چى بگم.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
چى بگم....

روز چهار شنبه ،نظر آخرم رو در مورد شروع آموزش پیانو به مربی هستی گفتم و متاسفانه، من به یک دلیل کهنه و قدیمی مثل خیلی کارای دیگه (بافتنی،گلدوزی،خیاطی،آرایشگری،قند شکوندن و......)نمیتونم پیانو رو هم شروع کنم و باید مثل خیلی چیزای دیگه آرزوش رو با خودم......مطمئن هستم نفهمیدین چرا؟؟؟؟؟

از زمانی که خودم رو شناختم ،با عرق شدید دست و پا مواجه بودم و خیلی از این بابت عذاب کشیده و میکشم ،نمیدونم چقدر این مشکل رو میشناسید ولی بدونید ناراحتی خیلی بدی هستش و امیدوارم هیچ کس بهش دچار نشه....از همون بچگی موقع نوشتن باید یه کاغذ کلفت یا پارچه ....زیر دستم میزاشتم که کاغذ اصلی و مشقهام خیس نشه،مدام در تابستان و زمستان دست و پام عرق میکنه و باید همش با دستمال خشک کنم،اصلا کارهایی مثل خیاطی و گلدوزی و .....حتی پاک کردن بنشن ریز و.... به دستام میچسبه یا پارچه ای که باهاش کار  میکنم کثیف میشه ،همیشه پاهام حتی تو جورابم خیس هستش و از صندل پوشیدن معذورم و صندل تو پام لیز میخوره و باید همیشه تو سرما و گرما جوراب پام باشه،،وقتی هم بزرگتر شدم ،بیشتر از همه، موقع دست دادن با دوستان و عزیزانم رنج میبرم و  باید حتما دستم رو خشک کنم که طرفم بدش نیاد(خیلی عذاب میکشم)،خودتون تجسم کنید چه سختی و رنجی تو دوران نامزدی و بعد از ازدواج کشیدم تا شوشو به دستهای همیشه خیس من عادت کنه ،هر وقت کار بانکی دارم کلی از خونه کاغذ میزارم تو کیفم که موقع پر کردن فورم.....یکبار توی یک جمعی ٬دست هستی رو گرفته بودم که با صدای بلند گفت مامانی دستمو ول کن ،دستات عرق کرده بدم میاد،خدا میدونه چقدر ازش دلم گرفت و تا مدتها دستشو نمیگرفتم تا اینکه درکم کرد و الان خیلی وقتها میاد و به زور دستمو میگیره و بوس میکنه و......چند بار به دکتر پوست مراجعه کردم که بعد از کلی آزمایش تیروئید و....گفتند همه چیز نرماله و بعضی ها اینجورین و کاریش نمیشه کرد و محلول یا پودری دادند که همچین اثری نداشت و به طور کل،از درمانش نا امید شدم،چند باری هم که شروع به تمرین پیانو از روی کتاب هستی کردم ،اینقدر دستام خیس میشد و از کلیدها آب راه میوفتاد که ....از اونجایی هم که پیانو وسیله حساسی هستش و کلی در مورد مراقبت و تمیزی دستها موقع نواختن، تو بورشورش نوشته و از طرفی بالاخره باید با مربی به صورت خصوصی کار کنم، اصلا تحمل این وضعیت  رو ندارم و به صورت کامل از این علاقه مندیم هم مثل خیلی های دیگه گذشتم ،موقعی که به هستی گفتم من از شنیدن پیانو نواختن تو خیلی لذت میبرم و خودم نمیتونم ......کلی دستامو گرفت و گریه کرد......دو روز پیش مامان زنگ زد و بهم گفت توی برنامه پزشکی تلویزیون در مورد همین موضوع صحبت شده و دکتر و جراح قلب و عروق گفته که این موضوع مربوط به ماست و علتش، وجود دو سه غده پشت مهره کمر هستش که اونایی که جوون هستن و خیلی اذیت میشن ٬عملشون میکنیم و به طور کل خوب میشن و این موضوع هیچ ربطی به دکتر پوست و ....نداره و امروزه با لیزر  و ایجاد دو سوراخ میشه خیلی راحت تر از عمل بازی که قبلا انجام میشده ،این غده ها رو در آورد و......از اون روز تا حالا کلی امیدوار شدم و هر چند، تا حالا چیزی در این مورد نشنیده بودم ،میخوام با تحقیق بیشتر و مراجعه به دکتر قلب و عروق هر چه زودتر از این درد بی درمان سی ساله راحت بشم ،و بتونم پیانو زدن رو هم شروع کنم برام دعا کنید و اگه چیزی در مورد این ناراحتی و درمانش میدونید راهنماییم کنید......

هستی خانوم روز چهارشنبه٬قبل از رفتن به کلاس موسیقی

روز پنجشنبه صبح،به مدرسه هستی رفتم و بعد از جلسه خانواده،کارنامه آبان ماه خانومی رو گرفتم و اومدم خونه،شب هم برای شام،رفتیم خونه دایی بزرگم که رضا و سمیرا رو پا گشا کرده بود،شب خیلی خوبی بود و زنداییم و دو تا دخترای گلش خیلی زحمت کشیده بودند و ما رو با چند تا غذای جدید هم آشنا کردن،(باقالی پلو با گوشت٬مرصع پلو٬بیف استرو گانف ٬کراتن بادمجون٬کیک مرغ٬خورشت فسنجون٬سالاد میگو٬سالاد کلم مخلوط و...با دسرهای خوشمزه)فیلم عروسی داداشی هم که آماده شده بود اونجا دیدیم(خیلی قشنگ شده)و ساعت 1:30 با مادر جون اومدیم خونه و تا بخوابیم ساعت شد 3 و......البته بگم کیان و کیارش و هستی خیلی به توان خیلی بچه های خوبی بودن و واقعا ما از مهمونی یه چیزی فهمیدیم .....

قربونش برم که باز مامانی رو کلی شاد کرد

میز شام زندایی و دختران

اینم میز دسرهای خوشمزه(دلتون نخواد)

اینم گلهای خاله که سر ساعت رفتن و اینجور مهربون با هم خوابیدند

برای کیان چه بالشی نرمتر و دوست داشتنی تر از کیارش

امروز صبح(جمعه)ساعت 10:30 به سختی بیدار شدم و همراه شوشو و هستی و مامان و بیتا رفتیم هفت تیر و از طرف خودم و بیتا و رضا یک پالتوی خوشگل برای مامان ٬که تولدش ۱۴ آذر هست،خریدیم،از اونجا همگی رفتیم ناهار خوردیم و خاله بیتا را سر قرار با دوستش پیاده کردیم و مادر جون رو رسوندیم خونشون و تا خودمون برسیم خونه،ساعت 7:30 شده بود و..........

پی نوشت 1:مثل اینکه خط تلفن ما به ای دی اس ال وصل نمیشه و من با این سرعت پایین بدجوری وقتم تو وبلاگ خونی و کامنت گذاری میره،وسواس کامنت گذاشتن هم دارم و باید حتما کامنت بزارم که خیلی وقت میگیره،برای همین ممکن مدتی ،نتونم حتما براتون کامنت بزارم تا ببینیم تکلیف این ای دی اس ال چی میشه،ولی مطمئن باشید هر وبلاگی رو که تا حالا میخوندم، حتما میخونم،چون بهتون خیلی عادت کردم اما این کمبود وقت، منو از کارهام و هستی عقب میندازه و مجبورم حداقل٬ کامنت نزارم..............

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ