هستی و کلی ماجرا + تولد کیان و کیارش - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
هستی و کلی ماجرا + تولد کیان و کیارش

سلام و درود فراوان،به همه ی شما،دوستان عزیز و مهربونمون،با گرمی هوا و تابستان چه میکنید؟؟؟انشالا که، همتون سرحال و خوش و سلامت باشید...

دوشنبه صبح(تعطیلی)،رفتیم خونه ی مادر جون اینا،که دایی رضا اینا هم،از دیشبش اونجا بودند،تا بعد از ظهر،اونجا بودیم و از اونجا، با مامانم، یکسر رفتیم خونه ی دایی کوچیکم،تا پسرش رو که تقریبا 6 ماهه شده ببینیم،ساعت 10 شب،شام خوردیم و اومدیم خونه....

عکسهای روز دوشنبه(عید مبعث):

هستی عزیزم٬خونه ی مادر جون

هستی گلم٬حیاط پدر جون

تعجب نکنید؟؟هر جا میریم٬این لباس رو میپوشه

پیمان کوچولوی دایی تورج مامان نوشین

 

هستی و پیمان

واسه ما ٬تیپ عوض میکرد

 

روز سه شنبه،توی کلاس شنا،زمانیکه عمه فریبا،من رو صدا کرد که هستی رو ببینم،هستی از اینکه،عمه بهش میگفت، تا میله که من گرفتم،دو چرخه بزن٬ ولی وقتی هستی ٬به میله میرسید عمه٬ میله رو ٬یواش یواش عقب تر میبرد،عصبانی شد و گریه کرد،با اونکه از نظر من خیلی خوب بود،ولی از اونجایی که ٬خانومی مثل مامانش وسواس تو یادگیری داره،وقتی احساس میکنه که عالی نبوده،عصبی میشه و دیگه نمیخواد ادامه بده،همیشه همینجوریه،توی درس،توی پیانو،توی اسکیت و.....یعنی٬ باید همیشه٬ تو هر چیزی٬ عالی باشه و همه٬ ازش راضی باشند و گرنه ترجیح میده اصلا ادامه نده،این کارش منو نگران کرده و هر کاری میکنم، ضعف نشون نده و با تمرین بیشتر،مشکلش رو حل کنه،قبول نمیکنه و با گریه و بی تابی٬ من رو ناراحت میکنه،و وقتی چند جلسه بعد،میبینه که میتونه٬ خیلی قشنگتر پیانو بزنه،شنا کنه،جمع و تفریق کنه،اسکیت بازی کنه و....خیلی خوشحال میشه و میگه،مامان٬ شما راست گفتی که اگه بیشتر تمرین کنم،یاد میگیرم....خلاصه،تو این کلاس شنا،عمه فریبا هم،بیشتر از قبل، هستی و غدیش(عین باباش و خانواده ی پدریشه،خودشونم این رو میدونند)رو شناخته و بارها بهم گفته،چقدر با هستی سر و کله زدن،سخته،بیشتر از آموزش شنا،از آدم حرف میکشه و حرف حرف خودشه؟؟؟منم میگم،خودت میدونی که به شماها رفته،شاید الان بیشتر درک کرده، که من، چرا دیگه حال و حوصله ی بچه ی دوم رو ندارم،و تو همین یکیش هم....سه شنبه،با گریه و قهر، از عمه جدا شد،و گفت دیگه نمیرم استخر،عمه من رو گول میزنه تا غرق بشم؟؟؟کلی باهاش صحبت کردم،که عمه کار بدی نکرده و همه ی مربیها،باید همین کار رو انجام بدن تا شاگردشون،ترس رو کنار بزاره و بتونه تنهایی شنا کنه،منم که میرفتم آموزش،مربیم همین کار رو کرد،تو ٬رفتار خوبی با عمه،جلوی دوستاش نداشتی و باید حتما ازش معذرت خواهی کنی و....وقتی رسیدیم خونه،بر عکس همیشه،که نمیرفت بخوابه،دو ساعت بیهوش شد،منم٬ همون موقع ٬به فریبا زنگ زدم و گفتم که ،هستی امروز خیلی خسته شده،برای همین عصبانی شد؟؟؟فریبا هم گفت،آره٬ امروز ٬طول استخر رو ،پای کرال پشت رفته و واقعا خسته بود و....

 چهارشنبه عصر،هستی رو بردم کلاس پیانو ،آهنگ Fur elise (همون سارا کوروی خودمون)اثر بتهوون ،رو استارت زد،خیلی خوشحال بود که خانوم ونکی،از آهنگ خوابهای طلایی،آواز زنگوله ها،فولوت زدنش برای کنسرت و....راضی بود،تمام هفته رو هم ،داره با ذوق ،همون دو خطش رو تمرین میکنه،من و محمودم که مسخ میشیم، وقتی برامون میزنه....همش٬ باید تشویق و تعریف کنیم ٬که شارژ بمونه و....ساعت 7 شبم،وقت دندانپزشکی داشتم،که یک عصب کشی سه کاناله بود ، پدرم در اومد تا تموم بشه،الانم پانسمان کرده،تا فردا ٬برم و پرش کنه،رسیدیم خونه،ساعت از 9 شب،گذشته بود...

اینم٬همون کتابی که ٬به سختی پیدا کردیمو اولین صفحه از آهنگ ...

پنجشنبه عصر،دلمه ی بادمجان و فلفل  ،پختم و رفتیم خونه ی ،پدر محمود،تا دور هم بخوریم(مادر شوهرم،خیلی دوست داره و سختشه که بپزه)وقتی رسیدیم،هر سه تا عمه،آرایشگاه بودن و زمانیکه اومدن،بعد از کلی صحبت و خواهش از هستی،کادویی که برای فریبا ٬خریده بودم،بهش داد و بابت گریه و عصبانی شدنش،عذر خواهی کرد،فریبا هم،کلی خوشحال شد و بلیزی که براش خریده بودم،پوشید...سر شام،برادر محمود و خاله اش هم آمدند،و همگی از دلمه ی من خوردند و کلی تعریف و تشکر و....موقعی هم که تو ماشین نشستم،فهمیدم،مادر محمود،توی قابلمه ام،چند تا کوفته ی آماده گذاشته (من اصلا کوفته تا حالا درست نکردم،چون همون اوایل ازدواج ،یکی دو بار پختم که وا رفت و دیگه...)که خودم بپزم(یواشکی داده بود،جاریم نفهمه)،از اونجا،شب نشینی رفتیم خونه ی بیتا ،که دو تا عموم،رفته بودن،دیدن خونه شون،کلی خوش گذشت و تا ساعت 1:30 اونجا بودیم....

جمعه عصر،به سفارش محمود عزیزم(به خاطر اینکه من همش گرمم بود،و کولر جواب نمیداد،و گرنه خودش صبح تا شب توی شرکت٬ زیر کولر گازیه و شبم که میاد،توی اتاق کارش،با یک پنکه،سر میکنه)اومدن و یک دستگاه اسپریت،توی اتاق پذیرایی نصب کردند،سه ساعتی طول کشید،و خیلی نصبش ،سخت تر از، اون چیزی بود، که من میدونستم،اما در عوض،این دو روزه،حالی کردم تو خنکی که نگو،عرق دست و پام هم کمتر اذیتم میکنه...  بعد از نصب،رفتیم خونه ی عمه بزرگه، که سمیرا جون (زن داداشی)رو پا گشا کرده بود،شب خوبی بود...

شنبه،کلا خونه بودم و همه جا رو، که نصابهای اسپریت،کثیف کرده بودن،تر و تمیز کردم،یعنی همون کلفت پارتی خودمون...  

امروز یکشنبه،وقتی رفتیم استخر،دیدیم عمه فریبا،نیومده و هر کاری کرده ٬نتونسته با من تماس بگیره و خبرم کنه،برای همین از دوستش،پریناز جون،خواسته بود که٬ با هستی تمرین کنه،من هستی رو گذاشتم و اومدم بیرون٬ تا به خونه شون زنگ بزنم،نگران شده بودم ٬که چرا نتونسته به من خبر بده؟؟؟گفتم٬ نکنه اتفاق بدی...وقتی با مادر شوهرم صحبت کردم،گفت که،ساعت یک،چند بار زنگ زدم بهت بگم،که برنداشتی و...گفتم ٬شاید وقتی حموم بودم زنگ زدید...خیالم که راحت شد،رفتم و دیدم ،چقدر هستی با پریناز جون،پیشرفت کرده و قشنگ داره دوچرخه میزنه و....اومدیم خونه که، فریبا زنگ زد و عذر خواهی کرد و ...ساعت 6 عصر ،میخواستم با محمود صحبت کنم،که دیدم ،تلفن قطع شده و فهمیدم که ب ل ه از صبح قطع بوده که مادر شوهر ....محمود که اومد و چک کرد،چیزی پیدا نکرد و به 17 خبر داد ،هنوز که درست نشده٬کاری داشتین، به موبایلم  زنگ بزنید...

پی نوشت 1:برای هستی،کتابهای تابستان قلم چی رو خریدم،که گهگاهی نگاهی بهش میندازه،هر چند توی تابستان ،اصلا تمایلی برای خوندن درس و....نداره و فقط کتاب داستان میخونه،احتمالا وقتی مدرسه شروع بشه،اشکم در میاد تا چیزهایی که خونده٬ یادش بیاد،مخصوصا لغتهای محدودی که،از حرف های س ص ز ذ ظ ض خوا ....خونده ،حتما یادش میره،هر چند٬ تا مهر، یادش میندازم و دروس اول رو باهاش،مرور میکنم،هر چه باداباد...

پی نوشت 2:دو سه شب یکبار،محمود بهش حال میده و اگر تی وی و کامی بزاره،باهاش شطرنج بازی میکنه و دخملی ٬کلی لذت میبره ، منم شاهد این بازی دوستانه خواهم بود....  

پی نوشت 3:دیروز زنگ زدم مدرسه،هنوز روپوش سایز کوچیکتر نیاوردن و موند برای هفته های آینده،خدا کنه خودشون بیارن و گرنه٬ باید ببرم خیاطی و ممکن خیلی خوب نشه؟؟؟؟

پی نوشت 4:از فردا،ترم 4 فرادرمانی خودم شروع میشه(9:30 تا 12:30) و چون بعدش، کلاس دفاعی هم، برداشتم(1 تا 3)تا برسم خونه،هستی هم میرسه،ساعت 7 شبم، وقت دندانپزشکی دارم، که از حالا عزا گرفتم....
پی نوشت ۵:هر چی شکلک گذاشته بودم با هنگ کردن کامی پرید و آپم دیر شد ٬ الان دوشنبه شده دیگه٬یعنی٬ تمام فرداها که نوشتم٬امروز ...کلاس دارم و هنوز اینجا نشستم....

آقا کیان،قل اولقلب

آقا کیارش،قل دومقلب

امروز٬یعنی ۶ مرداد ۸۸ ٬تولد ۶ سالگی ٬کیان و کیارش عزیزم(پسر خاله های هستی خانوم)٬هستش٬که از همین جا٬به خاله بیتا ٬ عمو ناصر ٬ کیان و کیارش عزیزم٬از طرف عمو محمود٬خاله نوشین و هستی ٬تبریک میگویم....و برای این دو عزیز٬یک دنیا ٬سلامتی و خوشبختی٬آرزومندم  

کیان و کیارش عزیز تولدتون مبارک

این کیک و کادوها٬از طرف خاله ٬ عمو و  هستیالبته فعلا٬تا روز جشنتون ٬که مامانی گفته٬روز ۱۵ مرداد(پنجشنبه ی دیگه)برگزار خواهد کرد

خیلی خیلی دوستتون دارم

ببخشید دیگه٬الان هستی رو گذاشتم استخر و اومدم نیمساعتی خونه٬گفتم٬ زودی بیام و اینجا بهتون تبریک بگم عسلای خاله  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ