هستی، عشق مامان و بابایی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
هستی، عشق مامان و بابایی

خدا رو شکر ،بعد از زدن سرم،خیلی زود حالم خوب شد و هستی و محمود هم نگرفتن،از تمام دوستان عزیزم که حالم رو پرسیده بودن ،خیلی خیلی ممنونم..........

 

دوشنبه گذشته، هستی خانوم وقت چشم پزشکی داشت،دکتر گفت که خدا رو شکر تنبلی چشمش کاملا خوب شده ولی چون آستیگمات هستش باید تا 10 سالگی عینک بزنه که به احتمال زیاد خوب میشه ،ولی ممکن هم هست همیشه عینکی بمونه و......کاری نمیشه کرد اینم قسمت دخملی ما هست که مثل مامان و بابا و خاله و دایی و عمو و عمه هاش و.... باید عینک بزنه،و احتمالا مثل خودم اگر دلش خواست وقتی بزرگ شد لیزیک کنه و خلاص....... به دکتر گفتم براش نسخه جدید بنویسه تا یک عینک قشنگتر براش بگیرم که خوشحال بشه.

پنجشنبه عصر ،اول رفتیم عکاسی عروسی رضا و سمیرا و هم عکسا رو دیدیم و هم برای خودمون چند تایی انتخاب کردیم که هفته دیگه حاضر میشه،از اونجا رفتیم بوستان و برای هستی عینک سفارش دادیم،جامدادی و....براش خریدیم و برای افطار رفتیم خونه مامانم اینا که رضا و سمیرا هم اومدن ،فیلم کیش رو براشون بردم تا ببینن،کلی هم خوششون اومد،شب خوبی بود ولی هر وقت به مامانم با اون کمر بسته (مخصوص)نگاه میکنم خیلی دلم میسوزه که از حالا تا آخر عمرش یه جورایی درد میکشه و مثل چینی بند زده باید مواظب تمام حرکاتش باشه،با مردن مادر زنعموم بعد از عمل کمرش(شبیه عمل مامان)حسابی ناامید تر شده و اصلا زیر بار عمل نخواهد رفت،خدا خودش معجزه ای کنه تا مامانم حالش بهتر بشه و.........

جمعه هم تا عصر خونه بودیم و از اونجایی که من ٬جمعه خونه بمونم٬ غمگین میشم،وقتی زنگ زدم و فهمیدم عینک هستی حاضر شده،ساعت 5 رفتیم بوستان،هر چی گشتم٬ لیوان تاشو براش پیدا نکردم،حتی گلدونه (سعادت آباد)هم رفتم ولی همشون گفتن تموم کردیم............ تا چرخی زدیم ،درست سر افطار رسیدیم خونه و حلیم وسریال و.........

پی نوشت 1:پنجشنبه صبح، از مدرسه هستی زنگ زدن و گفتند که روز چهار شنبه، 27 شهریور ساعت 9:30 مدرسه باشیم ،برای جشن شکوفه ها و.......حالا قرار اون روز سه تایی بریم جشن و عکس و فیلم و......

پی نوشت 2:متاسفانه برای این پست عکس جدید نداریم و برای خالی نبودن عریضه،یک عکس از هستی خانوم ،در مرداد 87 ،روزی که برای خرید کت و شلوار محمود(برای عروسی داداش رضا)رفته بودیم ولی عصر، میزارم،به بزرگی خودتون ببخشید دیگه..........انشالا برای پست بعد کلی عکس از روز جشن و عینک خانومی و.....میزارم تا این کوتاهیمون حسابی بخشیده بشه.

پی نوشت 3:در مورد کار با تردمیل پرسیده بودین که باید بگم ،ما تازه شروع کردیم و قرار گذاشتیم هفته ای سه روز 45 دقیقه باهاش کار کنیم(محمود از من خیلی جلوتره،آخه من مریض بودم)نتیجه اش هم مدتی طول میکشه تا معلوم بشه ولی باور کنید خیلی عالیه و وقتی باهاش کار میکنی حسابی عرق میریزی و باید بری دوش بگیری تا حسابی بهت بچسبه،ما فقط هدفمون لاغری نیست،از اونجایی که همیشه به ورزش توصیه میشه و پیاده روی جز ئ بهترین ورزشهاست ،گفتیم تحرکی داشته باشیم(حالا من،بعد از ماه رمضون بازم میرم استخر،ولی محمود٬ واقعا با پشت میز نشینی به این ورزش نیاز داشت).

پی نوشت 4: باورم نمیشه هستی من اینقدر بزرگ شده که از هفته دیگه باید بره مدرسه(از بس که شیطون و بازیگوش)خدا کنه خوب درس بخونه تا هم خودش لذتش رو ببره و هم ما رو خوشحال و راضی کنه،ما که هر کاری از دستمون اومده تا حالا کردیم و تا لحظه ای که نفس داریم٬ هم انجام میدیم ولی خیلی چیزها به خودش بستگی داره،یه جورایی دلشوره دارم و مدام برای سلامتی و موفقیتش دعا میکنم،هر چند تا حالا امتحانش رو خوب پس داده و تو ارگ و هر کلاسی که گذاشتیمش(کامپیوتر،باله،زبان و....) خیلی خوب و موفق بوده،ولی کاریش نمیشه کرد مادر و هزار فکر و خیال ...........

هستی گلم،عسلم، عشقم، عمرم،.....مامان نوشین و بابا محمود خیلی دوستت دارند و برات٬ بهترینها رو در آغاز فصل جدیدی از زندگیت ،از خدای بزرگ و مهربان خواستارند،پس تو باید همیشه و همه جا عالی و بهترین باشی عزیز دلم...........

قربونت برم ٬عشق من

کداهنگ میخواهی بیاتو

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ