عید تا عید و کلی پی نوشت.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
عید تا عید و کلی پی نوشت....

جدیدا مرض سینما و تئاتر گرفتیم و چون هوا سرد است و نمیشود زیاد در هوای آزاد ماند،در عرض یکهفته دو بار به تئاتر و یکبار به سینما رفتیم و نهضت همچنان ادامه خواهد داشت......دوشنبه که شب عید بود بابایی توسط یکی از کارمنداش برای تئاتر دراکولا (تئاتر گلریز)ساعت 11 شب ،برامون بلیط گرفت ،هستی که عاشق تئاتر هستش خیلی لذت برد و من از خنده های محمود که میدونستم همون شب به دلایلی ناراحته،خیلی خوشحال بودم و بیشتر از خوشی  پدر و دختر غرق در لذت بودم،ساعت 1:30 نیمه شب اومدیم خونه که هستی خوابید و منو شوشو کمی تلویزیون نگاه کردیم و بعد خوابیدیم......

هستی٬ قبل از رفتن به تئاتر گلریز

روز سه شنبه هم که عید قربان بود،اول با تلفن به همه اونایی که باید تبریک میگفتیم زنگ زدیم و بعد سه تایی رفتیم ،خیابان شیراز و یک شلنگ برای دستشویی و یک شیر خوشگل برای آشپزخونه خریدیم و رفتیم ناهار ،چند جا رفتیم که جا نبود و خیلی شلوغ بود(لوکس طلایی،مروارید......)برای همین برای ناهار دیر شده بود و  هستی اونقدر گشنه بود که توی راه از گرسنگی گریه میکرد و من و محمود که برای اولین بار بود میدیم هستی از گرسنگی اشک میریزد٬یواشکی کلی خندیدیم.....ساعت 4 رسیدیم خونه و دیگه بیرون نرفتیم و محمود شلنگ و شیر رو تعویض کرد و بعد با هستی رفتن تو کوچه تا برای آزمایش علوم هستی برگهای مختلف جمع کنند که من تو مقوا بچسبونم و......اینم گواه بر گفته هام،هستی در حال اشک ریختن که من گشنمه.....(به زور عکس گرفتم)

پنجشنبه،محمود دو تا تبلیغ تئاتر از روزنامه آورده بود که من زنگ بزنم و رزرو کنم(گنج قارون ،دو خواستگار برای رعنا)منم اول زنگ زدم و برای همون پنج شنبه شب، تئاتر گنج قارون (چهار راه نظام آباد)را رزرو کردم و بعد به مامان جونم زنگ زدم که محمود سر راه دانشگاه بیاد شما رو هم بیاره خونمون تا شب با هم بریم تئاتر ،که مامی قبول نکرد و گفت آمادگی نداره و پنجشنبه دیگه(همین هفته)میاد خونمون که منم زنگ زدم و اینبار فقط به خاطر مامان ،تئاتر دو خواستگار برای رعنا(جمهوری) رو برای 28 آذر پنجشنبه رزرو کردم که قرار شوشو امروز بره و بلیطش رو بگیره......خلاصه تئاتر گنج قارون هم بد نبود و کلی لذت بردیم.......

جمعه هم به مامان زنگ زدم که شما فقط برنج بزار ،ناهار امروز با محمود،سر راه جوجه کباب آماده خریدیم و رفتیم خونه مادر جون و تا شب اونجا بودیم که خوش گذشت و حسابی هستی تو حیاط مادر جون بازی کرد،هستی یهو اومد خونه با گریه و هممون رو نگران کرد،و وقتی دلیلش رو گفت کلی به وجود دختر مهربون و بااحساسم افتخار کردم،نگو یه پیر مردی کیسه آشغالش تو کوچه مادر جون پاره شده و نمیتونسته اونا رو جمع کنه و هستی دلش سوخته و اومده بود تا بابایی رو از سر کباب درست کردن ببره تا آشغالهای اون پیرمرد رو براش جمع کنه،که البته بابایی هم رفت و......ساعت 9:30 رسیدیم خونه و هستی لالا و مامان و بابا تلویزیون.......

پی نوشت 1:دو سه هفته است که خانومی علاوه بر آموزش پیانو داره آهنگ تولد مبارک رو با ارگ کار میکنه(نسبتا سخته و هر جلسه چند خط از مربیش آموزش میبینه)و در کنار اونها 5 تا آهنگ محلی هم با فولوت میزنه که برای کنسرت بعد از محرم صفر ،باید اجرا کنه و هر روز زیر نظر خودم تمرین میکنه.......

پی نوشت 2:چند روزی میشه که به بهانه سیر شدن از غذا،بقیه ناهارش رو برای من میاره ولی تا من یک قاشق بزارم دهنم،میدوئه میاد میگه مامان الان گشنم شده میشه بدی خودم بخورم......و خداییش تا آخرش همه رو خودش میخوره و من کیف میکنم،تازه فهمیدم چه غذای خوب و خوشمزه ای از فارسی براشون میارن و من و خود هستی خیلی راضی هستیم،یک روز جوجه چینی آورد،یک روز لازانیا،یک روز جوجه کباب،.........همه با کیفیت عالی،خوشحالم که هستی از مدرسه و امکاناتش راضیه،دیشب میگفت،من جمعه ها رو دوست ندارم،چون نمیرم مدرسه و خیلی خوشحالم که فردا باید برم مدرسه.......

پی نوشت 3: هر روز از ساعت 5 تا 8 شب با هستی هستم و دارم کاراش رو نظاره میکنم و برنامه میریزم،کی تمرین موسیقی،کی گوش دادن به نوار قرآن یا سی دی های فرانسه،کی تکالیف زبان انگلیسی،کی نقاشی،کی دیکته ،کی آزمایشات علوم(پیاز تو آب و دیدن جوانه زدن ریشه اش،جمع کردن برگ درختان،انداختن مورچه ها در شیشه ای خاک مرطوب و دیدت لانه سازی آنها،....تازه مشق و تکالیف تو مدرسه انجام میشه ها)البته اینم بگما ٬وقتی میبینم معلمشون میگه هستی کاملترین فلش کارتها رو درست میکنه و همیشه کاراش رو برد هستش یا وقتی دفتر روزنامه اش رو به عنوان بهترین دفتر تو جلسه مادرها نشون میده و تو زبان و .....موفق هستش خستگیم در میاد و خوشحال میشم که بیشتر میتونم براش وقت بزارم ٬خلاصه اونقدر مشغولم که نگو،تازه ساعت 10 شب که هستی خانوم همه کاراش رو انجام داده و شامش رو خورده و مسواک زده و خوابیده،آقای شوشو تشریف آورده و شام و چای و میوه و......داده شده و مشغول تلویزیون دیدن یا کار با کامی و روزنامه و......در اتاقش هست ،من میتونم لمی رو راحتی بدم و سریالهای مورد علاقه خودم(ترکیه ای) رو ببینم یا کتاب بخونم و......برای همین شبا ساعت 2 میخوابم تا بیشتر برای خودم باشم و عاشق اون چند ساعت استراحت و آرامش شبم هستم،و واقعا نمیدونم این خانومایی که شاغل هستن چه جوری به تمام کارهای بچه داری و خانه داری و شوهر داری و کار بیرون و استراحت و.......میرسند ،من که وقت کم میارم و به قول محمود رشته مدیریت(بازرگانی) که تو دانشگاه خوندم، دارم تو مدیریت خانه و زندگی ازش استفاده میکنم و به نظر اون خیلی هم موفق  هستم،دیروز جلوی مامانم دستمو گرفته و میگه من تمام زندگیم و موفقیت های خودم و  هستی رو مدیون نوشین هستم و واقعا ازش ممنونم........مامانم کلی کیف کرده بود و خوشحال بود.

پی نوشت 4:هستی عزیزم امروز دهمین بیست رو از دیکته های کلاسیش گرفت(فقط یک نوزده داره) و با کلی ذوق و شوق ازم جایزه خواست،و من مسواک و ساعتی رو که چند روز پیش محمود براش خریده بود و من گذاشته بودم برای دهمین بیستش،بهش دادم که کلی ذوق کرد و الان رفته خوابیده تا سر حال بلند بشه و فلش کارت و.....درس امروز رو که شین هستش با هم درست کنیم...راستی هستی خانوم امروز با خوندن درس شین٬تونست اسم من رو بنویسه(نوشین)خیلی هم از این بابت ذوق و شوق داشتقربون اون نوشین نوشتنت برم من عزیز دلم

اینم جایزه ۱۰ تا ۲۰ خانومی من

پی نوشت 5:بالاخره من و شوشو هم موفق شدیم سریال معروف لاست رو از یکی از دوستانش بگیریم،و قراره چون 22 تا دی وی دی هست و همه دوستان تو نوبت،یکی یکی ببینیم و بعد از تحویل دی وی دی دیده شده ،بعدی رو بگیریم،تو ابن دو روزه یک دی وی دی رو که 4 قسمت توش بود رو دیدیم و چون زیر نویس فارسی و کیفیت عالی داشت منم که فیلمای خارجی نمیبینم(به جز هندی و ترکی) جذب شدم ،ولی هر چی بهش میگم تو برو خودت تو اتاقت بقیه اش رو ببین ،منم خودم هر وقت تونستم میبینم راضی نمیشه و میگه اگه هفته ای یک قسمت هم ببینم دلم میخواد با تو ببینم و.....خلاصه فکر کنم چند سالی طول بگشه تا ما بتونیم 84 قسمت سریال لاست رو تموم کنیم...باید بگم قشنگه و منم خوشم اومد.

پی نوشت 6:بفرمایید اینم پست طولانی و پر عکس، باب میل شما دوستان مهربون و دوست داشتنی،دیگه گله نکنید که پستت کوتاه بود یا عکس نداشت.........

به خدا الان دلم نمیومد بیدارش کنم از بس قشنگ خوابیده بود ولی مجبورم،ساعت نزدیک 5 بعد از ظهر و کلی کار داره بچه ام،کلی ماچش کردم تا با ناز بیدار شد.....اینم عکس خواب آسمانی دخمل 7 ساله من.......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ