گلایه از هستی و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
گلایه از هستی و ...

پنج شنبه،اصلا از خونه نتونستیم بیرون بریم،چون بابا محمود٬ کلاس داشت و به علت شلوغی خیابانها،تا ساعت 10 شب ،مونده بود تو شرکت و ما اینجا تو خونه.....

جمعه بعد از ظهر،به اصرار هستی خانوم،رفتیم فیلم پسر تهرانی،و نکته ی جالب اینکه،وقتی اومدیم بیرون،محمود گفت،میشه دیگه نیایم سینما؟؟؟وای، بالاخره بعد از 9 سال،هم پا شدن با محمود،ازم خواست که دیگه سینما نریم،یعنی صبر من،نتیجه داد ....

هستی٬روز جمعه٬تو سالن سینما

از اونجا،رفتیم بوستان کمی خرید کردیم ٬ چون کفش خوشگل برای هستی ،پیدا نکردیم،رفتیم سنایی و به جای سندل که در نظر داشتیم،یک کفش نقره ای خیلی خوشگل،براش خریدیم،البته چشمم به جز کفش، کلی هم، لباس قشنگ پسندید ،که از ترس محمود(چقدر برای این بچه خرید میکنی؟؟؟)فقط نگاه کردم و ...متاسفانه بابایی ،بعد از خریدمون ،که خداییش زیاد هم نبود،گفت خسته ام و حوصله ی گشتن ندارم؟؟؟این بود که ساعت 8:30 اومدیم خونه و ....  

همسایه مون،بهم زنگ زد و گفت،برای دخترم ،سفارش یک دست لباس سفید برفی، از آمریکا(دیزنی لند)به فامیلمون دادم،که لباس رو آورده، ولی برای دختر من کوچیکه،از اونجایی که، هستی رو خیلی دوست دارم،و میبینم شما ،همیشه لباسهای قشنگ براش میخرید،گفتم اگه بخواهید، این لباس رو،که خیلی خاص هستش، نصف قیمتی که برای من آوردند(100 یورو)به شما بدم؟؟؟البته، فکر کنم برای الانش بزرگه و باید ...گفتم،باشه لباس رو بیارید، تا پدرش هم ببینه و بعد خبرش رو میدم،همونطور که همسایه گفت،لباس برای هستی بزرگ بود و من زیاد راضی نبودم، این پول رو بدم،که آیا بعدا ٬به هستی میاد یا نه؟؟؟ولی محمود، تا دید با چه ذوقی،گشاد گشاد، لباس رو٬تنش کرده و محمود رو برده، تا عکس لباس سفید برفی رو،تو تابلوی اتاقش با اون مقایسه کنه ، گفت،خیلی قشنگه، مخصوصا تاجش،مبارکت باشه عزیز بابایی...    این شد که، لباس شد مال هستی ...

مثلا لباس رو نگه داشته٬چشماشو که دارین؟؟؟

اینم تاج٬هستی برفی

برای هستی عزیزم:دختر قشنگم،مامان، امروز میخواد، کمی ازت گله کنه؟؟؟تازگی ها ٬خیلی خیلی لجباز تر شدی و من هر کاری میکنم،که باهات درگیری پیش نیاد و زیاد باهات مخالفت نکنم،بازم نمیشه و من و بابایی هر چی میگیم،شما برعکسش رو انجام میدی؟؟؟الان چند موردش رو بهت میگم تا خودت قضاوت کنی؟؟؟از کفش و لباس و گل سر و مدل مو گرفته،تا نوع غذا و ...هر وقت میخوایم از خونه بیرون بریم،دیوونه ام میکنی و دقیقا چیزی رو میخوای٬ که من صلاح نمیدونم،حتی بارها،اصلا حوصله ی چونه زدن باهات رو نداشتم و دقیقا اون لباسی رو که فکر میکردم تو خیلی دوست داری،برات میزارم ٬ولی وقتی بازم میگی٬ نه اینو نمیپوشم،میفهمم فقط موضوع لباس نیست و تو میخوای با من مخالفت کنی و انگار از اذیت کردنم لذت میبری؟؟؟میگی٬ مامان ماکارانی درست کن،روزی که درست میکنم،میگی من ماکارانی اصلا دوست ندارم،زرشک پلو درست کن،روزی که اون رو درست میکنم،ساعت 6 عصر میگی ٬من گشنمه٬ اگه همین الان بهم ندی،من شکلات میخورم و دیگه غذا نمیخورم،تازگی ها،نه قرمه سبزی دوست داری،نه بادمجان،نه کدو،نه فلفل،نه هویج،نه جوجه کباب،نه ...البته اینو بگما،فکر نکنی من منوی غذای خونه رو دست تو سپردم،نه؟؟؟من هر غذایی که درست کنم ٬تو باید بخوری و میخوری،ولی من رو٬ خیلی داری اذیت میکنی؟؟؟میگم الان کتاب بخون،میگی میخوام سی دی ببینم؟؟؟میگم کارتون ببین،میگی کتاب میخونم؟؟؟نمیدونم با اینهمه تضاد،چرا برای هر کاری نظر من رو میخوای و تا نظرم رو میگم،میری یه کار دیگه میکنی؟؟؟خوب ازم نپرس مامانی ،مگه...حتی وقتی میخوای پیانو یا فولوت بزنی،هر روز و هر روز،ازم میپرسی،مامان خوابهای طلایی ،بیر،...چند بار بزنم کافیه؟؟؟من میگم،هر کدوم رو٬ مثلا 3 بار،زود میگی نه 2 بار،هیچی نمیگم و تو ...روز بعد ٬میگم دوبار،میگی نه یکبار کافیه،بابا چرا از من میپرسی؟؟؟خودت هر جور دوست داری عمل کن،دیگه از دستت کم میارم خیلی وقتها و دادم میره هوا...خیلی ها٬ مدام بهم میگن،خودتو برای بچه ات نکش،بزرگ بشه جوابت رو میده و دلت میسوزه و ...ولی عزیزم٬ من دارم این کلاسها(ف ر ا د ر م ا ن ی ) رو میرم ٬که خیلی چیزها رو یاد بگیرم،نمیخوام هیچ وقت ازت متوقع باشم و زحماتم رو به سرت بزنم،من هر کاری میکنم٬ برای دل خودمم هست و با پیشرفت تو٬ منم از لحاظ روحی٬ ارضا میشم،هیچی ازت نمیخوام هیچی، فقط دلمو نشکن....شنبه٬ شب تا صبح،خوابم نبرد(فکر کنم مال تشعشع د ف ا ع ی ه) و من حتی یک لحظه چشمم رو نبستم٬وقتی بابات صبح گفت،چرا منو نگاه میکنی؟؟؟(۷:۳۰ صبح)گفتم٬ من تا صبح تو رو نگاه کردم و اصلا نخوابیدم،الان که پاشدی کمی آرومتر حاضر شید٬ شاید من کمی بخوابم،باید ظهر هستی رو ببرم کلاس و اینجوری نمیتونم پشت فرمون بشینم؟؟؟؟ولی بابایی نیمساعت بعد٬ با چنان سر و صدایی تو رو بیدار کرد و از خونه رفتید بیرون که ....فقط دو سه ساعت خوابیدم و اومدم دنبالت٬ ولی حالم خوب نبود،عمه تا منو دید گفت،چرا امروز این شکلی شدی؟؟؟خب نمیومدی؟؟؟موقع برگشتن٬ با اونکه حالم خیلی بدتر بود و به زور نشسته بودم،ازت خواستم٬ حواسمو پرت نکنی،چون بیخواب بودم و....میدونی چی گفتی؟؟؟گفتی،چی کار کنم که سرت درد میکنه،میخواستی بخوابی...اصلا لازم نیست٬ تا بزرگ بشی و جوابم رو بدی تا بسوزم،همین الانم ...پس بدون من٬ امید به چیزی ندارم و بیشتر از قبل سعی میکنم ،ازت توقع هیچی نداشته باشم و هر کاری میکنم٬ بدونم کسی سپاسگزارم نخواهد بود....ولی٬ اصلا با این موضوع ٬موافق نیستم که ٬رسیدگی و امکانات خوب٬ بچه رو حتما خراب میکنه؟؟؟چون به چشم خودم دیدم٬ که دو تا دختر داییم٬ که الان هر دو دانشجو هستند٬از اول٬ تو رفاه کامل و محبت پدر و مادر بودند٬کلی کلاس های مفید رفتند و الان به قدری رفتار خاکی و خانومانه و ...با همدیگر و دیگران دارند که ٬همه ی فامیل کیف میکنندفوق العاده نجیب(با این سن ٬خیلی کم آرایش میکنند)٬درس خوان٬باادب٬با همه مهربون و....از طرفی ٬توی زبان انگلیسی و فرانسه و شنا و گیتار و رقص و تنیس و اسکی روی برف و ...هم تبحر کافی دارند و خیلی از زندگی لذت میبرند٬پس امکانات و محبت٬همیشه نتیجه ی عکس نخواهد داد٬امیدوارم تو هم٬یک روز ...  

پی نوشت 1:یادم رفته بود بگم،هستی خانوم٬ تو کلاس استخر،با صبا عسلی (تو پیوندهامون)تو یک ساعت ٬کلاس دارند،البته٬ ساناز جون مامانش،ما رو شناخت و هر دفعه ،که بچه ها میرن تو آب،همراه کوروش کوچولو(داداش صبا جون)با هم گپی میزنیم،چه خوبه که، آدم همه جا ،یک دوست خوب،داشته باشه ،نه؟؟؟کلی از آشناییشون خوشحال شدم،این دوستان مجازی،تو دنیای واقعی، از اونیم که اینجا میبینید، عزیزتر و دوست داشتنی ترند....

پی نوشت 2:دیروز ،با اونکه حالم خیلی بد بود(نخوابیدن شنبه شب)خیلی٬ دلم میخواست،با هستی٬ برم قرار وبلاگی،تا آرزو جون و بقیه رو ببینم،ولی آدرس بهشت مادران رو نمیدونستم،جمعه، به مژگان جون٬ اس ام اس زدم و شنبه ،به آرزو جون، کامنت دادم،که آدرس رو بهم بگن،ولی احتمالا هیچ کدوم ٬به موقع ندیده بودند،چون٬ جوابم رو ندادند ،و ما نتونستیم بریم...حتما قسمت نبوده،انشالا به همگی خوش گذشته باشه....

پی نوشت 3: 12 جلسه٬ کلاس شنای هستی،اون هفته تموم شد و من٬ 6 جلسه ی باقیمونده تا ماه رمضان،رو هم ثبت نامش کردم،تا حالا،دوچرخه و کرال پشت و پای کرال سینه رو کامل یاد گرفته،الان داره روی شیرجه و دست کرال سینه ...انشالا که بتونه،شناگر خوبی بشه.

پی نوشت 4:اما بگم از دندون درد ،که امانم رو بریده؟؟؟دوشنبه ی پیش٬ پرش کردم ٬ولی هنوز درد داره،وقتی محمود با دوستش(دکترم، که خدا بگم....)صحبت کرد،میگه طبیعیه؟؟؟دندون عقب بوده و خیلی بهش فشار اومده؟؟؟؟اگه دردش زیاده،دگزامتازون،بزنه، تا بیاد ببینمش،پریشب رفتم یکیش رو زدم و تا امروز خوب بودم،اما امروز دوباره داره دیوونه ام میکنه،دیگه نرفتم آمپول دومم رو بزنم،اومدم تا با اینجا نوشتن ٬سرم رو شیره بمالم ٬ولی درد دارم،به محمود گفتم،اگه دندونم عفونت کرده باشه٬ یا من ا ی د ز ی چیزی بگیرم،تو و دوست ... رو،خودم میکشم....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ