اولین حرف زندگی هستی... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
اولین حرف زندگی هستی...

والا چی بگم، از دست شیطنت های این خانوم کوچولوم،روزدوشنبه ،جلسه معلم کلاس و مادر 13 تا دانش آموز بود،که منم رفتم و اونجا فهمیدم هستی خانوم بنده جزئ شاگردان شیطون و البته خوب کلاسه و.....معلم کلی صحبت کرد و گفت از چهارشنبه ،آموزش حروف الفبا شروع میشه و خانومی با آ (اول)و ا(غیر اول) با سواد شدن رو شروع میکنه و اولین الفبای زندگیشو یاد میگیره،در ضمن تنها کاری که از ما خواست، درست کردن دفتر روزنامه و فلش کارت حروف هستش که همچین هم کم وقت آدم رو نمیگیره......روی هم رفته جلسه خوب و مفیدی بود و زمانی که ازش در مورد هستی پرسیدم فهمیدم دخملی به جای زنگ تفریح ٬آجیلی رو که هر روز تو جیبش میریزم، سر کلاس میخوره و حواس خودش و بچه ها پرت میشه.....کلی خجالت کشیدم و معلمش گفت آجیلش رو تو ظرف بهش بدین.......منم قبول کردم ٬هر چند میدونستم هستی فقط آجیلش رو چون تو جیبش میریزم میخوره؟؟؟؟قبلا بارها تو ظرف داده بودم که همونجوری برمیگردوند،خلاصه وقتی دوباره دیدم آجیلش رو نمیخوره، پنج شنبه از شهروند ظرف کوچولو خوشگل خریدم تا شاید.....حالا ببینیم نتیجه میده یا نه؟؟؟؟البته وقتی اومد خونه ٬کلی باهاش صحبت کردم که نباید سر کلاس چیزی خورد و من دوست ندارم بچه ام جزئ شیطونا باشه و......بالاخره قول داد تا دو هفته آینده که برای دیدن معلمش میرم مدرسه،کلی بهتر و خانومتر بشه......ببینیم امکان داره یا نه؟؟؟؟؟

 

اینهمه صحبت کردم، ولی خانومی روز سه شنبه، وقتی مقنعه رو برداشت از خراشی که کنار صورت خوشگلش برداشته شده بود جیغ زدم،با ترس بهم گفت که یکی از بچه های بزرگتر حلش داده و صورت هستی به لای در کلاس خورده و......همون موقع به مدیرشون زنگ زدم که کلی عذر خواهی کرد و گفت چرا هستی نرفته دفتر و به هیچ کس چیزی نگفته(دخترم اصلا لوس و ....نیست)و همونجوری رفته سر کلاس؟؟؟؟و قرار شد فرداش هستی صورتش رو نشون بده و خانوم مدیر در مورد ماجرا که هستی اصلا تقصیری نداشته سوال ازش بپرسه.......خیلی ناراحت بودم و مجبور شدم همون شب با اون صورت ،ببرمش مهمونی بابا زندایی سمیراش ،که تو باشگاه بانک مرکزی گرفته بود و کلی مهمون و.....هر کسی هم که دیدش از علت زخمش میپرسید؟؟؟؟؟؟شب خیلی خوبی بود و بعد از شام و پذیرایی تو محوطه گشتی زدیم و هستی با کیمیا تو پارکش بازی کردند و ساعت 11 اومدیم خونه تا هستی بخوابه ولی بابایی گفت، من فردا صبح هستی رو خودم میبرم مدرسه و در مورد صورتش با مدیرصحبت میکنم و....هر وقت میبینم صورتش رو ٬جیگرم آتیش میگیره

پنج شنبه صبح ،هستی رو صدا کردم برای حاضر شدن و تا چشمم رو بستم و باز کردم دیدم 5 دقیقه مونده به اومدن سرویس ،زود بلند شدم تا ببینم هستی چقدر آماده شده که دیدم اونم بدتر از مامانش داره تازه از تخت میاد پایین،چه جوری تو 5 دقیقه٬ این خانوم خونسرد(انگار نه انگار)رو فرستادم پایین، بماند،اما هستی از سرویس جا مونده بود و وقتی به راننده زنگ زدم فهمیدم سرویسش رو تحویل داده و.....خیلی کلافه تند تند حاضر شدم و چون بابایی ماشین منو برده بود(کلی هم به اون پشت تلفن.....)آژانس خبر کردم و هستی رو بردم و برگشتم........دیگه هم خوابم نبرد و......عصر هم به پیشنهاد محمود عشق سینما ،رفتیم اریکه و فیلم محیا رو دیدیم که بد نبود و از سه زن و دعوت بهتر بود و حداقل یه پیامی میشد از فیلم گرفت......از اونجا هم رفتیم بوستان و خرید میوه و......مقوا و ماژیک برای فلش کارت خانومی و....ظرف خوشگل برای آجیل و......خریدیم و توی راه شام خوردیم و ساعت10 رسیدیم خونه عزیز اینا و تا ساعت 1:30 اونجا بودیم،حال عزیز زیاد خوب نبود و بابا محمود بردش دکتر و تا برگردند کمی دیر شد.......

امروز جمعه ،بعد از صبحانه، رفتیم دلاوران و یک میز ناهار خوری چهار نفره جمع و جور برای آشپزخانه خریدیم تا خانومی(روی اوپن راحت نبود)از این به بعد راحت تر غذا میل کنند و کمتر غر، بلند بودن صندلی اوپن(البته حق داره) و........بزنه و خوب غذا بخوره......از اونجا هم رفتیم ناهار، نایب سعادت آباد که علی رغم گرون بودن غذاهاش، همچین تعریفی هم نداشت و دقیقا میز پشت سریمون سر سرد بودن غذا و....دعواش شد و نفهمیدیم چی خوردیم.........بعدش هم تقریبا ساعت نزدیک 4 بود که اومدیم خونه تا میز رو برامون بیارن و دیگه از خونه بیرون نرفتیم.......

پی نوشت 1:خانوم گل من،چهارشنبه اولین حروف الفبای زندگیشو یاد گرفت،خانوم شمالی، توی کتابش براش تبریک نوشته بود.......

دختر عزیز و قشنگم ،تمام هستی من،من و بابایی هم بهت تبریک میگیم و برات سبد سبد موفقیت و پیروزی تو تمام مراحل زندگیت آرزومندیم......

پی نوشت 2:امشب دفتر روزنامه و کارتها رو درست کردمکلی از روزنامه٬ حروف الفبا بریدم و چسبوندم تو دفترش و هستی دور آ و ا خط کشید

پی نوشت ۳:به دوستان عزیزی که گله کرده بودن٬ چرا کمتر آپ میکنم و ......باید بگم ٬دارم سعی میکنم از اعتیادم به وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی کم کنم تا بیشتر به هستی برسمتا حالا که زیاد موفق نبودم اما باید موفق بشم و از این به بعد هفته ای یکبار آپ میکنم و تا ساعت ۲:۳۰ که هستی میرسه باید کارم با کامپیوتر تموم شده باشه و......شما هم بچه تونو به امید خدا بفرستید مدرسه تا حالتون رو بپرسماونم یه آتیش مثل هستیدرکم کنید و گله مند نباشید ٬چون من و هستی خیلی دوستتون داریم و هر جا باشیم به شما عشق میورزیم.........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ