دوم مهر 87 و هستی من با یک عالمه عکس+پی نوشت ها - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
دوم مهر 87 و هستی من با یک عالمه عکس+پی نوشت ها

 

روز جمعه، تا عصر که خونه بودیم، کلی حوصله مون سر رفت و ساعت 4 تا 6 رفتیم پارک ملت چرخی زدیم و اومدیم خونه،امسال خیلی کم رفتیم پارک،نمیدونم چرا دیگه مثل سابق ،پارک رفتن رو دوست ندارم و لذت نمیبرم ،در صورتی که سالهای پیش هفته ای یکبار رو حتما پارک میرفتیم و کلی خوش میگذشت ،شاید اینم از علائم سی سالگی و پیری ،طفلی هستی که به خاطر من،امسال خیلی کم پارک رفت،باید منو ببخشی عزیز دلم ،نمیدونم چرا دیگه پارک دوست ندارم، اون چند دفعه ای هم که رفتیم فقط و فقط به خاطر دل کوچولوی تو بود،انشالا وقتی حوصله پارک رفتن مامان خوب شد،جبران میکنم.......

هستی ٬تو زمین بازی پارک ملت

هر کی میبینتش میگه٬چقدر این مدل مو بهش میاد

قربون اون قد و بالات٬ عزیز دلم

روز یکشنبه ،قبل از افطار، محمود اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم و واکسن آنفولانزا رو زدیم،بماند که هستی چه کولی بازی در آورد و چقدر گریه و.......

دوشنبه هم که تعطیل بود،تا عصر خونه بودیم ،ساعت 5 هستی لباس مدرسه شو پوشید، که بریم خونه مادر جون تا مادر جون و پدر جون لباسمو ببینند،ما هم که گردنمون از مو نازکتر ،اول رفتیم مغازه پدر جون و هستی کلی دلبری کرد و دو تا لیوان مدرسه از پدر جونش گرفت و بعدش رفتیم خونه مامان و بعد از افطار محمود، اومدیم خونه تا خانومی بخوابه که فرداش بره مدرسه(البته بریم مدرسه)...........

هستی٬قبل از رفتن خونه مادر جون

سه شنبه ساعت 9 صبح٬منو هستی مدرسه بودیم،(منم باید یکبار دیگه از اول درس خوندن رو شروع کنم)هستی و رویا و مهرانا بی صبرانه منتظر کلاس بندی بودند و دلشون میخواست تو یه کلاس بیوفتن ، برعکس من که دعا دعا میکردم هستی تک بیوفته،خلاصه دوباره فیلمبردار و عکاس و اسفند و......بچه ها همگی از بیرون تو یک صف مرتب ،با رد شدن از زیر قرآن وارد مدرسه شدن و قبل از ورود به ساختمان ابتدایی ها،دو تا معلم کلاس اول، به بچه ها یک شاخه گل دادند،و ناظم شکلات تعارفشون کرد و بچه ها و اولیا وارد یک کلاس شدند و در اونجا چند تا برنامه شاد و مسابقه و جایزه و.......هستی هم دو تا جایزه گرفت که وقتی اومدیم خونه دیدیم یکیش نیست؟؟؟؟؟

خلاصه بچه ها همونجا نشستند تا برنامه ببینند و اولیا اومدن بیرون برای کلاس بندی ،از اونجایی که تعداد کل کلاس اولی ها به 30 نفر هم نمیرسید ،دو تا کلاس 14 نفره شدند،و متاسفانه هستی و رویا و مهرانا توی کلاس خانوم شمالی افتادند و سه تایی ........ما وارد کلاس شدیم و معلم از خودش و سوابق کاریش( 29 سال سابقه کار،22 سال معلم کلاس اول و سال گذشته باز نشست شده بود)و روش تدریس و.....گفت،تمام میزها دو نفره و برای هر دانش آموز یکسری لوازم التحریر و کتاب و قمقمه و......که خیلی قشنگ بسته بندی شده بود ،گذاشته بودن، که ما به ذوق اومده بودیم چه برسه به بچه ها،بعد از ما بچه ها با صف در حالی که فیلمبردار از تک تکشون فیلم میگرفت وارد کلاس شدند و هر کدوم جایی نشستند و تمام حواسشون به لوازم جلوشون بود،بعدش ما هم وارد شدیم و عکس انداختیم و معلم در مورد هر دفتر توضیح داد(تمام دفترها آرم مدرسه خورده)دفتر آبی برای دیکته،دفتر زرد برای ریاضی،دفتر قرمز برای مشق ،.......قراره تا اخر سال ما هیچ لوازمی برای بچه ها نخریم و هر چیزی لازم شد، معلم خودش به دفتر اطلاع بده،برای هر بچه هم یک کمد بزرگ توی کلاسشون در نظر گرفته شده که لوازمشون رو توش بگذارند تا کیفاشون هر روز سبک باشه،بعد از این مراسم گفتن بچه ها تا شنبه تعطیل هستن و از شنبه درسشون شروع میشه،ما هم لوازم رو آوردیم تا کتابها رو جلد کنیم و روی همه وسایل اتیکت بزنیم و تحویل مدرسه بدیم،باید شنبه ساعت 8 هستی مدرسه باشه و از ظهر دیگه با سرویس برگرده خونه.......

منم دیشب کارم در اومده بود و تمام کارهایی رو که گفته بودن انجام دادم و دو ساعتی طول کشید مخصوصا دفتر ریاضی و علوم که به گفته معلمشون باید تا نصفه،هر صفحه به شش قسمت خط کشی میشد که خیلی وقتمو گرفت ولی تمومش کردم........

اینم عکسای دوم مهر ماه 87 و هستی خانوم

مهرانا ٬رویا٬هستی

صف بچه ها٬در حال وارد شدن به مدرسه

هستی و دوستان در آخر صف

معلمها و مدیر در حال گل و شکلات دادن

میزهای دو نفره بچه ها

اینم کلاس بدون شاگرد و لوازم تزیین شده

هستی خوشحال و رویا در کنار و مهرانا میز پشت

هستی خانوم هوای مهرانا رو هم داشت که میز پشتی نشسته بود

پی نوشت ۱:جالب بود که ٬تمام کیف مدرسه بچه ها٬ صورتی و باربی و.......بود٬انگار رنگ دیگه ای تو بازار نبوده

پی نوشت ۲:خداییش امکانات ما کجا٬ اینا کجاتوی مدرسه و کلاس هستی ٬دل آدم خود به خود شاد میشد٬من که خودم از دبستانم بدم میومد و الان که فکر میکنم اصلا دوسش نداشتم ٬تازه هستی خانوم نفهمه٬ من از اون بچه هایی بودم که کلاس اول گریه میکردمو نمیخواستم از مامانم جدا بشم٬توی کلاس هستی ٬هم یه دخمل کوچولو که اسم اونم هستی بود خیلی گریه میکرد و مامانش رو تا آخر ول نکرد٬خداییش چقدر خوبه که بچه ها با مهد رفتن و پیش دبستانی ٬برای مدرسه اماده میشن٬توی این یکهفته که هستی خونه بود٬ با تمام اذیت ها و حرف کشیدن هاش و....اینقدر بهش وابسته شدم که مطمئنن اگه ۴ سال به مهد رفتنش عادت نمیکردم٬این جدایی برای هردومون خیلی سخت میشد٬ الان به درست بودن مهد کودک رفتنش ٬بیشتر مطمئن شدم و از اینکه هستی دختر اجتماعی و شادی هستش لذت میبرم

پی نوشت روز شنبه(ساعت ۱۰ صبح):هستی خانوم ٬حسابی مامان نوشین رو سحر خیز کردهامروز ساعت ۷ صبح بیدار شدیم(دیشب ۳ نیمه شب خوابیدم) و همراه خانومی رفتیم مدرسه٬بعد از برنامه صبحگاهی ٬بچه ها رفتن سر کلاس و من اومدم خونه تا ساعت ۱۲:۳۰ برم با راننده سرویس هماهنگ کنم و خانومی رو بیارمنمیدونم چرا با اونکه هستی اینهمه مدت مهد میرفت ولی من کلی دلشوره دارم٬برای دستشویی رفتنش٬آب خوردنش٬سر کلاس حرف نزدنش٬و.........اومدم خونه گفتم یه کمی بخوابم ٬ولی نتونستم و کلی جاش تو خونه خالیه٬امروز میگفت مامان نمیشه مقنعه سرم نکنم٬آخه کیفمو میندازم پشتم کشیده میشه٬گفتم نه عزیزم تا خانوم معلم اجازه نداده ٬نباید در بیارید و.........خدا کنه همه چیز خوب پیش بره و خانومی ما بتونه همه کارهای مدرسه رو به خوبی و درستی انجام بده و مشکلی براش پیش نیادمن غیر عادی هستم یا همه مامانای بچه های کلاس اولی اینجورین؟؟؟من که هر کی رو دیدم مثل خودم بود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ