هستی و اولین دیکته شب و...... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
هستی و اولین دیکته شب و......

سلام به دوستای خوب و مهربونمون

دوشنبه صبح،ساعت 10:30 از خونه بیرون رفتم و اول مدرک کامپیوتر هستی رو از مهد کودک گرفتم و بعد ازکلی کیف کردن،رفتم مدرسه تا در مورد فلش کارت و دفتر روزنامه خانومی، سوال بپرسم،یه ماست کوچولو هم براش بردم تا با ناهارش میل کنه....و ساعت 1 رسیدم خونه ،ساعت 3 همراه محمود(هستی موند خونه و خوابید،اصلا هم اصراری به آمدن به بیمارستان نکرد)  رفتیم ملاقات مادر شوهرم تو سی سی یو،متاسفانه مادر محمود از یکشنبه عصر به علت قلب درد شدید تو بخش سی سی یو بستری شده و هنوز به بخش منتقل نشده و اگر خدا بخواد فردا پس فردا به بخش منتقل میشه،ما رفتیم بیمارستان و برگشتیم ،دیدم هستی تازه از خواب بیدار شده و داره ارگ میزنه،کلی بغل و بوس و...

بابا محمود تو این چند روز حسابی به هم ریخته و کلافه بود و درست هستی رو ندیده،اما خانومی من خیلی فهمیده تر از این حرفاست و با صحبتهای مامانش ،سعی کرده بابایی رو درک کنه.......

حالا به پیشنهاد شما دوستان عزیز،میخوام در مورد درسای هستی براتون بنویسم،عروسک من تا حالا آ (اول)ا (غیر اول)ب(غیر آخر )ب(آخر) أ (اول)مثل انار و ء (غیر اول) منظورم همزه نیست ها ،نتونستم تو کیبورد چیزی شبیه تر پیدا کنم....بچه ام چند تا کلمه یاد گرفته:آب،بابا،با،آبا،همین 4 تا کلمه رو،که من امروز٬ اولین دیکته شب رو بهش گفتم و قرار خانومش شنبه، اولین دیکته کلاس رو بگه....امروز به جای عکس از خانومی ،عکس از هنر نماییهاش میزارم...............

اینم اولین دیکته شب٬قربونش برم که خطش قشنگه(البته به همت من)

امروز چهار شنبه، بچه ها رو برده بودن اردوی دانش آموزی که کلی هم لذت برده بود،به خواهش بابا محمود، قرار بود به جز بچه های مادر شوهر جون کسی ملاقات نره تا خلوت باشه و مریض اذیت نشه(از بس ماشالا ملاقات کننده زیاده)اما وقتی بابایی اومد فهمیدیم انگار فقط ما نرفتیم و کسی این خواهش رو جدی نگرفته....

پی نوشت 1: فردا پنج شنبه مهمونی عادله جون،دوست خاله بیتاست، ولی به خاطر حال مادر شوهر جون و بی حوصله بودن بابا محمود و ملاقات رفتن و........نمیتونم تو مهمونی شرکت کنم که همین جا از عادله جون به خاطر دعوتش ممنونم و به خاطر نرفتنم عذر میخوام....

پی نوشت 2:هستی از مدرسه یک  کارت تخفیف برای بلیط برنامه خاله نرگس آورده که جمعه بعد ازظهر برگزار میشه ،خیلی دلم میخواست هستی رو ببرم ولی به خاطر حال مادر شوهر و بابا محمود معلوم نیست که بریم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 3:از همتون میخوام برای خوب شدن حال مادر شوهر خوبم خیلی خیلی دعا کنید تا هر چه زودتر خوب بشه و خیال عمه ها و بابا محمود و بقیه راحت بشه........

پی نوشت 4:کیارش خاله بیتا، هم به شاگردان خانوم ونکی تو مهد کودکشون ،پیوسته و ارف رو با بلز شروع کرده و ما هر چهارشنبه گزارشی از این مرد کوچک توسط خانوم ونکی دریافت میکنیم،امروز خانوم ونکی میگفت ماشالا کیارش خیلی شبیه شماست و مثل شما......طفلی فکر میکنه من و بیتا خیلی شبیه هستیمنمیدونه ما هیچ شباهتی به هم نداریم،اونایی که ما رو دیدن میدونند......احتمالا وقتی جلسه بزاره و بیتا رو ببینه خودش میفهمه.....خانومی ما هم ،خدا رو شکر، روز به روز تو موسیقی پیشرفت میکنه و ما رو خوشحال.....

پی نوشت 5:هفته ای 3 بار مقنعه و بلیز مدرسه میشویم و.....امروز روز دومی بوده که کاپشنش رو پوشیده و در کمال ناباوری مجبور شدم به خاطر یک کاپشن ٬یک ماشین لباسشویی خالی از لباس رو راه بندازم.........بهش میگم :چرا دو روزه این قدر کثیفش کردی؟؟؟؟؟میگه:خب کثیفه بشورش دیگه، چرا غر میزنی...........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ