فرحزاد و تولد بازی و مهمون داری و.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
فرحزاد و تولد بازی و مهمون داری و....

 وای که چقدر این چند روزه سرم شلوغ بود و نتونستم درست و حسابی نت بیام،و همش در حال بدو بدو بودم و.....

سه شنبه شب،بابایی به قولش عمل کرد و ما رو برد فرحزاد،توی پارکینگ فرحزاد دو تا ماشین گشت بود که با اونکه من موردی نداشتم ولی با هزار ترس و لرز از جلوشون رد شدم و محمود رو تحدید کردم که اگه منو بگیرن دیگه نه من نه تو ،چرا اینجا پارک کردی؟؟اونم با نیشخند گفت نترس تا من اینجام باهات کاری ندارن و خدا رو شکر به خیر گذشت ولی نمیدونم چرا اینقدر از این جور آدما متنفرم و...............شب خوبی بود و خوش گذشت و سر ساعت 10 شب برق رفت و چون برق اونجا با برق خودمون میره ،یکساعت دیگه هم نشستیم(موتور برق روشن کردن)و وقتی اومدیم خونه برقمون اومد.اینم عکسهای فرحزاد دخملی ما:


خانومی تو رستوران آبشار فرحزاد

 

چهارشنبه ،تا عصر خونه بودیم و محمود از بس خوابید ،مثل دیوونه ها شده بودم و همش غر میزدم که ما حتما باید از خونه بیرون بریم که تو با ما باشی،چرا پا نمیشی بشینی و مثل مریض ها افتادی زیر پتو و....خلاصه بعد از کلی کسل شدن ساعت 6 عصر اول رفتیم خونه مادر بزرگم تا عید رو بهشون تبریک بگیم و از اونجا با دایی امیر رفتیم پارک چیتگر تولد کیان و کیارش،که تا ساعت 10:30 اونجا بودیم و با خاله بیتا و دایی رضا و دایی امیر بهمون خوش گذشت و جشن کوچولویی گرفتیم که بیتا گفته عکسارو من نزارم ولی من بد جنسی میکنم و چون معلوم نیست کی بتونم عکسارو به بیتا برسونم چند تایی میزارم.............آبجی جونم دلخور نشی ها،فکر میکنم اینجوری زودتر به عکس بچه ها میرسی و میتونی تو وبلاگشون هم بزاری،دوستانتم بفرست اینجا بیان عکسارو ببینن،به خدا خودمم امروز عکسها رو ریختم تو کامی و هنوز محمود هم ندیده .....هر چند ،با این عکسایی که گرفتیم باید کلی هم ازمون راضی باشی............

بازم شرمنده خواهری،چیکار کنم تو رو که دیگه نمیشه پیدا کرد،عوضش ببین و حالشو ببر


قربونتون بره خاله که فقط منتظر کادوها بودین


ببخشید خوشگلا که خاله کیک خوشگل تر بلد نیست بپزه


عشق من با پسر خاله ها

بالاخره کادوها رویت شد،لودرهای کنترلی بی سیم ،کادوی هستی به پسر خاله ها


اینم یه شکار لحظه ها از عمو محمود،الهی فدای اون چشمای قشنگتون

 پنج شنبه صبح تا ساعت 3 ظهر با محمود دو تایی رفتیم برای خرید موکت تا اتاق خوابها رو که سرامیک ،موکت کنیم،دیگه واقعا کم آوردم و نمیتونم هر روز هر روز اتاق خوابها رو هم .......وقتی هم اومدیم محمود بعد از استراحت،اتاق خودمون رو موکت کرد و بعد از شام رفتیم خونه مامانم اینا و مامان رو آوردیم خونمون تا با هم رختخوابهای دایی رضا رو برای جاهاز برون آماده کنیم و......رضا هم همون شب اومد خونمون خوابید تا صبح جمعه با محمود برن تلویزیون بخرن و.....

جمعه تا ساعت 2 ظهر،محمود با رضا بود که با هم یک تلویزیون ال سی دی 32 اینچ سونی خریدن و از اونجا یک سر رفته بودن خونه رضا و محمود سینک ظرفشویی شون رو چسب آکواریوم زده بود و اومد خونه و بعد از مدتها یک آبگوشت جانانه با مامان خوردیم و بعد از استراحت محمود ،موکت کردن اتاق کارشو شروع کرد که وسطاش کم آورد(جا به جایی یخچال،میز کامپیوتر و....)و زنگ زدم به داداش امیر و اونم ساعت 6 خودشو رسوند و دو تایی تا ساعت 11 شب اتاق کار و اتاق هستی رو که از همه سخت تر بود(تمام سرویسش که خیلی هم سنگینه باید باز و جا به جا میشد)موکت کردن،البته بیتا هم ساعت 6:30 اومد خونمون و تا ساعت 10 پیش ما بود...........

 

شنبه من و مامان و امیر رفتیم بوستان و برای جاهاز برون سمیرا جون ،کادو خریدیم و بعدش مامان رو یک جا نشوندیم و با امیر کلی خرید شهروند و میوه و لباس و.....کردیم و ساعت 1 اومدیم خونه و تا شب کارهای دوخت پارچه ها رو با چرخ خیاطی انجام دادیم و.......

یکشنبه هم تا ظهر و قبل از برق رفتن (اینهفته 2 تا 5 عصر)برای اولین بار،لحاف دوختم(مامان اصلا با وضعیت کمرش نمیتونست)آخه تا حالا تمام لحاف ها و .....رو مامانم میدوخت و من اصلا بلد نبودم و خیلی هم دلشوره داشتم که لحاف رضا خراب بشه ولی وقتی دیدم مامان اصلا نمیتونه ،با هزار سلام و صلوات شروع کردم و انصافا هم خیلی خوب شد و مامان کلی تشویقم کرد،هر چند کمر و پام خیلی اذیت شد و.......محمود هم بعد از موکت کردن اتاق هستی حسابی کمر درد داره و ناله میکنه،آخه شوهر فداکار من نذاشته سنگینی وسائل به امیر بیوفته و فردین بازی در آورده...............خلاصه بعد از سه چهار روز مهمون داری و کار زیاد(کل اتاق خوابها با موکت کردن، زیر و رو شده بود ویه نظافت کلی شد)مامان و امیر دیشب ساعت 12 با دایی رضا ،رفتند خونشون و ما تنها شدیم.

پی نوشت 1:خدا رو شکر حال مامانم کمی بهتر شده و بالاخره از رختخواب بیرون اومده و خدا بخواد میتونه عروسی داداش رضا رو به سلامتی بگذرونه،هر چند خیلی چیزها رو باید رعایت کنه و...

پی نوشت 2:چشمام هنوز خوب خوب نشده و وقتی دیروز با دکترم حرف میزدم گفت شما خیلی حساسی و گرنه چیز مهمی نیست و.........گفته داروهامو تجدید کنم و تا یک ماه دیگه اگه خوب نشد مراجعه کنم،چه خواهر شوهر زشتی میشم من..........

پی نوشت 3:واقعا از برق رفتنهای طولانی و گرما و .......خسته شدم و روزی هزار بار به باعث و بانیش.......مخصوصا که به عروسی رضا کمتر از بیست روز مونده و هممون دلشوره برق رفتن و خراب شدن مجلس رو داریم،با توجه به اینکه رضا خیلی برای این مراسم هزینه کرده و زحمت کشیده،شما هم دعا کنید که اون روز برق نره و مراسممون به خوبی و خوشی بگذره..........

پی نوشت 4:امروز صبح اول با مدرسه آفرینش تماس گرفتم و در مورد روپوش هستی و پرداخت بقیه شهریه سوال کردم که گفتن تا دو هفته دیگه لباسها آماده میشه و محمود باید برای تعیین چگونگی پرداخت بقیه پول به مدرسه مراجعه کنه و......همینطور در مورد غذا،که گفتن غذامون از رستوران فارسی میاد و خود آشپز برای بچه ها به هر اندازه که بخوان سرو میکنه و روزی یک شیر میهن هم به بچه ها میدن که روی هم رفته هزینه یکسال تحصیلی شیر و غذا .......میشه ،شما موافقید یا نه؟؟؟که من هم موافقتم رو اعلام کردم و بعدش به محمود زنگ زدم و خبر دادم........از برخورد مسئولین مدرسه خیلی خوشم میاد ،اینقدر با احترام و قشنگ با اولیا و بچه ها برخورد میکنن که من لذت میبرم ،چون خیلی مدارس دیگه هم رفته بودم ،تجربه ام زیاد شده و.......

پی نوشت 5:الان بابا محمود خبر داد که با رییس شرکت صحبت کرده تا دایی امیر از فردا بره شرکتشون کار آموزی،منم به امیر خبر دادم و خیلی خوشحال شد،انشالا دایی امیر هم، تو درس و کار آدم موفقی بشه و ما بهش افتخار کنیم،محمود خوبم بازم ازت ممنونم

پی نوشت 6:بعد از اون به خانوم ونکی زنگ زدم که نبود ،تا تکلیف کلاس این هفته ارگ هستی رو مشخص کنم ،آخه برقمون دقیقا ساعتی میره که هستی کلاس داره،دو تا چهارشنبه که تعطیل بوده اینم از این هفته،حسابی کلافه ام،بچه همش دو جلسه با فاصله زیاد کلاس رفته و........باید دوباره زنگ بزنم ببینم چی میگه،از شانس ما تمام وقتش پر و........الان زنگ زدم،گفت به جای ساعت 3:30ساعت 1:30 ببرمش،اینم از این..................

من و هستی دوستتون داریم و براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی روز افزون داریم



 
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ