عکسهای قرار وبلاگی و.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
عکسهای قرار وبلاگی و....

چهارشنبه ساعت 3:20 ،با هستی از خونه زدم بیرون که بریم کلاس ارگ، ولی از شانس بدم هر کاری کردم قفل فرمون باز نشد و بیشتر از اون هم نمیتونستم معطل کنم و عصبانی و .....دست هستی رو گرفتم و بدو بدو به طرف خونه خانوم ونکی که دوتا کوچه پایینتر هستش رفتیم ولی گرما و تنبلی هستی خانوم باعث شد 3:45 برسیم و فقط یکربع از نیمساعت کلاس تشکیل شد و سر ساعت 4 شاگرد بعدی رسید و ما هم دوباره تو اون گرما اومدیم طرف خونه و تلفن زدم به محمود و هر چی دلم خواست گفتم،اونم گفت من چیکار کنم ؟؟دیروز سالم بود،ولی وقتی دید از اینکه نمیتونم تو قرار وبلاگی شرکت کنم ناراحت هستم،گفت که تا ساعت 6 میاد خونه تا قفل رو باز کنه و منو هستی بریم قرار،که خدا وکیلی سر وقت اومد ولی قفل باز نشد و خودش ما رو رسوند و گویا تا ساعت 8 قفل ساز اومده بود تا بتونه بازش کنه،ما هم برای دومین بار تو قرار وبلاگی شرکت کردیم (اولیش تولد آرش وروجک بود)و جای همگی خالی خیلی خوب بود وبا چند نفر دیگه از بچه ها و ماماناشون آشنا شدیم و چند تایی هم عکس انداختیم که چون بقیه دوستان (مامان فاطمه زهرا جون و...)عکسای قشنگی گذاشتن،من فقط بهترین عکسهامو میزارم،فقط سوئ تفاهم نشه چون همه عکسامون به علت همکاری نکردن بچه ها خوب نشده و.......ساعت 9:30 هم عمو ناصر زحمت کشید و ما رو رسوند خونه،و سه تایی شام خوردیم و هستی خوابید.

محمود جان مرسی که ما رو به قرار وبلاگی و دیدن دوستانمون رسوندی عزیزم


هستی خانوم، قبل از رفتن به کلاس ارگ


اینم شکار لحظه های ما از قرار وبلاگی:


هستی و دنیا جون خوشگل


اینم کیان عسل خودم(خاله جون تولدت خیلی خیلی مبارک)


ارغوان،هستی،کیارش خودم(عزیز خاله تولد تو هم مبارک)


فاطمه و پرنیان گلم ،دختر خاله های ناز و مهربون


آندیای شیرین و شیطون

باران متین و خانوم

وای چی بگم از این فاطمه زهرا که من عاشقشم به خدا(پفیلا رو جای خوبی گذاشتیا)


ستایش کوچولو که از همه قشنگتر برای عکس ایستاد


اینم شکار لحظه ها


اینم عسل به خدا،ایلیا کوچولو

هستی و کیان

اینم عکس دست جمعی بدون دخمل خودم

ترنم جون و آندیا گلم در حال بازی و گریه


صبح پنجشنبه،محمود به جای مهد، هستی رو با خودش برد شرکت و از همیشه زودتر اومدن خونه،آخه هستی حسابی حالشو جا آورده بود......باید از این به بعد هستی رو بفرستم شرکت تا محمود زود بیاد خونه..... ساعت 6 تا 9 پنجشنبه شب هم،دنبال خرید کادو برای کیان و کیارش بودیم و بعد از کلی گشت و گزار،بالاخره کادوشونو خریدیم (نمیگم،مامانشون بعدا میگه)و بعد از خوردن شام تو احمد بی ،(خیلی خوشم اومد،غذاهای ترکیه ای)که تو ستار خان هستش،رفتیم خونه مادر محمود تا کادوی روز پدر ،باباشو بدیم و ساعت 1 اومدیم خونه و لالا....

هستی خانوم در اتاق کار بابا محمود


هستی در حال صحبت با من


هستی و نقاشی هاش تو اتاق بابایی


پشت میز کار بابایی

جمعه هم ساعت 3 رفتیم خونه دایی رضا وسمیرا جون،و محمود تا ساعت 9 شب براشون لوسترها،نصب سرویس توالت و حمام،سینک دستشویی ،کولر و........کارهای فنی و دلیری را براشون انجام داد که همینجا ازش خیلی خیلی ممنونم و تشکر میکنم،تو اون گرما تمام مدت خیس عرق شده بود وشدیدا سرش درد میکرد(به هیچ کس نگفت و موقع اومدن من فهمیدم) کار میکرد و من میدونم که با دل و جون انجام میداد ،چون همه خونواده من رو خیلی دوست داره و هر کاری میکنه به من منت نمیزاره و.......

محمود گلم خسته نباشی عزیزم،ازت ممنونم

از اونجا هم اومدیم خونه و محمود دوش گرفت و بعد از شام رفتیم خونه عمه من،دیدن دختر عمه ام که دومین باره از مکه اومده،و تا ساعت 12 هم اونجا بودیم و تقریبا ساعت 12:30 هستی خوابید و معلومه که شنبه صبح چه جوری بیدار شد و چقدر بابا محمود رو اذیت کرد تا از خونه برن بیرون.........



بابا نترسین،هستی با پوشه دختر عمه مامانی


پی نوشت 1:محمود، چند دفعه هست که به هستی قول داده ببردش فرحزاد ولی جور نشده و هستی حسابی عصبانی و دلخور شده ،و هر روز منتظر که محمود بیاد و بگه بریم فرحزاد ولی از طرفی ،محمود به علت کار زیادش با کامپیوتر تو خونه،هر روز سردرد داره و هستی زیر بار نمیره،ولی مطمئنن همین روزا میبردش.............

پی نوشت 2:سه هفته ای میشه که هر دو چشمم پلکهاش شدیدا میخاره و اذیتم میکنه،دو هفته پیش رفتم پیش دکتر خودم(همونی که چشمامو دو سال پیش عمل لازک انجام داد)اول معاینه دقیق انجام داد و گفت که دیدم خلبانی شده......و بعد گفت چیز مهمی نیست و با دو تا قطره و پماد خوب میشه،ولی 10 روزی گذشت و خوب که نشدم هیچ دو سه روزم بود که صبحها شدیدا پشت چشمم قرمز و متورم شده بود و حسابی نگرانم کرد(نزدیک عروسی داداشی حسابی خوشگل شدم)دیروز عصر وقت فوری گرفتم و رفتم پیشش،وقتی معاینه کرد گفت مثل اینکه از پماد خوب استفاده نکردی،چون چشمات خیلی خشک تر و.....شده،گفتم دکتر اتفاقا پمادش اصلا چرب نیست و تا میزنم خشک میشه،گفت پماد رو نشونم بده،منم داروها رو از تو کیفم در آوردم،گفت پس پمادت کو؟؟؟گفتم همینه دیگه یک قطره و یک پماد،گفت نه،این پماد برای داخل چشم هستش و باید مثل قطره تو چشمت میریختی،نه رو پلکت بمالی،.................خلاصه فهمیدیم که احمق خان اصلا پماد رو تو نسخه ننوشته و چون تو کامپیوترش ثبت کرده ،دیگه یادش رفته برام بنویسه و چون از پماد و مالیدن رو پلک توضیح داده بود،من تمام این 10 روز ژل مخصوص داخل چشم رو به پلکم مالیدم و خشک تر و پوسته پوسته اش کردم و.....هر کاری کرد نتونست نخنده و زد زیر خنده و بعد از کلی عذر خواهی و ویزیت(10 هزار تومان)نگرفتن پمادرو نوشت و تو این گرما و ترافیک با سردرد محمود اومدیم خونه،از دیشب یه کمی بهترم ولی هنوز خیلی خارش داره و پدرم دراومده،راستی دلیل این مشکلم هم چشم بندی بوده که هر روز صبح به خاطر روشنی هوا و اتاقم میبستم تا خوابم ببره و به گفته دکتر اشک چشمم کم شده و از خشکی زیاد خارش پیدا کرده................

پی نوشت 3:امروز یکشنبه محمود مرخصی بود تا کارهاشو انجام بده و تازه اومده خونه(ساعت 5) ولی امروزم حوصله نداره به قولش عمل کنه،هستی جونم ،شاید وقتی دیگر.....................

پی نوشت 4:دقیقا امروز تولد کیان و کیارش عزیزمه که همین جا به بیتا و ناصر عزیزم صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال ،در کنار هم زندگی عشقولانه و خوبی با دوقلوهای شیرین و شیطونشون داشته باشند و به وجود این دو عزیز افتخار کنن

 

عشقای خاله کیان و کیارش گلم تولد 5 سالگیتون مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ