هفته ای شلوغ و عکسهای پشت صحنه هستی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
هفته ای شلوغ و عکسهای پشت صحنه هستی

دو هفته ای میشه که، میخوام هستی رو ببرم پارک ملت تا آبنما و.....ببینه ولی قسمت نمیشه،و سرم پنجشنبه ها شلوغ بوده و کلی بد قول شدم..........

شنبه و یکشنبه، برای تعیین سطح زبان انگلیسی هستی،رفتم مدرسه و خانومی تو 7 ترمی که مشخص کرده بودن،بالاترین ترم یعنی همون ترم 7 شروع به آموزش کرد......توی کلاسشون فقط 2 نفر کلاس اول ابتدایی هستن و بقیه کلاسهای بالاترن و خانومی من از همه کوچیکتر ،خدا کنه موفق باشه و کم نیاره....از روزی که تعیین سطح شده ،هر روز که میاد خونه، کتاب داستان انگلیسی میخونه و کلی سعی در یادگیری بیشتر داره......ولی بامزه اش اینه که هر دو روزی که رفتم مدرسه با صحنه های عجیب و بانمکی از هستی مواجه شدم....روز شنبه داشتم با خانوم شمالی صحبت میکردم و موقع ناهار بچه ها بود،که هستی اومد طرفم و مقنعه خیسش رو داد دستم،من که تعجب کرده بودم ،تا اومدم یه چیزی بپرسم ،خانوم شمالی گفت،یکی از بچه ها مقنعه اش رو مداد کشیده بود ،هستی گفت برم خونه مامانم ناراحت میشه ،منم رفتم و مقنعه اش رو کامل شستم و.....اینقدر خجالت کشیدم از خانوم شمالی که نگو،کلی با شرمندگی ازش تشکر و عذر خواهی کردم که گفت،نمیدونید این بچه ها با چه صداقتی با آدم حرف میزنن و من عاشق این صداقتشونم و......اونروز تو راه کلی باهاش صحبت کردم که دخملم ،من گفتم لباساتو خوب نگه دار و کثیفشون نکن،نگفتم که اگه کثیف شد، بده خانومتون لباساتو بشوره......شب که به محمود گفتم ،کلی خندید و گفت ،چه زود با معلمش پسر خاله شده،ما که خیلی از معلممون میترسیدیم و......روز یکشنبه هم، که رفتم تو حیاط مدرسه دیدم بچه ها دارن از کلاس ورزش میرن ناهار و هستی کیف اسکیتشو خیلی راحت داره میکشه رو زمین و صدای بلندی تو حیاط پیچیده ،که صداش کردم و کیف سوراخ شده رو ازش گرفتم، تا معلمش متوجه شد و گفت ،بچه ها مگه من نگفتم هر کی کیفش سنگینه بده من براش ببرم بالا............(دو روز در هفته ورزش دارن،یکروز اسکیت و یکروز ژیمناستیک)خلاصه اونروز هم کیف سوراخ خانوم رو آوردم خونه و وسایلش رو شستم و اتیکت زدم و پنجشنبه که جلسه داشتن بردم گذاشتم مدرسه.........یکشنبه که مدرسه بودم ،فاطمه جون ،سی دی فیلم و عکسی که از هستی گرفته بود، با پیک برام فرستاد و من که اومدم خونه،از نگهبان برج تحویل گرفتم،و چند تایی رو انتخاب کردم که براتون میزارم و همین جا از فاطمه جون ،بازم خیلی خیلی تشکر میکنم و ازش ممنونم.......

چهار شنبه، به مربی ارگش گفتم هستی تو ساعت اصلی مدرسه اش ارگ و کامپیوتر داره و من هدف اصلیم پیانو زدن هستی، که خیلی برای یک خانوم ،موسیقی شیک و برازنده ای،و میخواستم تو این مدت ببینم واقعا علاقه داره یا نه،که مطمئن شدم خیلی دوست داره،مربی برای اولین بار هستی رو پشت پیانو نشوند و هستی آهنگی رو زد و من غرق در لذت......بهم گفت تا پیانو بخرین، باهاش رو ارگ فقط کار پیانویی میکنم و هر زمانی خریدید ،بلافاصله میزارمش پشت پیانو،چون تا وقتی تو خونه نداشته باشه اینجوری بهتره .....انشالا یک اتفاق خوبی قراره بیوفته که اگه بشه،تو چند ماه آینده براش پیانو میخرم ،خانومش که میدونه ارگ هستی نو هستش (اردیبهشت که تولدش بود)،گفت اگه بخوای ارگش رو برات میفروشم و.....وای ی ی ٬یعنی میشه یه روزی هستی من،پیانیست ماهری بشه.......

 

پنجشنبه هم ،عروسی دوست محمود نرفتم و قرار شد به مهمونی زنونه دوست بیتا ،عصمت جون،که خودش دعوتم کرد و منم خیلی دوسش دارم ،برم.......و از صبح بدو بدو داشتم،چون همون روز، تو مدرسه هستی جلسه بود و از ساعت 11 تا 1 اونجا بودم و تا خودمو برسونم و ناهار وآرایش و....محمود اومد پیش هستی و من ساعت 2:30 با بیتا و ناصر و پسرا رفتم مهمونی،خیلی مهمونی خوبی بود و کلی بهم خوش گذشت و برای منی که الان هیچ دوست صمیمی به جز شما ،برام نمونده(تمام دوستای نزدیکم بعد از ازدواج ،یا شهرستانن یا خارج)خیلی به این جمعهای دوستانه نیاز دارم ولی از اونجایی که از اول به محمود عادت ندادم ،بد جوری به وجودم تو خونه عادت کرده و وقتی ساعت 10 شب اومدم ،اصلا باهام حرف نزد،باور کنید اصلا حرف نزد و هر چی گفتم لب باز نکرد و زود رفت خوابید و منو تو خماری گذاشت و نمیدونستم از کدوم قسمت کارم ناراحت شده،از رفتنم،شام خوردنم،دیر کردنم ،عروسی نرفتنم و......؟؟؟؟؟

صبح که بیدار شدیم لب باز کرد و گفت ،چرا اینقدر دیر اومدی؟؟؟اگه برای شام رفتی پس چرا ساعت 2:30 رفتی؟؟؟مگه ما مهمونی شام اونموقع میریم؟؟؟؟؟چرا به من آدرس ندادی تا به خاطر بیتا معطل نشی و خودم بیام دنبالت؟؟؟؟ و......تا حدی در مورد بعضی چیزا مثل نگفتن ساعت برگشتم و آدرس ندادن بهش حق دادم ولی خدا میدونست، من فقط برای ترافیک سنگین پنجشنبه ، غر نزدنش ،دوری راه و آدرس پیدا نکردنش، خسته بودن روزهای پنجشنبه،نخواستم اذیت بشه و گرنه من جز زحمت ،چه چیزی برای بیتا و ناصر داشتم؟؟؟تازه من وقتی با بیتا رفتم و برگشتم ،نمیتونستم برای ساعت رفت و برگشت اذیتش کنم،بعد از چند وقت دوستاش رو دیده بود و من بهش حق میدادم دلش بخواد بیشتر بمونه.......فهمیدم ،آقا داره بهانه گیری میکنه که نکنه من بد عادت بشم و.......خداییش خیلی دلم گرفت و کلی باهاش صحبت کردم و اون مثل همیشه بدون عصبانیت و با خونسردی تمام ،حرفای خودش رو زد ،میدونستم خودش هم میدونه داره اذیت میکنه ولی نمیدونم چرا از حرص خوردن من خوشش میاد......از اونجایی که باید ناهار میرفتیم خونه عموم،چهلم مادر زنش،زیاد طولانیش نکردم و رفتیم خونه عموم،ولی بهش گفتم از این به بعد بیشتر از خونه در میام تا عادت کنی و.......تا ساعت 6 عصر خونه عموم بودیم و مستقیم اومدیم خونه تا خانومی ،استراحت کنن،البته گشنشون بود که زنگ زدم پیتزا براش آوردن و بعد از خوردن شام خوابید.......من و محمود هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم و تو هر شرایطی با هم صحبت میکنیم که این باعث میشه، همون حرف زدن ،نزاره هیچ وقت ناراحتیمون طولانی بشه و بالاخره تو همون چای خوردنها و حرف زدنها خود به خود ،کدورت از بین میرود........تا هستی خوابید ،رفتم سراغ چک کردن کامنتهام و دیدم یه دعوت نامه از طرف پرشین بلاگ برام اومده، که به عنوان بهترین نویسندگان ٬وبلاگم ثبت شده،و روز 21 مهر ساعت 3 تا 5 عصر ،برم و.......اومدم و با خوشحالی به محمود موضوع را گفتم ،خندید و گفت ،مواظب باش عزیزم کلکی در کار نباشه و......اومدم تو اتاق و شروع به نوشتن کردم(همین الان)،براش چای بردم و گفتم،نگران نباش من نمیرم،تو که میدونی من چقدر کم تو این جور چیزا شرکت میکنم ،از 10 تا قراره وبلاگی شاید یکیشم جور نشه که برم(تو این یکسال و نیم،دو بار رفتم)،بارها تو مهمونیای بیتا اینا دعوت شدم ولی فقط تا حالا دو بار رفتم(چون خیلی دوسشون دارم)،اما تو نباید وقتی هم میرم اینجوری برخورد کنی و......احساس کردم خجالت کشید ،چون حرف رو عوض کرد و کلی قربون صدقه و......

پی نوشت 1:از نهال جون خوب و مهربونم که با قالب خام قبلی هستی،کلی وقت گذاشت و قالب رو با کمی تغییرات برام درست کرد بی نهایت ممنونم ،بالاخره بعد از کلی چت کردن و اس ام اس بازی و ایمیل و.....قالب هستی درست شد و من و هستی و محمود کلی خوشحال شدیم و همین جا، بازم از نهال عزیز تشکر و قدر دانی میکنیم و امیدواریم در تمام مراحل زندگیش موفق و شاد و سلامت باشه.....

پی نوشت 2:دو روز پیش ،مامان ملینا جون،یکی از دوستای مهد هستی،زنگ زد و هستی رو برای پنجشنبه 25 مهر ،تولد ملینا دعوت کرد(ساعت 5 تا 10 شب) که میخوام هر جور شده ببرمش،آخه این دومین باره هستی تولد دعوت میشه ،اولین بار پارسال که ما تایلند بودیم ،دعوتش کرده بودن که مامانم زنگ زد اونجا،و بعد از کلی گریه هستی و کباب شدن جیگر من ،بالاخره راضیش کردم که مادر جون نمیتونه تو رو ببره و.....از حالا فکر لباس و کادو و......

پی نوشت 3:روز پنجشنبه،چند تا از کارای هستی رو سپردم به محمود که تا من میام ،با هستی زبان کار کنه و پلی کپی شو براش بخونه تا انجام بده،چند تا شکل هندسی با مقوا رنگی درست کنه،ولی وقتی اومدم ،دیدم تا ساعت 5 خواب بوده ،دو ساعتی با هم بیرون بودن و تا 10 شب هم فیلم دیده،هستی کلی ازش شاکی بود که شب شد٬ اما بابا بیدار نشد،همه کارام مونده و خودم با مقوا شکل درآوردم(کج و کوله)و...........

خلاصه خیلی مونده خانومی بفهمه، مامان کجا و بابا کجا......ساعت 12 شب اشکال رو درآوردم و صبح زود با هم پلی کپی حل کردیم..........میره میاد ،قربون صدقه ام میره،مامان خوبم ،مامان عسلم.......

پی نوشت ۴:عصمت جونم ٬خسته نباشی و خیلی ممنونم٬واقعا مهمونی خوبی بود و خیلی خوش گذشتتو هم خیلی زحمت کشیده بودی عزیزمامیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ