سه روز تعطیلی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
سه روز تعطیلی

این هفته هم با تمام خاطراتش گذشت و چقدر روزا زود میگذره، عمرمون چه زود تموم میشه و....

سه شنبه شب عید،دو ساعت برقمون رفت و تو همون موقع ،هستی با گریه و اصرار از محمود خواست که دندون سومش رو هم که لق بود بکشه(من اصلا نمیتونم)،محمودم بعد از کلی توضیح و دلیل برای هستی،خودش راضی شد و دندون رو کشید،هستی هم زود دندون رو برداشت و لای دستمال کاغذی گذاشت و نمیدونم چی شد که دستمال رو گم کرد ،و اون موقع بود که رازش فاش شد،کلی گریه کرد که من برای اینکه فرشته مهربون کادو بیاره الان دندونم رو کشیدم و......من که فقط با بدجنسی غش غش خندیدم که فرشته راحت شد و.....اما محمود دلش سوخت و تو همون تاریکی گشت و دستمال رو پیدا کرد و داد به هستی ،اونم دندون رو گذاشت زیر بالشش و خوابید،اما نمیدونم چی شد که دوباره صبح دندون رو گم کرد و فرشته واقعا راحت شد،نگید که خیلی بی رحمم،آخه تازه با هزار زور براش بال و تل و چوب فرشته خریدم و اصلا دوباره حوصله خرید نداشتم..............

اینم فرشته مهربون روز عید

دندون افتاده کاملا معلومه

اینم برای اون گلهایی که عکس هستی رو در حال ارگ زدن خواسته بودن

 

قبل از رفتن به خونه مادر جون،هستی کادوی روز پدر رو همراه با سه تا نقاشی به محمود داد و کلی خوشحالش کرد،محمود خیلی از نقاشی ها خوشش اومد و همه رو برده شرکت و تو اتاقش زده(قراره یه روز با هستی بریم ببینیم)

 

از ساعت 6 خونه مادر جون بودیم و کادوی تولد سمیرا جون و روز پدر رو دادیم و از اونجایی که پدر شوهر جون در سفر بود و نمیخواستیم دیگه خونه اونها بریم،بیشتر تو ایوون مامان اینا نشستیم و بچه ها کلی اذیت کردن و قیافه پدر جون حسابی دیدنی بود ........

شیطونکا تو حیاط مادر جون

هستی با تیپ اسکیت سواری(پشت صحنه رو که دارین)

کیان ،کیارش و هستی(مثلا هستی رو نگه داشته تا نیوفته)

ای آتیش پاره بلا

ساعت 9 شب از اونجا رفتیم زمین بازی پارک چیتگر و بچه ها کلی بازی کردند و ساعت 10 از بیتا اینا و دایی رضا جدا شدیم و اومدیم خونه و قرار شد هستی به خاطر اذیت هاش تنبیه بشه که مثل همیشه به بعد موکول شد،آخه نمیشه بچه ای رو که مظلومانه تو ماشین خوابش برده تا رسیدی خونه بی مقدمه دعوا کنی............

بچه ها، تو زمین بازی چیتگر

 
اینجا هم که خودشو چسبیدی،میکشمت؟؟؟؟

ببین کیان چه قشنگ عکس میندازه

تمام عکسها رو محمود انداخته و ما دورتر ایستاده بودیم.

 

پنج شنبه تا عصر ما خونه بودیم و محمود رفت سر کار،برای شام هم رفتیم خونه عمو بیژن هستی خانوم که دو تا دختر داره که یکیش همسن هستی،اونجا هم کلی بازی و شیطونی کرد و اونقدر بی خودی میخندید که اعصابمو بهم ریخت و همچنان تنبیه به تعویق افتاد،آخه اون شب هم ساعت 1 نیمه شب رسیدیم و......


جمعه خیلی روز بدی از لحاظ روحیم بود،نمیدونم چرا از صبح اصلا حوصله نداشتم و خیلی کسل و غمگین بودم(بدون دلیل)هستی هم از صبح همینجوری تو اتاقش مشغول بازی و به هم ریختن بود،و محمود هم پای لپ تابش کار میکرد،منم اصلا باهاشون کاری نداشتم،یعنی حوصله شو نداشتم ،تا اینکه ساعت 4 از تلویزیون خبر مرگ شکیبایی رو شنیدم و کلی گریه و......بهانه خوبی بود تا بیشتر حالم گرفته بشه،من بیشتر از بازیش از صداش خوشم میومد و خیلی از فوتش ناراحت شدم،محمود که دید من حالم خوب نیست با اصرار زیاد راضیم کرد بریم بیرون،بعد از کلی فکر کردن،رفتیم پارک ارم (من همونطوری ساکت و بی حوصله)و باز هم به اصرار هستی و محمود یه بازی جدید و مسخره رو سوار شدیم که تا دو تا چرخ زد تهوع گرفتم و خودمو به زور تا اخرش نگه داشتم و وقتی پیاده شدیم ،محمود آبمیوه خرید که نتونستم بخورم و تهوع ولم نمیکرد،هر کاری کردم محمود و هستی هم بدون من طاقت نیاوردن بازی کنند و زود از پارک اومدیم بیرون،و بهمون ثابت شد وقتی آدم حوصله نداره تو بهشت هم بهش خوش نمیگذره و باید تو همون خونش بشینه و....تو خیابون محمود کولر ماشین رو برام زد و همینطور چرخ زد تا حالم بهتر شد و رفتیم شام و بستنی و......خلاصه وقتی اومدیم خونه، خیلی بهتر بودم،خدا رو شکر شنبه صبحم که بیدار شدم از اون حالم خبری نبودو تا عصر کلی کار انجام دادم و بعد از ظهر با هستی کمی زبان و فولوت و ارگ کار کردم.

تنها عکس هستی تو پارک ارم

پی نوشت 1:سه شنبه پیش،هستی که باله داشت،لباسش رو برداشت و رفت مهد کودک،ساعت 1 ظهر بود که محمود زنگ زد و گفت که هستی لباسش رو تو ماشین جا گذاشته،میخواستم با آژانس براش بفرستم ولی گفتم بزار تنبیه بشه و دفعه بعد حواسش رو بیشتر جمع کنه،ساعت 2(ساعت شروع کلاس باله)معاون مهد زنگ زد که خانوم.......هستی میگه صبح که اومدم مهد لباسم رو گذاشتم تو کلاس و رفتم صبحانه،ولی وقتی برگشتم لباسم نیست و ما تمام مهد رو، زیرو رو کردیم و لباس پیدا نشد،من که قیافه هستی جلوی چشمم بود و میدونستم چقدر غصه خورده،خندمو خوردم و گفتم که باباش یکساعت پیش گفت که لباس تو ماشین جا مونده ولی من فکر نمیکردم که خودش فکر کرده باشه آورده،وگرنه زنگ میزدم و خبر میدادم ...............بعد از تلفن با کلی خنده به محمود زنگ زدم و دوتایی حسابی ...................چه مامان و بابای بد جنسی نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ