هستی خانوم ،رفت تلویزیون - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
هستی خانوم ،رفت تلویزیون

روز سه شنبه ،وقتی هستی از مدرسه اومد ،اولش وقتی فهمید میخواد بره برنامه عمو پورنگ،خوشحال شد ولی گفت خجالت میکشم و نمیرم،کلی براش توضیح دادم تا با خوشحالی، قبول کرد،،افطار هم رفتیم خونه مامان محمود و تا آخر شب اونجا بودیم که خیلی خوب بود و قرار شد اونا و همه کسایی که اس ام اس زده بودم هستی رو ببینند...

چهارشنبه تا ظهر کلی برای هستی دنبال لباس میگشتم ،چون فاطمه جون گفته بود ،باید لباس هستی پوشیده باشه(آستین کوتاه یا حلقه ای نباشه)و هیچ مارک خارجی هم نداشته باشه،با خودش روسری و دستمال سر همراه داشته باشه،(ترجیحا شلوار لی باشه)این بود که دیدم لباس مدرسه اش که شلوار لی و سارافون هستش از همه بهتره،از اونجایی هم که هستی روسری نداشت،کلی چمدانها رو زیر و رو کردم تا یه روسری پیدا کردم ،از طرفی فاطمه جون گفت، فقط یک نفر باید همراه هستی بره بالا ،که من ترجیح دادم محمود ببردش تا من تو خونه برنامه رو براش ظبط کنم(محمود اصلا حوصله این کارا رو نداره)خلاصه اونا با دو تا شاخه گل رفتن(همونایی که تو برنامه دستش بود و برای عمو پورنگ برد) و من تو خونه کلی قربون صدقه اش رفتم و......مثل اینکه روسری لازم نشده(حتما دیدن کوچولو هستش)اون دستمال سر رو هم،خود محمود برای تنوع سرش گذاشته بود،ساعت 4:30 رسیدن خونه و خوشبختانه ،محمود عکسای قشنگی ازش گرفته بود(البته بیرون از استودیو)یک سی دی هم عمو پورنگ با امضا خودش به هستی عیدی داده بود که خیلی خوشحال بود......همون موقع رفتیم خونه مادر جون که خاله بیتا اینا هم اونجا بودن،ساعت 8 هم اومدیم خونه٬ لباس عوض کردیم و یکسر به عموم اینا زدیم(اولین عید مادر زنش بود)و ساعت 12 اومدیم خونه...........

اینم عکسای روز عید فطر هستی خانوم:

هستی تو محوطه٬قبل از برنامه

قربونش برم من

خانومی ٬با دو شاخه گل رز برای عمو پورنگ

هستی و عمو پورنگ٬بعد از برنامه

هستی٬امیر محمد و عمو پورنگ

هستی و سی دی ای که عمو پورنگ٬بهش عیدی داد

اینم کاری از بابا محمود که از همه چیز عکس گرفته تا هستی بعدها.....

هستی و آرم شبکه یک (پشت سرش)

اینم نیکی خانوم در نقش درسا(سریال بزنگاه)

 

روز پنجشنبه،اولین سالگرد فوت شوهر خاله محمود بود که براش مراسم گرفته بودن،قرار بود هستی رو ببرم خونه مامان اینا که رضا اومد ماشینم رو داد و هستی رو با خودش برد خونه مامان،و کلی راه ما رو کوتاه کرد،چون محمودم مثل همیشه دیر رسید و ما دقیقا سر ناهار رسیدیم که من کلی خجالت کشیدم،بعد از ناهارم مسجد و بعد از اون سر خاک،مراسم خیلی خوب و کامل برگزار شد که دست بچه هاشون درد نکنه ٬تو این دوره زمونه که همه٬ مراسم هفتم رو هم طبق وصیت مرده،وقف میکنن،واقعا جای تشکر داره از بچه هایی که سال والدینشون رو هم برگزار میکنن و کلی فاتحه و......نثار روح عزیزانشون میشه،  فقط دو چیز باعث شد اونروزم حسابی خراب بشه و حالم گرفته......اولیش اینکه صبح، قبل از رفتن، اومدم تا قالب وبلاگ هستی رو که ایراد پیدا کرده بود درست کنم که کل قالب پرید و اونقدر ناراحت شدم که همون موقع گردنم گرفت،البته قالب رو قبلا کپی کرده بودم ولی وقتی گذاشتمش، دیدم قالب اولیه هست و هیچ کاری روش انجام نشده و حسابی ایراد داره و قالب نهایی رو کپی نداشتم،از اونجایی که از سازنده قالب هستی(بهار جونم)هیچ خبری ندارم و وبلاگشم باز نمیشه،منم عاشق قالب اختصاصی هستی بودم خیلی حالم گرفته شد و گریه ام گرفته بود،مجبور شدم قالب قبلی رو که تو وب هستی گذاشته بودم و از بقیه قالبها بیشتر دوستش دارم رو بزارم (همین که الان هست)و غمگین و ناراحت با گردن درد ٬رفتم تو ماشین،محمود کلی دلداریم داد و گفت برات درست میکنم(شب که اومد و نوشته ها رو دید گفت کار من نیست)خلاصه رفتیم و اونجا خبر بد دومی رو شنیدم که با اولی قابل قیاس نبود.......فهمیدم، دختر 6 ساله پسر دایی محمود ٬تو بیمارستان بستریه و دکترا گفتن متاسفانه سرطان خون داره و......من زیاد ندیدمشون٬ چون رفت و آمد نداریم،ولی نمیدونید چه حالی شدم وقتی شنیدم ،مادر و پدرش حسابی داغون شدن و.......از اون روز تا حالا دلم برای مادرش و درد و عذابی که خودش تو این بیماری میکشه ،داره آتیش میگیره،حیف که تو این جور مواقع کاری از دست هیچ کس بر نمیاد...،ساعت 6 که رسیدیم خونه مامان و هستی پرید بغلم ،کلی بوسش کردم و در قلبم برای مادر اون بچه و......گریستم،مگه میشه یک مادر بتونه بچه شو یک روزی فراموش کنه و به زندگی عادی برگرده،پس اینهمه خاطره و عکس و اتاق و وسائل و....چی کار کنه،بچه ای که ٬باید اول مهر میرفت پیش دبستانی ،از بیمارستان سر در آورده....خدایا ٬گاهی چقدر سخت ما رو امتحان میکنی....  

جمعه هم،ظهر رفتیم شهروند و بوستان و کمی تا قسمتی خرید کردیم،از اونجا رفتیم ناهار خوردیم و بعدش هم رفتیم سینما آزادی و فیلم سه زن رو دیدیم که خیلی خیلی مزخرف بود و حیف پول و وقتمون.......

هستی ٬ظهر جمعه در رستوران نوید

پی نوشت 1:باید همین جا از فاطمه جویکار عزیز و مهربونم تشکر ویژه کنم که باعث شد هستی من ٬خیلی شاد و خوشحال بشه(کلی معروف شده) و از طرفی محمود که روزی با وبلاگ نویسی من مخالف بود کلی نظرش نسبت به دوستان وبلاگی من تغییر مثبت کنه و بهم ایمان بیاره و.....در ضمن فاطمه جون، از هستی٬ تو صحنه، فیلم و عکس گرفته و رو سی دی زده٬ که قراره شنبه،برام با پیک بفرسته ،که از این بابت هم ازش تشکر میکنم.......

فاطمه جون٬ خیلی خیلی ممنونتیم و دوستت داریم ،به خاطر همه خوبیها و مهربونی هات،و برات از صمیم قلبمون آرزوی خوشبختی و موفقیت روز افزون در تمام مراحل زندگیت داریم 

 پی نوشت عمه ای:عمه فریبا هستی خانوم ،تو مصاحبه دکترا هم قبول شد و از این به بعد خانوم دکتر باید صداش کنیم،که باعث افتخار ما و خونواده و.......شدهو همینجا من و هستی و محمود خیلی خیلی بهش تبریک میگیم و براش تو تمام مراحل زندگی٬ آرزوی خوشبختی و موفقیت زیاد٬از خدای مهربون خواستاریم.........

پی نوشت 2:قالب اختصاصی هستی خراب شده و من دلم قالب اختصاصی خوشگل میخواد که از همین جا از دوستانی که تو این کار تبحر دارن و هستی منم دوست دارن، خواهش میکنم کمکم کنن،چون خودم اصلا وارد نیستم،محیا جونم کمک کن.........

پی نوشت 3:به دوستانی که از حال سمیرا جون پرسیده بودن،باید بگم ،خدا رو شکر از پزشک قانونی تایید سلامتی گرفت و پنجشنبه ماشین رضا رو در آوردن،خودش میگه خوبم ولی هنوز کمر و پاهاش درد میکنه که امیدوارم زودتر خوب شه و اثر بدی هم در آینده براش به جای نگذاره..........

پی نوشت 4:ازتون خواهش میکنم ،با خلوص نیتی که دارین از صمیم قلبتون برای تینا کوچولو که توی بیمارستان داره با .....دست و پنجه نرم میکنه و تو این مدت(دو هفته) قلب و طحال و.....در گیر شده و دیگه راه هم نمیتونه بره،دعا کنید،در ضمن یک خواهر کلاس اول ابتدایی هم داره که الان ،جای خواهر کوچیکش رو خیلی احساس میکنه و......منی که از بابت قالب وبلاگ هستی اینقدر ناراحت شدم ،حتی نمیتونم خودم رو لحظه ای جای مامان تینا کوچولو بزارم،خدایا خودت شفاش بده و به مادرش صبر و تحمل عطا کن....

پی نوشت 5:تو رو خدا منو ببخشید که ناراحتتون کردم،بیشتر برای خودم نوشتم تا یادم نره ،هر روز باید ،برای سلامتی خودم و هستی و محمود و......شاکر خدای بزرگ باشم و هیچ زمانی در مقابل مشکلات، ناشکری نکنم که بعضی دردها هیچ درمانی نداره ،از بدترین نوعش هم درد و مریضی و.....بچه و جگر گوشه آدمه......

پی نوشت 6:راستی عمه مریم هستی٬ هم به جرگه وبلاگ نویسان اضافه شده و از این به بعد جز خواننده های وبلاگ هستی خواهد بود،حتما آدرسش رو بعدا میزارم که به اونم سر بزنید،تازه فهمیدم که اکثر فامیلهای خودم آدرس وبلاگ منو دارن و احتمالا اینجا تشریف میاوردن،خدا رو شکر ٬من خورده پورده ای با کسی ندارم،ولی نمیدونم چرا تا حالا ٬برام کامنتی با اسم خودشون نذاشتن و برعکس٬ مدتیه برام کامنتای ناجور که معلومه از کسانی که ما رو خوب میشناسن و احتمالا خیلی هم بهمون نزدیک هستن برام میاد،ولی هیچ فرقی نمیکنه ،آشنا یا غریبه ،بالاخره یک روز مچشون باز میشه و اونروز باید سرشون رو بزارن و بمیرن........من که دلیلش رو چیزی جز حسادت ،بد بختی،نمک نشناسی،عقده ای بودن،ترسو بودن،و......نمیدونم، چون تا به حال٬ هیچ وقت به هیچ کس بدی و نامردی نکردم که سزاوار این حرفا باشم و با تمام وجودم به خدای بزرگ و مهربون میسپارمشون که خودش به بدترین شکل جوابشون رو بده.............

پی نوشت 7:اگه تونستم عکسهای فاطمه جون رو هم به این پست اضافه میکنم وگرنه میمونه برای پست بعدی...همیشه سلامت و تندرست باشید...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ