سالگرد ازدواج و اونیفورم مدرسه هستی...+پی نوشت مریضی و سالگرد ازدواج خواهری - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
سالگرد ازدواج و اونیفورم مدرسه هستی...+پی نوشت مریضی و سالگرد ازدواج خواهری

در اولین ساعات روز شنبه 16 شهریور مشغول آپیدن هستم.............

دوشنبه صبح٬محمود که بیدار شد گفت ،اصلا حوصله سر کار رفتن رو ندارم و میمونم خونه،هستی تا شنید ،خواست دبه در آره که منم نمیرم مهد ٬ولی از اونجایی که ترم 6 زبان هستش و هفته پیش هم مهد نرفته بود،راضیش کردیم که بابایی شوخی کرده و......محمود هستی رو گذاشت مهد و دوتایی تا ظهر چند کار بانکی و بوستانی انجام دادیم و با توجه به اینکه با شنیدن خبر فوت مادر زنعموم(زمان مجردی خونه عموم زیاد میموندم و خیلی دوستش داشتم)روز قبلش سر درد بدی داشتم که آخر شب آمپول زدم و اثرات خواب آلودگیش تا دو روز باهام بود،محمود سعی میکرد سر حالم بیاره و برای ناهار منو برد رستوران مروارید و........از اونجا اومدیم خونه و استراحت کردیم و عصر با هستی برای خرید کادو سالگرد ازدواج که پیشنهاد خود محمود بود ،رفتیم منیریه و................الان نمیگم باشه آخر پست.........

سه شنبه ،عصر، در حالی که سرم هنوز به شدت درد میکرد ،با محمود رفتیم مسجد الرسول، تو میدان کاج(که خیلی بهمون نزدیکه)ختم مادر زنعمو ،که اونجا هم ،فامیل معتقد بودن من رنگم پریده و ...

چهار شنبه هم زیاد حالم خوب نبود ولی با این حال برای روز پنجشنبه ،رضا و سمیرا رو برای افطار دعوت کرده بودم و کلی کار داشتم که همه رو با درد انجام دادم و همه چیز رو آماده کردم ،چون میدونستم پنجشنبه تا ظهر خونه نخواهم بود،بله.......پنجشنبه صبح،با هستی و محمود رفتیم مدرسه خانومی و هزینه سرویس و ناهار و شیر روزانه خانومی رو دادیم و براش به اصطلاح روپوش مدرسه خریدیم ،میگم به اصطلاح چون خوشبختانه از روپوش خبری نبود و لباس هستی یک شلوار لی و بلیز بنفش یقه دار و سارافون لی با مقنعه گلدوزی شده بود که وقتی پوشید ............نمیتونم بگم چه حالی شدم و چقدر بوسش کردم،محمودم کلی کیف کرد و به زور راضیم کرد(آخه قیمت هر دست کاملش 35000 تومان بود که به نظرم گرون میومد) دو دست لباس کامل براش بگیرم تا در طول سال هم من و هم هستی برای تعویض و شستنش به سختی نیوفتیم(مرسی محمود عزیزم که همیشه به فکر مایی)خلاصه 12 ظهر ما رو گذاشت خونه و گفت برم اضافه کاری تا ساعت (روزه بود)5 که پول روپوشای هستی خانوم در بیاد......

اومدیم خونه و از هستی و روپوشاش و کیفاش عکس انداختم تا بعدها یادش بمونه چقدر برای ما عزیزه و.....

خواهری(بیتا)٬دیدی منم دو قلو فرستادم مدرسه

اینم کیف دو قلوهام(سمت راستی رو از تایلند و چپی رو از کیش آوردم)

قربونت برم که اینقدر ناز شدی

اینم عروسک من٬با مقنعه و....

ساعت 6 که با حلیم و نان تازه و یک سبد گل خیلی قشنگ اومد خونه،و سالگردمون رو تبریک گفت کلی عشق کردم ، مخصوصا از کارتی که روش زده بود(تقدیم با عشق)،هستی به من مهلت نداد و زودی دوید جلوی در و گفت ،بابا این گل برای من و مامان هستش، که محمود گفت نه عزیزم، این فقط برای مامان ،آخه امروز.......

محمود خوبم٬ از اینهمه خوش سلیقه بودنت٬ ممنونم

هووی مهربونم٬از تو هم ممنون

داداش امیر هم ،به پیشنهاد محمود به افطاری اضافه شد ،رضا و سمیرا کمی بعد از افطار رسیدن(رضا و محمود و امیر روزه بودن)که یه کمی دلم گرفت،چون خیلی برای سفره زحمت کشیده بودم که امیر و محمود بهمش ریختن،اما وقتی سمیرا عذر خواهی کرد که تقصیر من بوده و خونه دوستم بودم و.......اصلا به روی خودم نیاوردم (که نکنه رضا از سمیرا ناراحت بشه)و حسابی ازشون پذیرایی کردم،رضا و سمیرا هم که نمیدونم از کجا یادشون بوده که سالگرد ازدواج ماست ،برای من یه دسته گل قشنگ آوردن که خیلی خوشحال شدم و برای هستی هم دفتر و اتیکت و.....،ساعت 10:30 شام رو کشیدم(لازانیا و باقالی پلو با مرغ که رضا خیلی دوست داره مخصوصا اولیش رو)و بعد از سریالها محمود سی دی عکسایی که برای رضا زده بودم تو دستگاه گذاشت و بچه ها تمام عکسهای مراسم ها و سفر کیش رو دیدن و سمیرا که خیلی از عکسهایی که تو تمام مراحل گرفته شده بود ،خوشش اومد٬ کلی از من و محمود تشکر کرد و خستگی عکس گرفتن و کار کردن روشون ، از تنمون در اومد٬روی هم رفته شب خوبی بود،امیر شب موند و با محمود سحری خورد و وقتی من صبح بیدار شدم ،ندیدمش ،چون رفته بود کلاس.....

رضا و سمیرا جان ٬دستتون درد نکنه٬خیلی خوشگله

امروز هم از صبح با سر درد لعنتی بیدار شدم و تا ظهر تحملش کردم ولی دوباره مجبور شدم مسکن بزنم،و از اونجا رفتیم بوستان ،شلوارهای مدرسه هستی رو دادیم کوتاه کردن،یک سری لوازم التحریر خوشگل و یه کتانی طوسی صورتی خوشگل٬ برای مدرسه ،براش خریدیم که کلی خوشحال شد و وقتی اومد خونه امتحانشون کرد،.....یکی دو ساعت هستش که سرم خوب شده که اومدم سراغ کامی و محمود کلی غر زده............

توی اتاق سوممون دو تا دستگاه ورزشی دارم که چون خیلی ازشون استفاده کردم و الان مثل باربی هستم،محمود برام.............خرید تا اتاق ورزش کامل بشه و من به چیزی که مدتهاست میخواستم، ولی محمود به علت جاگیر و مستاجر بودنمون نمیخرید،برسم و ازش ممنونم،هر چند تو این چند روز ٬من همش سر درد داشتم و خودش ورزش کرده ٬که خیلی هم راضی بود،تا ببینیم من چقدر میتونم استفاده کنم،فهمیدین چی خریده؟؟؟؟؟؟

این دو تا رو داشتم

آب کینگ......

اینم دوچرخه٬که ۶ سالی هست دارمش٬ولی الان دکتر گفته باهاش کار نکنم

آفرین به هوشتون٬بله ٬یه دستگاه تردمیل که قراره من رو ......

پی نوشت:من حقیقتش امسال اولین سالی هستش که برای محمود چیزی نخریدم،با بی فکری تمام دوشنبه صبح ،هر چی پول داشتم ،بردم بانک سمیرا جون و یه سپرده یکساله باز کردم ،که فقط میتونم سودش رو بگیرم ،محمودم در جریان بود و وقتی بهش گفتم فقط 3000 تومان نگه داشتم،و اصلا ٬ کادو دادن از پول خونه ٬رو دوست ندارمکلی خندید و گفت ،اولا ،میزارم به حسابت،ثانیا خوشم اومد که با پول خودت بهم کادو میدی،سوما،کادوی من استفاده مشترک داره و منم استفاده میکنم ،پس خودتو ناراحت نکن...............

پی نوشت بد بد(ظهر شنبه):چه میدونستم ساعت ۲:۳۰ نیمه شب ٬بعد از آپ کردن که میرم بخوابم٬ساعت ۵:۳۰ میرم زیر سرم تو بیمارستان عرفان٬نفهمیدم اصلا خوابیدم یا نه؟؟؟فقط میدونم از درد تمام اعضای بدن بیدار شدم و دیدم علاوه بر گرفتن ران پای راستم ٬تمام استخوانها و سلولهای بدنم از درد داره میترکهنفس که میکشیدم قفسه سینه ام درد میگرفت٬مفاصلم٬حتی تک تک انگشتانم و....هر کاری کردم شو شو رو با زبان روزه و .....بیدار نکنم ٬نشد و اونقدر نالیدم که سه تایی همراه هستی که بیدار شده بود ٬رفتیم بیمارستان عرفان٬ دکتر ازم پرسید تازگی کسی اینجوری نشده؟؟؟منم یاد بیتا افتادم که روزی که از مسجد رفت خونه(بعد از کلی ماچ و بوسه٬میکشمت خواهری)آنفولانزا گرفت و رفت زیر سرم٬وقتی به دکتر گفتم٬گفت:مطمئن باش از خواهرت گرفتی و الان تو هم باید سرم بزنی ولی چون عفونت و گلو درد نداری ٬آنتی بیوتیک نداد٬تو اون مدت که ۲ساعتی طول کشید٬هستی همینطوری بیمارستان رو متر میکرد٬ولی از ترس مریض شدن٬ به من نزدیک نشد(دکتر گفت اگه بچه بگیره خیلی بدتر میشه)ساعت ۷:۳۰ اومدیم خونه و مثل همیشه شرمنده محمود شدم و طفلی با همون چشمان پر خواب و زبان روزه هستی رو برد مهد و خودش رفت شرکت٬تا الان همچنان در رختخواب ناله میکردم٬دکتر گفته ۳ تا ۵ روز همینجوریم......٬اومدم ٬که بهتون بگم٬ از این ویروسهای وحشتناک آنفولانزا فرار کنید و ماه دیگه که وقت واکسن آنفولانزا میرسه حتما همه خانواده بزنیدچهار ساله که ما هر سه مون میزنیم و من تا حالا آنفولانزا نگرفته بودم(تقصیر بیتا شد)البته تاثیرش ۶ ماه میمونه و من خیلی خیلی راضی بودم ٬هم برای هستی و هم برای خودمون٬برام دعا کنید زودتر خوب بشم ٬نه پرستار دارم و.......دوستتون دارم و امیدوارم هیچ وقت این بیماری رو نگیرید.

پی نوشت روز 17 شهریور:امروز ، سالگرد ازدواج  بیتا و عمو ناصر عزیز هستش ،که من و محمود و هستی خیلی خیلی بهشون تبریک میگیم و بهترین آرزوهارو براشون داریم

بیتا و ناصر عزیزم ،سالگرد ازدواجتون مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ