هستی، از دست تو....+هستی روز عید به تلویزیون میرود - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
هستی، از دست تو....+هستی روز عید به تلویزیون میرود

چهارشنبه و پنجشبه گذشته٬ هستی خانوم تعطیل بود و حسابی بی تاب مدرسه،پنجشنبه بعد از افطار٬ رفتیم خونه دختر خاله خودم و تا ساعت 2 اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت..........

جمعه ساعت 2 ظهر ،مامانم زنگ زد و خبر تصادف داداش رضا و سمیرا جون را داد که بیتا تو وبلاگ خودش کامل توضیح داده و من دیگه دوباره نویسی نمیکنم،خدا خیلی بهشون رحم کرده،با اونکه ماشین رضا پارک بوده و اون ماشین که راننده اش مشکل روحی داشته، اول به سمیرا و بعد به ماشین میزنه،خدا رو شکر سمیرا فقط کوفتگی پیدا کرده و اتفاق بدتری براش نیافته،اما هر دو ماشین رو (ماشین رضا خیلی آسیب دیده)پلیس 110 تو پارکینگ خوابونده تا تکلیف سمیرا تو پزشک قانونی مشخص بشه،الانم که دارم مینویسم،از صبح بابا و سمیرا  و داداش امیر رفتن دکتر،پزشک قانونی،کلانتری و.......تا زودتر ماشینشون رو در بیارن،طرف هم تو بیمارستان بستری هستش البته نه برای تصادف، بلکه پزشک قانونی تشخیص بیماری روانی داده و بستریش کردن،........خلاصه تا سمیرا روز جمعه مرخص بشه و رضا تا 7 شب برگرده از کلانتری و دادسرا،حسابی داغون بودیم ،ساعت 4:30 با محمود و هستی نیم ساعتی رفتیم خونه پدر سمیرا و وقتی خیالم راحت شد ،برای پسرای بیتا دفتر و مداد رنگی خریدم و کادو کردم و رفتیم افطار آش خوری و.......خیلی خوب بود و بچه ها کلی شیطونی کردن،البته هستی از اون دوتا بیشتر............ساعت 8 اومدیم خونه تا خانومی صبح برای مدرسه راحت بیدار بشه،از این به بعد سعی میکنم جز شبهای تعطیلی جایی نریم تا هستی صبح ها سرحال سر کلاس بره..............

شنبه صبح ،هستی رو خودم بردم مدرسه و تو برنامه صبحگاهی هم شرکت کردم و وقتی بچه ها رفتن کلاس٬ اومدم خونه،و تا دور خودم بچرخم، ساعت شد 12 و رفتم مدرسه تا خانومی رو به راننده سرویس نشون بدم که نشد و خودم برش داشتم و دوتایی رفتیم آرایشگاه برای بند و ابروی من که خیلی شلوغ بود و ساعت 3:30 رسیدیم خونه و تازه ناهار خوردیم و.......شب بعد از افطار،بابایی به گفته معلم هستی و صلاحدید خودم کتابهای هستی رو برد برای سیمی کردن،که به علت وجود صد جلد کتاب توی نوبت ،کتابهای هستی حاضر نشد و قرار شد خانومی یک روز بدون کتابه بخوانیم و بنویسیم بره مدرسه،که البته من برای خانومشون یادداشت نوشتم تا راضی شد بدون کتاب بره مدرسه...........

و اما اصل ماجرای این عنوان،یعنی دیروز یکشنبه،که هستی رو بابایی٬ به علت سردرد شدید من خودش برد مدرسه و قرار بود از ظهر به بعد با سرویس بیاد،سر درد من خیلی شدید بود و با قرص هم خوب نشد،از طرفی به داداش رضا زنگ زدم و گفتم، فکر میکنم از امروز سرویس هستی راه بیوفته ،یه چند روزی بیا ماشین منو ببر و کارهاتو انجام بده،اول قبول نکرد ولی از اونجایی که حسابی تو این دو روز کلافه بی ماشینی بود و کلی جاهای مختلف باید میرفت،قرار شد ساعت 4 بیاد و ماشین منو ببره،(این اولین باره که من ماشینمو به کسی میدم ،یکی به خاطر اینکه کلا قرض دادن و قرض گرفتن اینجور وسائل رو دوست ندارم،دوم هم ،چون ماشین من اتوماتیک هستش٬ کسایی که تا حالا ماشین اتومات سوار نشدن و قلقش رو نمیدونن٬ نمیتونن به خوبی باهاش کنار بیان و یا الکی کلاج میگیرن ویا الکی دنده ماشین رو جا به جا میکنن و......ولی خب رضا با همه فرق داره و خیلی برام عزیزه،محمود هم کلی تعجب کرده بود و میگفت کاش اسم منم رضا بود)خلاصه حالم خیلی بد بود و حاضر شدم تا هستی برسه و ناهار بخوره ،دوتایی بریم من آمپول بزنم که حالم بدتر نشه،البته وقتی اینجوری سردرد دارم پشت فرمون نمیشینم چون احساس میکنم، دید چشمام هم تو سر درد فرق میکنه و کلافه گی اذیتم میکنه،و معمولا محمود منو میبره،ساعت 2 هستی خانوم اومد و من بغلش کردم و کلی بوس و.....زود گفت مامان یک بچه ای عینکم رو خراب کرد،منو میگین یه حالی شدم که نگو،اینم مکالمه من و هستی..............

من:هستی............یعنی چی که یکی عینکمو خراب کرد،مگه من نگفتم عینکت  رو نباید در بیاری؟؟

هستی:تقصیر من نبود،برو اون بچه رو دعوا کن......

من(گریه ام گرفته بود):تازه دو روزه داری میری مدرسه ،اینجوری کردی.....حالا بده ببینم،وای اینکه له شده هستی من چی کارش کنم ؟؟جواب باباتو که میگفت عینک قبلیش خوبه رو چی بدم؟؟؟؟بگو چه جوری اینطوری شد؟؟

هستی(با بغض):موقع سوار شدن به سرویس ،عینکم خیلی کثیف بود(دلم براش ریش شد)تا از چشمم در آوردم گذاشتم رو صندلی بغلی که پاکش کنم یکی نشست روش...........

من:خب اینکه تقصیر اون بچه نیست،تقصیر توئه که به حرف من گوش ندادی،مگه نگفته بودم تو نمیخواد عینکت رو پاک کنی(چند دفعه موقع پاک کردن دسته ها رو شکونده)در ضمن تو میخواستی بیای خونه دیگه عینک میخواستی چی کار؟؟؟من که گفته بودم اول قاب عینکت رو در بیار بعد عینک رو از چشمت بردار بزار توش و زود بزار تو کیفت ....حالم بدتر شده بود از طرفی نمیخواستم راحت ازش بگذرم،چشمم افتاد به کیفش که درش بازه،گفتم،هستی در کیفت رو چرا نبستی؟؟؟

هستی:زیپش پاره شده..........

من در حالی که .......مگه امروز اولین بار نیست که این کیف ( کیف آبی چمدانی که از کیش گرفتم)رو بردی مدرسه؟؟گفتی دوستام از این کیفا دارن ،من پشتم درد میگیره و......هستی من با تو چی کار کنم؟؟؟؟

هستی:هیچی،ببر برام درست کن، من میخوام برم ناهارمو بخورم و بخوابم.......

منم که کلافه شده بودم گفتم:الان میخواستم با تو برم آمپول بزنم ولی دیگه تو رو نمیبرم برو لباستو عوض کن،ناهارتو بخور،بخواب تا من برم و کارامو بکنم و بیام تو رو حسابی تنبیه کنم.........

از اونجایی که رضا میخواست بیاد ماشین رو ببره،و میدونستم الان محمود لج میکنه و عینک رو نمیبره تعمیر ،زود رفتم بوستان و عینک رو ،بردم همون جایی که خریده بودم ،دختره تا منو دید شناخت و کلی تعجب کرد،گفتم٬ خانوم اینم محکمترین عینکتون،گفت باور کنید هر عینک دیگه بود...........فکر نمیکنم درست بشه احتمالا موقع صاف کردن میشکنه ٬ولی ما تمام سعیمون رو میکنیم،ساعت 6 امروز هم حاضر میشه......از اونجا رفتم خیاطی سعادتی که همیشه اونجا میریم و آقای سعادتی ما رو میشناسه،کیف رو بهش دادم ،گفت سر زیپش شکسته و بعد از کلی معطلی(با اون سردرد)با اونکه کیف زیر چرخش نمیرفت ،با دست و زحمت زیاد درستش کرد و گفت بهش یاد بدین چه جوری در کیفش رو باز و بسته کنه وگرنه  .....کیف رو گرفتم و از همونجا زنگ زدم به محمود و ماجرا رو گفتم که کلی غر بهم زد و......و قرار شد موقع برگشت عینک رو بگیره،برای گرفتن کتابهای سیمی شده هم رفتم که بسته بود و اونم موند واسه محمود،بدون زدن آمپول اومدم خونه و هنوز تو ماشین بودم که رضا اس ام اس زد:بیام؟؟؟گفتم:بیا و اومدم خونه و آروم در رو باز کردم و دیدم خانوم خواب هفت پادشاه رو میبینه و خونه ساکته،کیفش رو زیر تختم قایم کردم و دوباره یه قرص خوردم،تمام مواردی رو که در مورد ماشین باید به رضا میگفتم رو یادداشت کردم و شروع کردم به کار و.......ساعت 4:30 خانوم بیدار شد و گفت عینک و کیفم درست شد مامان جون؟؟؟گفتم کیفت که درست نشد همونجا انداختمش دور،از فردا هم کیف کوله تو میبری تا حالت جا بیاد و جرات غر زدن که سنگینه و......نداری٬من میدونستم کیف چمدونی میشه اسباب بازیت و به درد تو نمیخوره ،خیلی راحت گفت چشم..............گفتم برو سر تمرین ارگ و فولوتت و وقتی تمرین تموم شد میام تحویل میگیرم،خیلی راحت قبول کرد و رفت سر تمرین،ساعت 5 رضا زنگ زد که بیا پایین من اومدم،رفتم و کارت ماشین و سوئئچ رو بهش دادم و از روی نوشته همه چیز رو بهش گفتم و رفت،اما دلم شور میزد و ساعت 6 زنگ زدم خونه مادر سمیرا و بعد از احوالپرسی وقتی فهمیدم رضا رسیده خوشحال شدم،رضا هم چند تا سوال در مورد دنده و.....ازم پرسید و قطع کردیم...........طفلی محمود با زبون روزه ،تو اون ترافیک بوستان ،ساعت 8 رسید خونه و اصلا با هستی حرف نزد،خدا رو شکر عینک مثل روز اولش شده ،کتابهای سیمی و جلد شده خیلی خوب شده بود،با صدای بلند گفتم:محمود جون دستت درد نکنه با زبون روزه رفتی عینک و کتابهای هستی رو گرفتی ،تو خیلی بابای خوب و زحمت کشی هستی،من خیلی ازت ممنونم عزیز دلم،محمود که کلی خوشش اومده بود نشست سر سفره افطار،هستی هم که خجالت کشیده بود،وقتی عینک و کتابهاشو دید،اومد و ازش تشکر کرد......

امروز صبح با اونکه کیفش سنگین بود(کلی دلم سوخت٬هنوز کمدهاشون تو مدرسه آماده نشده) انداختم رو کولش و عینک قبلیشو زدم به چشمش ،گفتم فعلا باید یکهفته با این عینک بری مدرسه تا مراقبت رو یاد بگیری،کلی غر زد که اون یکی خوشگل تره و.......اصلا به حرفش اهمیت ندادم و دوتایی اومدیم پایین تا سرویس اومد و خانومی رفت........خدا میدونه امروز با چه خراب کاریهایی میاد خونه..........

پی نوشت ۱:با اونکه میدونم هستی هنوز بچه هستش و نباید زیاد بهش سخت بگیرم ولی نمیشه هر کاری هم میکنه چیزی نگم٬میترسم اونجوری شلخته و لوس بار بیاد ٬مجبورم بعضی وقتها بهش سخت بگیرم

پی نوشت ۲:گاهی اوقات از اینکه مجبوره عینک رو تو مدرسه و با مقنعه و ورزش و....تحمل کنه ٬خیلی دلم میگیرهولی چاره ای نیست

توجه توجه توجه:

هستی ٬فردا ساعت ۲ ٬به برنامه عمو پورنگ میرود

همین الان ٬فاطمه جویکار عزیز ٬زنگ زد که اگه بخوای فردا روز عید فطر ٬اسم هستی رو بدم تا بره تو برنامه عمو پورنگ٬منم قبول کردم٬حالا قراره اگه قظعی شد بهم خبر بده که کی و کجا بریم

شما هم٬ حتما نگاه کنید یا هستی هست یا نیست

از مدرسه بیاد ٬بهش بگم٬ حتما خوشحال میشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ