جشن تولد کیان و کیارش - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
جشن تولد کیان و کیارش

سه شنبه،عمه فریبا زنگ زد و گفت،پمپ استخر خراب شده،هستی رو امروز نیار،این شد که نرفتیم،در عوض،وقتی هستی اومد خونه،دوتایی رفتیم بوستان و کلی برای خودمون خرید کردیم و تا بیایم خونه،ساعت شد 8 شب و تقریبا با باباییش٬ رسیدیم خونه ، شام هم نداشتیم ...نمیشه که هر شب ،شام حاضر باشه، نه؟؟؟

چهارشنبه،بعد از کلاس پیانو،با هستی رفتیم خونه ی خاله بیتا،تا بهش کمک کنیم،اونشب هم، تا ساعت 8 شب، خونه ی خاله بیتا بودیم و دوباره ،با همسری، رسیدیم خونه،این شد که اونشب هم،از شام خبری نبود...نمیشه که همیشه شام داشت ،نه؟؟؟

پنجشنبه،ساعت ،4 وقت آرایشگاه گرفته بودم(تولد کیان و کیارش)،گفتم،هیچ وقت برای یک مهمونی معمولی٬ حوصله ی آرایشگاه رفتن ندارم،بزار ایندفعه برم٬ یک سشواری بزنم،تا حداقل اینبار،موهامو ٬که بلند هم شده،باز بزارم،برای همین،هستی رو گذاشتم خونه٬ پیش باباییش و رفتم  ،محمود هم، ساعت 5 تا 8 شب ،کلاس داشت ،که قرار شد ،خودش از کلاس بیاد اونجا،محمودم ٬ساعت 5 هستی رو گذاشت و رفت کلاس،آرایشگاهم، اینقدر شلوغ بود ،که یک سشوار و خط چشم ساده، تا ساعت 6 طول کشید،تا بیام خونه و با هستی حاضر بشیم،کلی دیر شد و حدود 8 شب رسیدیم خونه ی خاله بیتا،شب خوبی بود،خواهری کلی زحمت کشیده بود،و بچه ها کلی شیطونی و بازی کردند...ساعت 1 نیمه شب، که میخواستیم برگردیم خونه،چون، من و محمود ،هر کدوم ،با ماشین خودمون رفته بودیم،در نتیجه من ،باید خودم برمیگشتم،هستی هم نامردی نکرد؟؟؟زود رفت سوار ماشین باباش شد و منو تنها گذاشت،تازه از خونه ی خواهری دور شده بودیم٬ که از محمود سبقت گرفتم،بعدش دیدم همش داره علامت میده و راهنما میزنه و ...منم انگار نه انگار،تو اون خلوتی شب،هر کسی ندونه ،فکر میکرد مزاحمم شده؟؟؟دیدم نه٬ نمیشه ،داره عصبانی میشه،پنجره رو کشیدم پایین و گفتم،آقا مزاحم نشو،گفت،مزاحم چیه؟؟؟چرا چراغاتو روشن نکردی؟؟؟تازه فهمیدم،یادم رفته چراغهای ماشین رو روشن کنم(از بس تو شب،کم رانندگی میکنم،اصلا حواسم به چراغها نبود)اما ،خودم رو،از تک و تا ننداختم و گفتم،حالا چه عجله ای داری،خودم روشن نکردم،گفتم تو رو اذیت کنم،ببینم حواست به من هست یا نه،الان دیگه داشتم روشن میکردم؟؟؟خلاصه تا خونه،همش سبقت بازی بود و کلی تو اون موقع شب ،هستی کیف کرد،البته مثل همیشه،طرفدار باباش بودا نه من؟؟؟

این کیک مردان عنکبوتی٬کیان و کیارش

اینم خودشون

هستی من٬بین مردان ...

به نظر شما ٬این ابر شادی نیست ٬جای برف شادی؟؟؟

خودمونیم٬چقدر خاله رو٬ موقع عکس انداختن٬ اذیت کردینا؟؟؟

الهی قربونتون برم٬با این فوت کردنتون

اینم٬کادوی ما٬برای کیان و کیارش(لباس سه تکه)

دیگه٬بقیه ی کادوها و عکسها رو٬ احتمالا٬ خواهری٬ خودش میزاره٬این چندتا رو گذاشتم تا ٬عکسها٬به دستش برسه٬خودشم ببینهخسته نباشی ٬خاله بیتا

امروز جمعه،تا ساعت 4 خونه بودیم،بعدش هستی رو، که تولد دوستش دعوت داشت،حاضر کردم و بردیمش تولد رسوندیم، از اونجا دوتایی،با ماشین چرخی زدیم دور شهر(هیچ جا به فکرمون نمیرسید که بریم)،یک سر هم رفتیم انقلاب و کتاب آموزش شطرنج رو،که مربی هستی خواسته بود خریدیم،آخرش، بازم رسیدیم به فرحزاد،اولش محمود گفت،بدون هستی مزه نمیده،منم گفتم،چرا مزه نده؟؟؟مگه هستی الان جای بدیه؟؟داره کلی خوش میگذرونه،چرا ما ....؟؟؟این شد که، دو تایی رفتیم و کلی حرف و شام دو نفره و ....  ساعت 9 شب هم،رفتیم دنبال خانومی،اومدیم خونه،البته خیلی پرسید که٬ شما کجا رفتید؟؟؟چی کار کردید؟؟؟ولی بهش گفتیم،ما هم چرخی زدیم و کتاب تو رو خریدیم،دیگه نگفتیم،فرحزاد و شام و ....

دخملی ما٬امروز ٬قبل از رفتن به تولد

دو شبه که،تا خوابم میبره،با گریه منو بیدار میکنه که،دماغم کیپه و خوابم نمیبره،هر چی٬ قطره هم میریزم و باهاش حرف میزنم،بازم گریه میکنه و میخواد کیپی دماغشو باز کنم؟؟؟دیشب٬ با اونهمه خستگی٬ نذاشت بخوابم،جالب اینکه،توی روز٬ اصلا مشکل و کیپی و ...نداره و تا میخواد بخوابه،گریه اش میگیره،برای همین، الان با محمود، فرستادمش برن دکتر(ساعت 11:30 شب)تا شاید قطره ای چیزی بده،اصلا ،طاقت تا صبح، اشک ریختن رو، ندارم...

پی نوشت ۱: همین الان اومدن خونه٬دکتر٬ یک قطره ی بینی و دو تا شربت داده٬انشالا که٬ زودی خوب بشه و بتونه تا صبح٬ راحت بخوابه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ