کارنامه ی کلاس اول و جشن و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
کارنامه ی کلاس اول و جشن و ...

اینهفته، از بس ،هر روز هر روز،تو این گرما رفتم بیرون،خسته شدم ولی هستی٬ حسابی لذت میبره و خوش به حالش میشه...یکشنبه،ساعت 2 ٬ رفتم مهد کودک و هستی رو بردم اولین جلسه ی استخر،عمه فریبا رو هم دیدم و تمام اون ساعت ،دوتایی توی آب بودن و گهگاهی من میرفتم و نگاهی بهشون مینداختم،عمه فریبا گفت که میتونم،کمی هم بشینم و نگاهشون کنم ولی چون هستی و خنده هاشو میشناسم،نموندم و اومدم نشستم بیرون...هستی ٬خیلی از استخر خوشش اومده و کلی با عمه کیف کرده،البته عمه زحمت حموم کردنش رو هم کشید و کلی شرمنده مون کرد....

دوشنبه هم،خودم ،از صبح تا 1 کلاس داشتم و ساعت 6 ،هستی وقت دندانپزشکی داشت که چون ،اینروزها همه جا شلوغه،بابایی اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم دکتر،هستی، خیلی توی مطب و زیر دست دکتر ،خانوم بود و خدا رو شکر ،چون دندونش به درد نیوفتاده بود ،دکتر، همون موقع پرش کرد و...اما موقع برگشت خیلی دیر رسیدیم خونه،هستی هم که منتظر بود به گفته دکتر ٬بی حسی لب و دماغ و....یکساعته بره،خیلی بیقراری کرد و از ساعت 9 شروع کرد به گریه،که من نمیتونم دماغمو بگیرم؟؟دهنم کج شده؟؟؟لبم هیچی نمیفهمه؟؟من خوب نمیشم؟؟؟خیلی زشت شدم؟؟؟خلاصه٬ تا خونه ناله کرد و اصلا طاقت بی حسی رو نداشت،تا 10 شب،همچنان ناراحت بود ولی خوابش میومد و خوابش برد....

هستی جونم٬در مطب دندانپزشکی

امروز هم،از صبح ساعت 9:30 مدرسه بودیم و توی جشن مدرسه،شرکت کردیم و در نهایت کارنامه ی کلاس اول ،کارنامه ی ترم 8 زبان انگلیسی،جایزه،سی دی جشن الفبا،پیک تابستانه و برنامه ی تابستان رو بهمون دادند،خدا رو شکر معدلش که بیست شد ولی٬ چیزی که منو خوشحالتر کرد و میدونم محمود رو هم شاد میکنه،نمره 100 از 100 زبانش بود که، به خاطر کتاب نسبتا سنگینی که داشت،انتظار 100 رو ازش نداشتیم،هر چند من خیلی براش مایه گذاشتم و....هستی٬ برای خانوم شمالی عزیز،دو شاخه گل برد ولی چون نمیدونستم سپیده جون،معلم زبانش هم امروز هست،خیلی شرمنده اش شدم،مخصوصا که وقتی هستی رو دید،بغلش کرد و بوس و....

عسل من٬قبل از ورود به مدرسه

هستی و خانوم شمالی

هستی و سپیده جون٬معلم زبان

هستی ٬در حال گرفتن کارنامه و هدیه(مثلا داره بوس میده٬صد دفعه بهش گفتم ٬نباید موقع بوسیدن کسی٬ پشتت رو کنی یا صورتتو فقط بدی جلو٬اما کو گوش شنوا....)

قربونت برم من

هستی و ....(آخرین عکس کلاس اول)

کارنامه ی ترم ۸ زبان

مرسی عزیزم که همیشه دل مامان و بابا را شاد میکنی

پیک تابستانه و سی دی جشن الفبا

از مدرسه٬ ساعت از یک گذشته بود که،رسیدیم خونه و نفهمیدم چی خوردیم،که راه افتادیم برای استخر و ساعت 4:30 رسیدیم خونه،و نفس نکشیده اومدم که بنویسم...الانم دارم آقاجون سلیمون،ملوسک و پرنیان خوشگلمو،در حال کدو کدو کردن میبینم و کیف میکنم،پرنیانم که لباس هستی رو پوشیده و هستی داره نگاش میکنه....

پی نوشت 1:در مورد پی نوشت پست قبلی(سقوط هواپیمای فوکت)باید بگم که،همونروزی که بچه ها رو ،برای برنامه ی ،آقاجون سلیمون برده بودیم،از سفر حرف افتاد و من از افتادنمون توی رودخانه ی رافتینگ آنتالیا(ترکیه)گفتم و بد شانسیمون،که مامان مهرانا گفت،شما به این میگید بد شانسی؟؟؟ما که سقوط کردیم...من و مامان هستی خندیدیم و فکر کردیم شوخی میکنه،که وقتی گفت دو سال پیش،پرواز داخلی تایلند(بانکوک-فوکت)زود یادم افتاد و متحیر شدم،بعدش ازش خواستم که کمی برامون از جریانش تعریف کنه،که اینجوری تعریف کرد:هوا خوب نبود ولی پرواز انجام شد و توی فوکت موقع نشستن ،هواپیما جلوش خورد زمین و همون موقع آتش گرفت،چه صحنه هایی دیدیم؟؟؟سر سوخته؟؟؟بدن له شده؟؟؟التماس برای کمک و دود و آتش غلیظ که داشت خفه مون میکرد،من که کتفم و فکم شکسته بود،پدر مهرانا،سه تا از مهره های کمرش،مهرانا هم وحشت زده،به کمربند گیر کرده بود،دوستامون هم درب و داغون....خیلی سخت با اونهمه درد،مهرانا رو کشیدیم بیرون و در هواپیما رو شکستیم و سر خوردیم بیرون و چتد دقیقه بعد،هواپیما کلا منفجر شد و ما بیهوش.....وقتی به هوش اومدیم،دو رو اطرافمون،پر بود از ایرانیهای ساکن تایلند که از شهرهای مختلف خودشون رو رسونده بودن به ما،دولت تایلند ،خیلی بهمون میرسید که شکایت نکنیم،بیمارستان رئیس جمهور و اتاق 200 متری خصوصی رئیس جمهور رو، به ما 6 نفر دادن(فقط 5 نفر دیگه که خارجی بودن ،زنده موندند و تمام هم توریهایی که اونحا باهاشون آشنا شده بودیم مردند و...)از پادشاهشون گرفته تا تمام مقامات دولتی به دیدنمون آمدند٬ اما دریغ از یک مقام ایرانی و....تمام مدارک و پول و پاس و لباس و.....یا سوخته و یا دزدیده شده بود و هیچی نداشتیم،ایرانی ها تو اون 20 روز که بیمارستان بودیم،یک لحظه تنهامون نذاشتن و مدام غذای ایرانی و لباس و اسباب بازی برای بچه ها و....چمدان چمدان لباس و اسباب بازی از کارخانه و شرکتاشون میومد که پس میدادیم،چون همونجا به خاطر دزدیده شدن مدارک و پولهامون ،وکیل گرفتیم و....توی فرودگاه،چه خبر بود ،وقتی برگشتیم و چقدر فک و فامیل این معجزه رو جشن گرفتند و ...به محض رسیدن به ایران،برامون کارت طلایی فرستادند٬ که تا آخر عمر ٬میتونیم مجانی به تایلند و سنگاپور و...بریم با 10 روز اقامت رایگان توی هتل 7 ستاره شون،الانم کلی دوست تایلندی پیدا کردیم که توی عید مهمون ما بودند و تیر ماه هم،توی تایلند عروسی دعوتیم....از اونموقع ،مهرانا سوار هواپیما نمیشه و خودمون تنهایی سفر میکنیم،دو ساله که٬ من و مهرانا تحت درمان روانپزشکی هستیم و صحنه هایی که دیدیم و....وقتی حرفاش تموم شد،اونقدر توی شوک بودم و از اینکه چیا دیدن و چی کشیدن؟؟؟...نفهمیدم کی رسیدم خونه و برای محمود تعریف کردم،جالبه که هستی٬ اونموقع با مهرانا توی یک مهد بود و مدیر مهد،به تایلند هم زنگ زده بود...وای که اگر عمر آدم، به دنیا باشه...امروزم که توی مدرسه دیدمش،هنوز باورم نمیشه،هنوز جای زخمای شکسته شدن فکش٬ توی صورتش بدجوری مونده....

پی نوشت 2:چند تا از دوستای گلم،دستور نان سیردار ،رو خواسته بودن که اینجا مینویسم که همه ببینند،نان تست یا نان باگت فرانسوی اریب بریده شده،را کمی با کره سطحش رو چرب میکنیم،سپس با مخلوطی از، سیر رنده شده و نمک و فلفل و پنیر پیتزای رنده شده،تمام سطح نان رو میپوشانیم و آنها رو، داخل فر یا همون فلیور ویو 200 درجه سانتیگراد،به مدت 7 دقیقه(نانها خشک و پنیر پیتزا آب شود)میگزاریم،سپس از فر در آورده و داغ داغ، کمی سس گوجه فرنگی ریخته و نوش جان میکنید...

پی نوشت 3:اینهم،عکسهای روز یکشنبه،10 خرداد 88 ،پشت صحنه ی آقاجون سلیمون،که فاطمه جون برام فرستاده(قبل از خراب شدن دوربینش)فاطمه جونم٬ دست گلت٬ درد نکنه....

قربونت برم٬ که حواست به دوربینه

یادتون باشه٬لباس زرد مال هستی بوده ها.....

بازم ممنونم فاطمه جون

پی نوشت 4:امروز موقع برگشتن ار استخر،هستی خانوم،بابت جایزه ی کارنامه اش،از من دفتر خاطرات خواست(خیلی وقت بود میخواست)،که رفتیم،گلدونه و یکی براش خریدم،تاکید داشت که حتما باید قفل داشته باشه که کسی نخونه؟؟؟؟(حتما منظورش من بودم دیگه،و گرنه بچه ی دیگه ای خونه ی ما نیست و محمودم اینقدر گرفتاره که ....)موقعی هم که رسیدیم خونه،دوید و صفحه ی اولش رو نوشت...از منم٬ همش میپرسید،مامان چند سالته؟؟؟بابا چند تا برادر داره؟؟؟فلان کلمه با این ح یا ه،با این ص یا س؟؟؟خلاصه وقتی تموم شد،بهم گفت، بیا این صفحه رو، فقط، برات میخونم،دیدم که اول ٬خودش و سن و سالش ،تاریخ تولدش رو نوشته،بعد مشخصات من و تعداد خواهر برادرامو،مشخصات باباش و خانواده اش،اینکه کلاس اول رو٬ تموم کرده و میره دوم؟؟؟؟صفحه ی روبروش هم، اسم معلم کلاس اول و تمام بچه های کلاسشون رو....خداییش٬ از اینکه اینقدر متبحرانه ،مطلب مناسبی رو نوشته بود،و مثل آدم بزرگها٬ میدونست باید چه جوری شروع کنه،به قول خودمون ٬کپ(ک با ضمه) کردم و کلی خوشم اومد...حالا کجا دفتر خاطره دیده و یاد گرفته،الله اعلم...من که دفترخاطراتم ،همینجاست،محمودم که، اهل این کارا نیست؟؟؟ای وروجک ...

اینم ٬اولین دفتر خاطرات هستی من

پی نوشت 5 (ساعت ۲:۳۰ نیمه شب):مشکلاتی پیش اومد که٬الان دارم پست امروز رو میزارمنمیگم چی بود٬ولی خیلی خیلی بد بود٬اگه هستی رو نداشتم و عاشقش نبودم٬شاید ...اینجا نوشتم٬تا یادم بمونه٬روز سه شنبه ١٩ خرداد ۸۸ ٬ساعت ۱۰ شب٬من و محمود ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ