پست بی شکلک شاد(غم و شادی در کنار هم......)+پی نوشت - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
پست بی شکلک شاد(غم و شادی در کنار هم......)+پی نوشت

 دلم تنگه، برای گریه کردن کجاست مادر ،کجاست گهواره من.........

آنقدر الان(ساعت 12 شب جمعه) ناراحت و غمگینم که نگو،بدجوری شادی و غممون با هم قاطی شده و حسابی منو بهم ریخته،تا امروز که به دیدن آقاجون نرفته بودم همه چیز فرق میکرد اما الان دیگه نمیتونم ......

دوشنبه ،موهامو های لایت کردم و سه شنبه که برای بند و ابرو رفته بودم ،هستی اونجا هوس کرد موهاشو کوتاه کنه و چتری بزاره،منم که فرصت رو غنیمت دیدم(آخه تصمیم داشتم موهاشو بعد از عروسی دایی رضا کوتاه کوتاه کنم تا برای مدرسه و زیر مقنعه آماده بشه ولی راضی نمیشد)و به محمود زنگ زدم و بعد از کسب اجازه از بابایی موهاشو، گرد و چتری دار کوتاه کردم،خیلی ذوق کرده بود و نمیزاشت به چتریش دست بزنیم،بابایی هم از موهاش خوشش اومد ولی میخوام بعد از عروسی حسابی کوتاه کنم تا دیگه به هیچ گل سر و کشی زیر مقنعه نیاز نداشته باشه ،چون خیلی برای درست کردنش اذیتم میکنه و اصلا طاقت نداره و از طرفی عینک هم میزنه و دلم نمیخواد موهاش موقع مشق نوشتن و..........جلوی چشمش بریزه(لطفا نگید حیفه و........حیف پدر بزرگ خوب و مهربونمه که داره از دست هممون میره و هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و.......................)

هستی روز مهمونی،قبل از رفتن به حنا بندان



داره برای باباش هنرنمایی میکنه 

پنجشنبه،حنا بندان دایی رضا بود و من و خاله بیتا از ساعت 2 تا 6 توی آرایشگاه بودیم و به امید اینکه آقاجون بهتره،خودمون رو برای مهمونی آماده میکردیم،ساعت 8 همراه مامانم و هستی(زنونه بود)رفتیم خونه مادر سمیرا جون و تا 1،اونجا بودیم،همه چیز خوب بود و تقریبا خوش گذشت(فکر آقاجون یک لحظه ولم نمیکرد)،دایی رضا حنا رو داده بود گل فروشی درست کرده بودن و همراه شیرینی تزیین شده زودتر از همه گذاشته بود خونه عروس و خودش رفته بود خونه باجناقش که به اونجا نزدیک بود و ساعت 11 برای مراسم حنا و.....آمد و کلی ازش عکس و فیلم گرفتیم............از هستی هم نپرسین که نگفته معلومه به محض دیدن کیمیا همه چیز فراموشش شد و کمتر جلوی من ظاهر میشد و با اونکه شلوغی مجلس نگذاشت زیاد اذیت بشم ولی.........خیلی ها بهم گفتن امشب خیلی خوشگل شدی و منم که به چشم حساس...................به محض اینکه محمود اومد دنبالمون تا همراه مامان بیایم خونه خودمون،دم ماشین پای چپم از انگشت شصتم گرفت،تا اومدم اون رو باز کنم ساق پام گرفت و وقتی محمود اومد تا کمکم کنه (گریه میکردم و سمیرا که آخرین نفر دم در بود و منو دید،قربون صدقه ام میرفت و داشت آدرس کلینیک پزشکی ،به محمود میداد)به محض سوار شدن تو ماشین ران پامم تیر کشید و باعث شد با گریه از سمیرا خداحافظی کنم،بهم میگفت الان میرم یه اسفند دیگه فقط برای شما دود میکنم ،آخه ماشالا امشب.......

خلاصه محمود رو راضی کردم تا بیایم خونه و بعد از تعویض لباس بریم درمانگاه،آخه با اون لباس و آرایش و مو...............ولی خدا رو شکر تا خونه با مالش و التماس، پام ول کرد و دیگه کارم به دکتر نکشید.


اینم هستی خانوم 1 نصف شب، قبل از اومدن به خونه(به زور اونجا نشوندمش)

اینم حنا و شیرینی تزیین شده دایی رضا

محمود توی خونه بهم گفت حتما کف دست هستی هم حنا بزار،هستی هم که نمیدونست حنا چیه و....منتظر حنا گزاری بود و وقتی رضا حنا رو طبق رسم عروس خانوم اینا ،بین مردم میگرداند،به هستی گفتم تو هم حنا گذاشتی؟؟گفت آره مامان ببین،دستشو باز کرد و دیدم سه تا سکه مبارک باد تو دستشه،گفتم پس حنا کو؟؟؟گفت ایناها دیگه،کف دستشو کلی بوسیدم و رفتم براش حنا گذاشتم ولی از اونجایی که رضا گفته بود حنای بیرنگ درست کنند ،دست کسی رنگ نگرفت،عوضش هستی فهمید حنا گذاشتن یعنی چی؟؟ 

امروز یعنی جمعه،ساعت 6 عصر ،همراه مامانم به دیدن آقاجون رفتیم،و توی راه براش هندونه زرد(آناناسی)خریدم ولی هر چی به خونشون نزدیک میشدیم سردردی که از صبح گرفته بودم بدتر میشد و دلم شور میزد و با هر آهنگی که توی ماشین میشنیدم چشمام از اشک خیس میشد،اول از همه بگم که آقاجون مهربون و دوست داشتنی من در عرض 10 روز حافظه شو از دست داده و به گفته دکتر مغزش کوچیک شده و بی اختیاری و.......من دو هفته پیش دیده بودمش که حالش عادی بود و......بالاخره رسیدیم و مامانم و هستی رفتن داخل ولی من که دستام یخ کرده بود و میترسیدم، منتظر محمود موندم تا ماشین رو پارک کنه و با هم بریم تو ،ولی کاش کور شده بودم و اون چشمای مهربون و قشنگ رو اونجور غریب نمیدیدم،آقاجون با بی حالی روی تخت نشسته بود و دست داییم تو دستش بود و سعی میکرد چای رو از دست داییم بخوره(آخه از دیروز هیچی نتونسته بود بخوره و با سرم تغذیه میشد و سوند بهش وصل بود،اما حتی یک قلپ هم نتونست قورت بده و وقتی ما رو دید فقط نگاه کرد و ......دیگه هیچی نفهمیدم و اونقدر گریه کردمو قربون صدقه اش رفتم که داییم از اتاق بیرونم کرد ،هستی هم که با دیدن آقاجون،از بیرون اطاق(از بس فوضوله) و گریه من و مامانم و داییم،وحشت کرده بود ،به گریه افتاد و.......عزیز برام آب قند درست کرد و کمی به خودم اومدم و با اشک یه عکس در حالی که با تعجب نگاهم میکرد ازش گرفتم،ولی دیگه حرفم نمیومد و وقتی خاله ام اومد ،با سختی ازش خداحافظی کردم و دستش رو من و محمود بوسیدیم و اونم دست هستی رو طبق عادت همیشه بوسید و خونی به دلم کرد که نگو،با هزار سختی در حالی که یک قطره اشک از چشمش میومد ،خداحافظی نامفهومی گفت و........از اونجا باید میرفتیم خونه پدر شوهرم تا کارت عروسی بهشون بدیم،اصلا حال خوبی نداشتم و مثل همیشه اول پدر شوهرم فهمید که ناراحتم و بعد از کلی حرف و.....سعی میکرد آرومم کنه،و به زور شام نگهمون داشتن ولی سر غذا، قیافه آقاجونم با اون لبای گشنه و تشنه نمیزاشت چیزی از گلوم پایین بره و با غذا دادن به هستی سر خودمو گرم کردم که اینم از چشمای مهربون و تیز بین پدر شوهر دور نموند و.............

اومدم خونه تا زودتر بخوابم تا کمی حالم بهتر بشه ولی نتونستم و گفتم بنویسم شاید آروم بشم،محمود گفته نکنه عکس آقاجون رو بزاری تو وبلاگ،منم قول دادم که این عکس آخری رو نزارم ولی از عکسایی که این اواخر ازش گرفتم میزارم تا شما هم خیلی خیلی براش دعا کنید تا شاید معجزه ای بشه و........

رضا و مامان و دایی ها و عزیز و.......خیلی نگرانند که خدایی نکرده تا عروسی رضا که کارت هاش هم پخش شده اتفاقی بیوفته و عروسی ........مامان و رضا حسابی به شانس بدشون لعنت میفرستند(هیچ کدوم از فامیل مادریم حوصله و حال درستی برای عروسی نداره و همه چیز به یک مو بنده،رضا هم برای این عروسی خیلی زحمت کشیده و...........)

پی نوشت 1 :چند نفری از شما پرسیده بودین که واقعا ما میخواهیم با عروس و داماد بریم ماه عسل و چقدر من خواهر شوهر بازی در آوردم و.........ولی خوبه تا چیزی رو نمیدونید اینجوری برای کسی کامنت نزارین؟؟؟؟؟من چند بار با رضا در این مورد صحبت کردم و گفتم از نظر زنش مطمئن باشه،چون میدونستم با اخلاقی که سمیرا داره مطمئنن اگه مخالفم باشه بروز نمیده،رضا گفت که ما قرار بوده با کل خانواده سمیرا به این سفر بریم که جور نشد و الانم اصلا دلمون نمیخواد تنها باشیم ،تازه اتاقها جداست و .......بعدش هم زمانی که هتل و بلیط برامون گرفت، خبر قطعی رو داد و گفت برای 2 تا 5 شهریور(فردای پا تختی)همه چیز رزرو شده ،یعنی در واقع من و محمود به در خواست اونا جواب مثبت دادیم و همراهشون شدیم ،امروز هم بعد از دیدن آقاجون باهاش تماس گرفتم تا سفر رو کنسل کنم ،چون نه دیگه حالشو دارم و نه دلم میخواد خدای نکرده در نبود ما ...........ولی رضا با تمام ناراحتی که داشت، گفت باید به خدا توکل کنیم،و الان کنسل کردنمون فرقی با یک روز جلوتر نداره و در هر صورت ضرر مالی میکنیم که مهم نیست،یعنی اینجا هم حاضر نیستن بدون ما برن(محمود هم همین عقیده رو داره و میگه پولش اصلا مهم نیست اگه دوست نداشتی نمیریم)اینم از سفر ما............دیشب به همه میگفتم ما هم میریم ماه عسل و فکرش رو هم نمیکردم الان اینقدر غمگین و دلزده باشم و.........

پی نوشت 2:پدر بزرگ خوب و عزیزم،از وقتی دیدمت،یک لحظه فکرت رهام نمیکنه و تمام حرفها و خوبیهات جلوی چشممه و صدای قشنگت توی گوشم و......با اونکه مردن حقه و خیلی ها معتقد هستند که عمر خودتو کردی ولی بدون اگه هزار سالتم بود ،بازم واسه من عزیز بودی و از نبودنت قلبم میلرزید و .......

تو رو به خدا زودتر خوب شو و بازم پیشونی منو ببوس و به خونمون بیا ،آخرین باری که اومدی سه ماه پیش تولد هستی بود که چقدر دعای خیر برای من و محمود کردی و .......آقاجون قلبم ،سرم ،روحم درد گرفته و نمیدونم چی کار کنم که آروم بشم،همه خوابن ولی مطمئنن من تا صبح.................

از همتون میخوام ،سر نماز ،تو امامزاده و......برای پدر بزرگ

 من دعا کنید تا زودتر بتونه غذا بخوره و به خودش بیاد،آخه میخوان فردا تو بیمارستان بستریش کنن و.............التماس دعا


آقاجون و هستی، اول فروردین 87(خیلی هستی رو دوست داره،منو نشناخت ولی هستی رو شناخت)
هستی اولین نتیجه آقاجون و عزیزمه،خدا نکنه عیدی 87 آخرین عیدی هستی از دست آقاجونم بوده باشه

11 فروردین 87 ،پاگشای پسر خاله ام خونه بیتا(محمود تو هر مراسمی کلی عکس از آقاجون و عزیز میندازه،آخه محمودم اونا رو خیلی دوست داره ،اونا هم محمود رو)

عید امسال ،خونه خودمون(همیشه مرتب و تمیز و مبادی آداب)خدا کنه بازم خونمون بیاد

تولد امسال هستی(آقاجون،هستی،عزیز ،مامانم)ببینید چه جوری دست هستی تو دستشه

قربونت برم که کت و شلوارتو برای عروسی رضا آماده کردی ولی نمیتونی بیای

آخه چه جوری جای خالیتو تحمل کنیم ،خودتون تصور کنید بعد از پیدا کردن و گذاشتن این عکسا چه حالی دارم و چه خاطراتی رو دارم مرور میکنم و چه عذابی .................تلفن که زنگ میزنه قلبم میریزه و دلم نمیخواد جواب بدم و میترسم که ...................

پی نوشت ظهر شنبه(قبل از ثبت کردن پست جدید):دیشب تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و حال خوبی نداشتم (موفق به ثبت پست جدید هم نشدم)ولی امروز صبح با تلفن محمود که گفت عزیز بهش زنگ زده(داماد دوستی رو داشته باشیبن،به جای من به اون خبر دادن)که انگار حال آقاجون از دیروز خیلی بهتر شده و با پرستاری دایی مهربونم(20 سال تجربه پرستاری)و داداش امیر که دیشب تا صبح بالای سرش بودن ،امروز صبح صبحانه خورده و اطرافیان رو شناخته و کمی هم تلفنی با محمود و مامان و .....حرف زده،خیلی خوشحالم و مطمئنم با دعا و خواسته خدا خیلی چیزا میتونه عوض بشه................. شاید امروز و فردا هم نبرنش بیمارستان و تا دوشنبه خونه بمونه،اما نمیشه که داییم سر کار نره و...

پی نوشت ظهر دوشنبه:دیروز که عید بود ،رفتیم دیدن آقاجون و خدا رو شکر خیلی از جمعه بهتر بود و هممون رو شناخت (داییم به هستی اشاره کرد و گفت این کیه؟؟بعد از کمی نگاه کردن به هستی گفت،هستی خانوم و من کلی ذوقیدم)، موقع اومدن همونطور نامفهوم برای شام تعارفمون میکرد (مثل همیشه)کلی بوسش کردم و چند تا عکس قشنگتر باهاش انداختیم،دایی ها و خاله دورشو خالی نمیزارن و برای اینکه تو بیمارستان نمونه، شبانه روزی دارن ازش نگهداری میکنن تا جایی که امکان داره بین خانواده باشه،دیروز همش لبخند رو لبش بود و نشون میداد از اینکه بچه هاش دورش هستند چقدر خوشحاله،همین جا از همتون به خاطر دعاهای خالصانه و کامنتای پر انرژیتون ممنونم و برای همه مریض هاتون و سلامتی خانواده هاتون از ته قلبم دعا میکنم........جا داره بعد از تشکر از شما دوستان عزیزم،از سه تا دایی مهربون و خاله مهربونترم که توقعی از مامان من ندارن(به خاطر کمر درد و عروسی داداش رضا) و خودشون تمام رسیدگی به آقاجون رو به عهده گرفتن و شب تا صبح بالای سر آقاجون بیدار میمونن خیلی خیلی تشکر کنم،امیدوارم خدا بهشون سلامتی و انرژی بیشتری بده ...........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ