواستم بره تو اتاق هستی بخوابه که صدای هق هق منو نشنوه و...............تا صبح پلک رو هم نزاشتم و به خودم میپیچیدم،همیشه من همینجوریم برای اینکه بتونم کسی رو درک کنم خودمو جای طرف میزارم و..........این یکی ولی برام خیلی گرون تموم شد و تا ساعت ۲ ظهر یعنی یکساعت پیش، نتونستم از تو رختخواب بیرون بیام و هنوز چیزی هم نخوردم و نمیدونم خدا چرا .............من آدم بی اعتقادی نیستم و از سن راهنمایی تا حالا نمازم قطع نشده و خدا رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و .............اما داغ عزیزامو نمیتونم فکرشو هم بکنم مخصوصا سه نفرو که هر وقت به یادش میوفتم مریض میشم(هستی،محمود،مامانم)دست خودمم نیست و هر کاری میکنم هر وقت که کسی میمیره یا به بهشت زهرا میرم از فکر نبود این سه نفر دیوونه میشم و از خدا از صمیم قلبم میخوام که منو زودتر از این سه عزیز از دنیا ببره و.............

در همینجا از خدا میخوام به این مادر داغدیده و همه مادرای مثل اون صبر زیاد و سلامتی ادا کنه هر چند میدونم غیر ممکنه مادری بعد از چنین حوادث تلخی بتونه از ته دل بخنده و زندگی کنه........

تو رو خدا ببخشید ناراحتتون کردم ولی اینجا تنها جایی بود که الان میتونستم کمی خودمو باهاش تسکین بدم.

راستی امروز نتونستم هستی خانومم رو واکسن بزنم چون احساس کردم اصلا نمیتونم پشت فرمون بشینم و به صحنه تصادف فکر نکنم،انشالا اگه خدا بخواد چهار شنبه یا شنبه میبرمش، هر چند صبح خودش کلی کیف کرد و با خوشحالی رفت.

خدا، حافظ و نگهداره خودتون و بچه های عزیزتون و خانواده های مهربونتون باشه

 

هستی خانوم، آخر هفته پیش، حسابی کیف کرد و ما هر جایی که پیشنهاد میداد بردیمش تا خوشحال بشه ،I Luv Uچون تو این بهاری، کمتر وقت کرده بودیم پارک و...........ببریمش،البته تمام گرفتاریمون به خاطر مدرسه و تولد و......خودش بود.Mr. Green

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ