هستی، عسل و بلا... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
هستی، عسل و بلا...

هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود و کمتر تونستم بهتون سر بزنم که باید ببخشید، مخصوصا پرشین بلاگفایی ها و......

از وقتی هستی رفته مدرسه ،واقعا وقت کم میارم و از ساعت 2:30 که میرسه خونه ، باهم برنامه داریم.....و براش ساعت گذاشتم و کاراش رو از رو برنامه انجام میده و کلی هم غر میزنه ولی باید عادت کنه که تو کاراش برنامه داشته باشه..........

شنبه صبح٬ اون اتفاق خوب که گفته بودم، افتاد(همونی که اگه میشد، واسه هستی تا عید پیانو میخریدیم)و به این مناسب،محمود روز دوشنبه زنگ زد که برای ساعت 9 تو اریکه بلیط فیلم دعوت رو رزرو کردم و ساعت 7 میام خونه تا اول، بیرون شام بخوریم و بعد.......خداییش عجب فیلم مزخرف و بی معنی و مفهومی بود،اگه محمود اینقدر سینما رو دوست نداشت،باور کنید هیچ وقت برای این فیلمها به سینما نمیرفتم ولی چه کنم که محمود برام عزیزه و خواسته هاش عزیزتر....

از روز شنبه ،زنگ زده بودم و مادر شوهر و برادر شوهر و خاله شوهر، رو برای پنجشنبه شام دعوت کردم و به همین دلیل از روز سه شنبه کار داشتم و سرم حسابی گرم بود،روز سه شنبه کارای خونه رو کردم و همه چیز رو (نظافت کلی،ظرفها،.....)آماده کردم،روز چهارشنبه هم از ساعت 10 صبح رفتم بوستان و برای دوست هستی ملینا که پنجشنبه تولدش بود ،کادو خریدم(رنگ انگشتی)،برای هستی کتابهای کمک آموزشی گاج و چند دست لباس خریدم،و کل خرید میوه و سبزی و.....رو که قرار بود شب، با محمود انجام بدیم٬ رو خودم خریدم٬ که کاش این یک کار رو نکرده بودم،قبلا فهمیده بودم وقتی چیز سنگین بلند میکنم دست و گردنم میگیره(مخصوصا از پارسال که فهمیدم دنده گردنی دارم)ولی نه به این سرعت،بارم خیلی زیاد و سنگین بود و همون موقع دست و گردنم گرفت و مجبور شدم تمام کارهامو با درد انجام بدم،محمود خیلی خوشحال شد که از خرید شبانه راحت شده٬ ولی وقتی دید گردنم ناراحته کلی باهام .........من خرید کردم که محمود شب کار نداشته باشه ولی وقتی هستی اومد خونه دیدم حسابی سرما خورده،از طرفی تو مدرسه خورده زمین و مچ پاش ورم کرده ،زنگ زدم که دکتر بردن هستی با تو ،......خلاصه تا 9 شب دختر و پدر دکتر بودن و از اونجایی که دکتر به هستی قول مردانه داده که آمپول نده ،خانومی هنوز مریضه و.........

پنجشنبه، مدرسه هستی جلسه بود که نرفتم و از صبح کار داشتم،ساعت 5 هستی خانوم رو حاضر کردم و با بابایی فرستادم تولد ،از خونه دوستش چند بار زنگ زد که مامان خیلی خوش میگذره و......ساعت 10 بعد از خوردن شام ،بابایی و عمویی رفتن دنبال خانومی و آوردنش خونه،همون موقع شوشو یک کیسه داد دستم که اصلا نفهمیدم کجا گذاشتمش و بعد از رفتن مهمونا ،دیدم مامان ملینا تو کیسه علاوه بر ساندویچ و کیک ،یک بادکنک،یک کلاه تولد و دوتا کادو گذاشته(یک پازل ویک رول عکس برگردون)که دستش درد نکنه ،هستی خیلی خوشش اومد.......مهمونا ساعت 12:30 رفتن و مریم جون تمام ظرفها رو علی رغم میل من شست که دستش درد نکنه وقتی رفتن تازه متوجه شدم، عجب کار مهمی برای من انجام داده و کلی دعاش کردم(آخه من عادت دارم توی مهمونیهام نمیزارم کسی ظرف بشوره و همه رو میزارم برای بعد از مهمونی،چون دلم میخواد هم مهمون بهش خوش بگذره و هم من تمام مدت تو آشپزخونه نمونم)خلاصه از وقتی هستی اومد خونه، حسابی بازار مهمونی رو گرم کرد و لباس باله پوشید و کلی رقصهای متنوع و.....کلی ارگ زدن و.......همش میگفت پام درد میکنه ،انگار کسی مجبورش کرده بود عربی و.....برقصه،خداییش که خونه بدون هستی یعنی هیچ چ چ چ چ چ، قربونش برم من، نمک زندگیمون روووووو

هستی و محمود خوابیدن و من تاساعت 3 همه چیز رو به حال اولش در آوردم و وقتی رفتم تو رختخواب از خستگی و پا درد خیلی دیر خوابم برد و صبح با سردرد بیدار شدم که زود قرص خوردم و.......

جمعه تا عصر خونه بودیم،و ساعت 5 تا 6 رفتیم خونه آقاجون ،که خدا رو شکر با پرستاری شبانه روزی بچه هاش ،خیلی بهتر شده و حسابی همه رو میشناسه و کاراشو خودش انجام میده........از اونجا هم مستقیم اومدیم خونه تا خانومی استراحت بفرماین.....

پی نوشت 1:عمه مریم جون ، تو کارشناسی معماری هم، قبول شده(فوق دیپلمش رو تازه گرفته) و من و هستی و محمود٬ همین جا، مهندس شدنش رو تبریک میگیم و یه عالمه آرزوهای خوب و طلایی براش داریم ،در ضمن ورودش رو به دنیای وبلاگ نویسی تبریک میگیم و ازتون میخوام بهش سر بزنید و بگید از دوستان هستی هستد و خوشحالش کنید......عمه مریم جون تبریک تبریک

پی نوشت 2:هستی، این هفته، برنامه هفته گی ش رو گرفته و کلی منو بابایی راضی و خوشحال شدیم،زبان فرانسه رو هم براشون گذاشتن که خانومی به من میگه بنژو مامی.....و کلا برنامه پر و پیمونی هستش،انگلیسی،فرانسه،شاهنامه خوانی،کتابخوانی،سرود،اسکیت،ژیمناستیک،کادستی،بازیهای دبستانی ،ارگ و...

بای تا بعد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ