کادوی روز زن و پی نوشت دوشنبه ظهر - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
کادوی روز زن و پی نوشت دوشنبه ظهر

چی بگم از هفته ای که گذشت..............

سه شنبه روز مادر، هستی با یه کاردستی برای من اومد خونه و محمود هم با یه دسته گل قشنگ از طرف خودش و یه شاخه گل رز از طرف هستی،بعد سه تایی رفتیم بوستان و محمود یه ساعت نگین دار قشنگ گوچی برای من و یه ساعت قرمز دخترونه برای هوو(هستی)خرید و یه شامی بهمون داد و اومدیم خونه،اون روز نه خونه مامانم و نه خونه مادر شوهر رفتیم و موند برای آخر هفته و.........

 

 

عزیزم از گل قشنگت ممنونمA Peck

 

اینم ساعت برای مامان نوشینROFL

 پنج شنبه عصر،اول رفتیم شریعتی و محمود یه عینک آفتابی و یه بخار شور در ادامه کادوی روز زن برای من خرید و کلی خوشحالم کرد(کادوهام هیچ ربطی به هم نداشت،عینک آفتابی،ساعت مچی،بخار شور،گل)و از اونجا برای مامانم غذا خریدم و یک سر بهش زدم که عزیزم هم اونجا بود،و برای شام رفتیم خونه مادر شوهرم و کادوی اونم که پول یه مانتو بود بهش دادیم و.........

 

 

اینم بخار شور برای مامان نوشین(البته برای کلفتی)Mad

 

اینم برای خوش تیپی مامان نوشین(به بالایی در)Neener

روز جمعه تا عصر خونه بودیم و ساعت 5 ،هستی رو بردیم شهر بازی سعادت آباد که هستی کارت تخفیف 50 درصدی از مهد آورده بود و از اونجایی که من تا حالا نرفته بودم فکر میکردم فضای بسته هستش ولی نبود و تا هستی بازی کنه تو گرما هلاک شدیم..........

 

 

هستی خانوم بلاLove Couple

 

 

خانومی حسابی شیطونی کردTwisted Mad

 

آفتاب رو که دارینExclamation

 

معلومه چه آتیشی سوزوندهMr. Green

 

هستی خانوم موتور سوارDuck!

 

هستی و آقای آدمک ٬در حال الاکلنگ بازیThe Joker

 Luv Ya

به زور هستی رو راضی کردیم که بقیه بازی ها رو دفعه دیگه انجام بده و رفتیم شهروند خرید کردیم ولی باور کنید همون خرید 30 هزار تومانی همیشگیمون سه برابر شد و.............خدا خودش به همه مردم به خصوص جوونها رحم کنه و کمکشون کنه که به راههای بد کشیده نشن و..............

Blinking Love 

امروز صبح از مدرسه هستی زنگ زدند که برم و معرفی نامه سنجش هستی رو بگیرم و که ساعت 1 ظهر رفتم و گرفتم و قراره فردا زنگ بزنم و براش وقت بگیرم.

  Stooges

پی نوشت 1:از تموم دوستانی که در مورد مامانم سوال کردن باید تشکر کنم و بگم که هنوز جواب ام آر آی و نظر دکترش رو نمیدونیم(همونجا به بابا گفتن دیسک شدید داره)ولی تو این دو هفته اصلا بهتر نشده و همچنان استراحت مطلق هستش و حسابی نا امید و افسرده شده و.....بازم براش دعا کنید.

 

پی نوشت 2:هنوز هیچ لباسی برای عروسی داداشی نخریدم،به همین دلیل قرار شوهر عزیز روز سه شنبه مرخصی بگیره و دوتایی بریم خرید و ناهار و .........

 

پی نوشت 3:باید تو همین هفته با خانوم ونکی تماس بگیرم و برای کلاس ارگ هستی باهاش صحبت کنم،اونجوری که میگفت هفته ای یکساعت باید هستی رو ببرم خونشون تا آموزش ببینه ،خدا کنه تو این زمینه هم که خودش خیلی علاقه داره پیشرفت کنه..........

 

پی نوشت 4:کلا کلاسهای تابستان هستی از این قراره:هر روز از صبح تا ظهر کلاس زبان(که هستی ترم 6 فونیکس هستش)،بعد از ناهار دو روز کلاس کامپیوتر(ترم 6 و 7)،دو روز کلاس باله(تازه شروع کرده)،دو روز کلاس ارف(فقط یکماه مونده تا دوره ارف کلا تموم بشه) و بقیه کلاسهای معمول مهد مثل ژیمناستیک و نقاشی و......البته بعضی از خانواده ها بعد از جشن مهد، دیگه نمیزارن بچه هاشون تابستون مهد بیاد و وقتی حساب کردم دیدم با این کار میتونن چیزی حدود 700 تا 800 هزار تومان نسبت به ما ذخیره کنن که خودش نصف شهریه مدرسه غیر انتفاعی میشه.........

 

پی نوشت 5:حتما شنیدید که قرار بود از اول تیر ماه دیگه کارت بنزین ماشینهای خارجی و وارداتی شارژ نشه،حالا من بهتون میگم که کارت ماشین شو شو شارژ که نشد هیچی ،کلا سوخت تا دیگه نتونه از سهمیه قبلیش هم استفاده کنه،حالا اگه میزاشتن با کارت کس دیگه بنزین بزنه خوب بود ،میتونست با کارت من یا باباش یا بابام و......یه مواقعی بنزین بزنه ولی دیروز که پمپ بنزین بودیم یه کمری که داشت با کارت، بنزین میزد، کارتشو گرفتن و دعوا و........این وسط کلی دشمن شاد شدیم و همش تو این چند روزه تلفنی که بهمون میشه که محمود جان چطوری؟؟؟؟؟اگه کارت ما رو نمیگیرن بیا ببر بنزین بزن و....خوشم میاد از محمود که کم نمیاره،میدونید چی بهشون گفت؟؟؟؟؟گفت نه بابا دستتون درد نکنه ٬بالاخره اینا فهمیدن کسی که ماشین خارجی سوار میشه نیازی به این بنزین سهمیه بندی نداره،یعنی که........حالا از صبح که پا شدم برم مدرسه هستی،میبینم کارت بنزینم نیست،زنگ زدم میگه:کارت تو رو با شناسنامه خودم آوردم تا اگه گفتن کارت کی رو آوردی؟؟؟بگم کارت زنمه.........گفتم تو که به همه گفتی...میگه نه بابا یه چیزایی به آدم زور داره ٬چرا من باید بنزین آزاد بزنم؟؟؟اونجوری گفتم که دلم خنک شهبالاخره خدا کاری کرد که محتاج اسم من تو شناسنامه اش شد.....هر چند خوشحال نشدم ولی آی خندیدم آی خندیم......از این به بعد باید با شناسنامه بره سر کارحالا میخواستم از شما عزیزانی که آشنایی تو این زمینه دارید ما رو راهنمایی کنید که شو شو از این به بعد چه طوری بنزین دولتی بزنه یا اینکه هیچ راهی نداره و باید هر دفعه 16000 تومان بنزین بزنه؟؟؟؟

 

پی نوشت 6:دیدید چی شد؟؟؟گوشت گذاشته بودم تو زود پز تا پاشم باقالی پلو درست کنم که الان رفتم دیدم بله،نصف گوشتها به ته زود پز چسبیده ،اینم از شام امشب خانومه خانه دار.....به محمود نگید ها

 

پی نوشت ۷(ساعت نزدیک ۱۲ شب):هستی از وقتی اومد خونه حسابی سر و دماغش به هم ریخته بود و مریض شده٬ساعت ۱۰ شب محمود بردش دکتر و الان حالش بد نیست و خوابیدهخدا کنه بدتر نشه که واویلاستراستی محمود تونسته ایندفعه با کارت و شناسنامه بنزین بزنهMr. GreenMr. Green

 

آپ شدنم تو بلاگفا ثبت نمیشه و هیچ اطلاعی از بلاگرد و پینگر و....ندارم٬لطفا اگه آدرس جدید یا اطلاعی دارید کمکم کنید

 

پی نوشت ۸(دوشنبه ساعت ۱۴:۲۰):حدود نیساعتی میشه که دارم گریه میکنم و حالم اصلا خوب نیست.........مامانم از خونه مادر بزرگم زنگ زد و گفت امروز که جواب ام آر آی رو به دکتر نشون داده٬دکتر گفته علاوه بر دیسک شدید چند تا از مهره های پایین کمرش هم جا به جا شده و درد شدیدش از اونه٬و چون هنوز جوون بهتره که عمل کنه هر چند از نتیجه عمل کسی خبر نداره و.....فعلا هم یه کمر بند فلزی و ۱۰ جلسه فیزیوتراپی براش نوشته تا دردش کمتر شه و.......خودش که خیلی گریه کرد ولی من جلوی اون خودمو نگه داشتم و وقتی تلفن رو قطع کردم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و......آخه مامان من تو ۵۵ سالگی برای اینهمه مریضی خیلی جوونه٬ما داشتیم به عمل زانوهای پرانتزیش فکر میکردیم که کمرش اینجوری شد و چشمش هم که هنوز یکیش مونده تا عمل بشه و.....دلم از اینهمه درد داره میترکه و کار زیادی هم ازم برنمیاد٬خودش هم که حسابی روحیش رو نزدیک عروسی پسر بزرگش از دست داده و همش گریه میکنه ٬تازه دکتر گفته باید حداقل ۲۰ کیلو وزن کم کنه که اینم واسه آدمی که استراحت مطلق هستش و تنها دلخوشیش یه لقمه غذاست خیلی خیلی سخته٬همونطور که میدونید خود رژیم خیلی ها رو افسرده میکنه و حالا مادر عزیز من با اینهمه درد و........چی کار باید بکنه؟؟؟؟خیلی غمگینم و فکر میکنم چند روزی حوصله هیچ کاری نداشته باشم ٬امروز باید میرفتم استخر که از بس گریه کردم چشمام برای رانندگی باز نمیشه و خونه موندم.........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ