هفته ای که گذشت و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
هفته ای که گذشت و ...


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 

 یکشنبه  شب،برای اولین بار،مرغ شکم پر درست کردم،گفتم ،9 ساله گاز فردار(جوجه گردون) و 6 ساله که ماکروویو دارم،مرغ شکم پر نپختم،بزار حالا که فلیورویو گرفتم،بپزمتا صدای محمود درنیومده،یه شیرین کاری کنم،که ببینه چقدر از وسائل،خونه استفاده میکنم،این شد که ،از روی دستوری که، توی برنامه ی به خانه بر میگردیم،نوشته بودم،درست کردم،خدا رو شکر ،خیلی خوشمزه شده بود و مواد و زحماتم به هدر نرفت....

 

 سمت راست٬مرغ روغن و زعفران زدهسمت چپ٬سماخ هم٬ روش پاشیدم 

قبل از فویل پیچیدن 

فویل پیچیده و توی فلیور ٬در حال پخت 

 بعد از ۲ ساعت پختن٬موقع سرو غذا

اینم از شکم باز شده و موادشمحمود میگفت٬ول کن بابا٬ میخوایم بخوریمش

 

دوشنبه عصر،سیب زمینی گذاشتم تا بپزه، که کوکو درست کنم،اما وقتی درش رو برداشتم،بخارش انگشت شصتم رو،چنان سوزوند ،که تا شب،اشکم میومد،زنگ زدم به محمود و گفتم،ببخشید امشب شام نداریم(همیشه که نمیشه شام داشت نه؟؟)دستم میسوزه و نمیتونم غذا بپزم،ناراحت که نمیشی؟؟؟گفت،نه  عزیزم چرا ناراحت بشم؟؟اومدم خونه ،زنگ میزنم یه چیزی بیارن،دستت چطوره؟؟؟خودمو لوس کردم و گفتم،دارم میمیرم، برام پماد آلفا بخر لطفا....این شد که، زود خستگی مرغ پختن رو درآوردم و تا شب، وبلاگ خوندمو، کامنت گذاشتم،شب پماد آلفا که زدم،خدا رو شکر ،انگشتم خیلی بهتر شد....

سه شنبه شب،از کامنتهای وبلاگ هاله جون مامان ارشیا،به وبلاگ آرام جون رفتم و تمام آرشیوش رو خوندم،و چنان حالم بد شد و دگرگون شدم که ،دیگه نتونستم وبلاگ بخونم و رفتم تو رختخواب و کلی اشک ....خدا، چقدر سخت، آدمها رو امتحان میکنه....

چهارشنبه عصر،هستی رو بردیم چشم پزشکی،که خدارو شکر،چشم چپش،25 صدم،کمتر شده و دکتر نسخه داد تا شیشه ی عینکش رو عوض کنیم،البته هستی، دلش میخواست یک عینک دیگه براش بخریم، که من و محمود صلاح ندونستیم و بهش گفتیم،فریم عینکت هنوز ،سالمه و نیازی به عینک جدید نداری،اونم با کمی دلخوری قبول کرد و اومدیم خونه....

پنج شنبه،ساعت 12 ظهر،با هستی رفتم بوستان،عینکش رو دادم تا شیشه اش رو عوش کنند،لباس مدرسه اش رو هم،دادم خیاطمون،تا کوتاهش کنه،البته فقط شلوارش رو کوتاه کرد و گفت ،پارچه آب میره و ممکنه کوچیکش بشه ،که منم قبول کردم،از بس گفت گشنمه،علی رغم میلم، که هیچ وقت، اونجا غذا نمیخورم،براش ساندویچ گرفتم ،ولی خودم ،اصلا خوشم نیومد،ساعت 2 رسیدیم خونه و از ساعت 5 تا 8 شب،با محمود رفتم کلاس ف ر ا د ر م ا ن ی،آخه میدونید چیه؟؟؟محمود، که اصلا موافق این کلاسها نبود،راضی شده ،که تو کلاسها شرکت کنه،منم که کلی خوشحال شدم از دخترعمه ام،یک مستر خوب، آدرس گرفتم(شهرک غرب)که پنجشنبه ها عصر،کلاس ترم یک، داشته باشه،الان دو هفته ،میشه که میره،هستی رو٬ گذاشتیم خونه(نیاید اعتراض کنید، چون نه میشه تو اون کلاسها بردش و نه جایی برای گذاشتنش داریم،براش توضیح دادم و قانعش کردم که باید پنجشنبه ها من و بابایی ....)و دو تایی رفتیم کلاس،برام کلی جالب و قشنگ بود که، بعد از 9 سال زندگی مشترک،با محمود ،سر یک کلاس، بشینم،از شانس من،اونجا، خانومها و آقایون ،تو دو ردیف جدا، نشسته بودن؟؟؟؟ما هم نبش ردیفها ،کنار هم نشستیم،ولی محمود بد جنس،از بس با من حرف زد و خندید،آب و شیرینی برام آورد و ....به زور خنده هامو ٬نگه داشته بودم،تازه، کلی هم، مزه ی کلاس بود و تیکه مینداخت(خداییش ،عجب استادیه این همسری من)خانومها هم میخندیدند و باهاش بحث میکردن؟؟؟(5 تا مذکر و 30 تا مونث، توی کلاس بود)مستر هم،چشم ازمون برنمیداشت؟؟؟هیچ کس، تو فکرشم نمیگذشت، ما یه بچه ی 8 ساله تو خونه گذاشتیم و ....خیلی کلاس خوبی بود و خدا رو شکر، از تدریس مسترشون هم،خوشم اومد...ساعت 8 ،اومدیم دنبال هستی و به عنوان جایزه،بردیمش پارک ملت،تا بعد از مدتها،(بیشتر از یکسال) که میخواستیم بریم و نمایش فواره ها با موزیک رو ببینیم...خیلی جالب بود و کلی خوشمون اومد،موزیکشم تایلندی بود و کلی ما رو برد ،به گذشته ها و سفر تایلند و ش و هاشون و ...بعد از اون،رفتیم رستوران غروب که اونجا،یکی از عموهای فیتیله رو، با خانومش ،که حامله بود و دخترش که همسنای هستی ٬نشون میداد،دیدیم،ولی طوری راه میرفت و ....که آدم زورش میومد نگاش کنه،چه برسه به اینکه ....ساعت از 11 شب ،گذشته بود که، رسیدیم خونه،هستی خوابید،من و محمودم،هر کدوم رفتیم سراغ کامی خودمون و شروع کردیم به وب گردی و ....البته ٬من که معلومه ،ولی محمود، همچنان،خبرها رو دنبال میکنه و از نون شبش، واجبتر شده....

 هستی توی پارک ملت

هستی در حال دیدن...تو عکس سمت چپ محو شده 

 اینم یک عکس هنری

 اینجا٬ از دست پسر بچه ای که٬از کالسکه پایین نمیاد دلخوره

هستی توی غروب٬در حال خوردن نان سیر دار٬تازگیها به جای غذا همش....

 

جمعه هم،بعد از کلی شک و تردید و دست دست کردن،ساعت 1:30 تا 7:30 با سمیرا جون(زن داداشی)توی آرایشگاهی که اون میشناخت،بودیم تا من،رنگ و مش کنم،این وسطا، سمیرا و خواهرشم ،مش کردند و من همچنان، منتظر باز شدن رنگ موهام بودم و... از کلاه در آوردنی،چون موهام بلند بود،خیلی خیلی اذیت شدم و همش چشمام اشکی بود(بکش ،خوشگلم کنه ی خودمون)ولی صدام در نیومد،آرایشگر،به سمیرا میگفت،عجب خواهر شوهر مظلوم و ماهی داری ....خلاصه واقعا هلاک شدم تا تموم شد،مشم خیلی پره و یک چیزی تو مایه های یکدست بلونده،که کمی پشتم قهوه ای روشن داره،دقیقا همون عکسی که تو ژورنال نشونش دادم،در آورد ولی خیلی اذیت شدم،دیگه حالا حالاها،کاریش نمیکنم و هی میرم، ریشه هارو رنگ میزارم،از این به بعدم٬ فقط مش با فویل....محمود و هستی اومدند دنبالم و گفتند، باید شیرینی موهات رو بدی و ما رو شام مهمون کنی،با اونکه خیلی خسته بودم ولی قبول کردم و مثل همیشه ،محمود نامردی نکرد؟؟؟ما رو برد ،رستوران ترکیه ای اویا (ملاصدرا)و کلی پیاده شدم...بعدش اومدیم خونه،هستی که طبق معمول زد تو ذوقم و گفت،مامان جون،مثل پیرزنها شدی؟؟؟؟ولی محمود،وقتی رفتم حموم و اومدم،اظهار فرمودند که٬ قشنگ شده،ولی خودم که هنوز عادت نکردم،از دیشب تا حالا،یواشکی از جلوی نگهبان و سرایدار و همسایه ها، رد میشم که منو نبینند،محمود دیشب میگه،این نجابتت منو کشته؟؟؟؟نه به این بلوند کردنت ؟؟؟نه به این خجالت کشیدنت؟؟؟تو که میخواستی از مردم٬ قایم بشی،مگه مجبور بودی؟؟؟(حالا چند وقت پیش میگفت، برو تمامش رو٬ بلوند کن ،بهت میادا...انگار من مسخره شم؟؟؟؟)

هستی در رستوران اویاهمش میگید٬ بزار خودش لباس بپوشه٬منم نبودم خونه ٬ببنید٬ چه تاجگذاری کرده خانوم

امروزم ساعت 9 صبح،خانوم رو ،بردم کلاس جبرانی شنا،تا 11 هم، توی استخر، پختم از گرما،تا تشریف بیارن،خدا رو شکر، دو جلسه بیشتر نمونده،همش میگه پاییزم، منو بنویس استخر، ولی عمرا،اونموقع دیگه ،خودم میرم...به خاطر همون ،صبح زود ،پاشدن،از صبح سرم داره میترکه(دیشب 3 خوابم برد)و الانم با کمال پررویی با همون ترکیدن،دارم آپ میکنم....ولی از اونجا٬ بردمش مهد کودک ،تا به کلاس نقاشی و ...برسه،هر چیم گفت ،نمیرم،قبول نکردم که بیاد خونه،همین چند ساعتی که خونس، مغزم رو به اندازه کافی ،میخوره...اونم با این سر درد....همین الان، آهنگ فوره لیز(سارا کروی خودمون)رو ،که دو سه هفته ای، تمومش کرده ، با همین ترکیدن،و کلی ادا اطوار،ضبط کردم، تا براتون بزارم..... 

 

پی نوشت 1:خداییش ،بعضی ها، با چیا که، کار ندارند؟؟؟یکی اومده، برام کامنت گذاشته،من اصلا، از جنسای بوستان، که شبیه جنسای دست دوم گمرک ،میمونه ،خرید نمیکنم و خوشم نمیاد ،یعنی که شما....همونجا جوابش رو دادم، ولی دلم خواست، اینجا هم بگم،اولا، هر کس، خودش میدونه ،از کجا خرید کنه و به کسی مربوط نیست،دوما،من تا حال، نه گمرک رفتم و نه جنس دست دوم خریدم، که بشناسمشون،ولی انگار این خانوم ،که مدام تو گمرک، سیر میکنه ،و تخصص تو جنسهای دست دوم داره،براش گرون اومده، که من میرم بوستان خرید،ثالثا،من نگفتم میرم بوستان، لباس شب میخرم(که اونم موردی نداره)،چون مدتهاست بوستان رو میشناسم و جای همه ی مغازه هاشو میدونم،هر چی میخوام(خیاطی،لوازم تحریر،شهروند،کادویی،عینک،شال،لباس تو خونه،شلوار و....)تو هفته، روی کاغذ،یادداشت میکنم و آخر هفته با محمود یا خودم،میرم و خیلی زودتر کارم رو انجام میدم،والا نمیدونستم، بابت اونم، باید توضیح بدم و گرنه زودتر میگفتم، که بعضی ها ،زیاد به خودشون فشار نیارن.....

پی نوشت 2:پنجشنبه آینده،داداش رضا و سمیرا جون،اولین سالگرد ازدواجشون(انگار، دیروز بود داشتم ،براتون ،از عروسی و پا تختی و ....مینوشتم نه؟؟؟)رو ٬که 31 مرداد هستش٬ جشن می گیرو همه ی مهموناشون،دخترها و پسرها و زوجهای جوون(ما دیگه)فامیل و دوستاشون هستن،از همین جا،به هر دوشون،تبریک میگم و یک دنیا ،خوشبختی و سعادت و سلامتی براشون آرزومندم.....

پی نوشت 3:تا فردا شب٬تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ