خسته ام خیلی خستـــــــــــــــــــه - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
خسته ام خیلی خستـــــــــــــــــــه

پنجشنبه شب مهمون دوره ای خانواده ی پدریم خونه ی ما بود که حدود سی و پنج نفر مهمون بعد از شام داشتم ،برای همین پنجشنبه بعد از کلینیک و بخور رفتم دنبال خرید میوه و شیرینی و ... شب خوبی بود و آخرین مهمونی سال 92 ما که خدا رو شکر به خوشی گذشت و روز جمعه ظهر بعد از آزمون هستی اول رفتیم نمایشگاه پارک گفتگو تو گیشا که هم فاطمه جویکار دوست عزیزم رو ببینیم که اونجا غرفه داشت تو قسمت کودک و هم خریدی کنیم،یک ساعتی چرخ زدیم و بعد از گپی با فاطمه و احوالپرسی با دوست عزیز دیگه ام گلناز جون،جز یکم خوراکی و چندتیکه قرتی بازی برای هستی مثل بدلیجات و ساعت،خریدی نکردیم و زدیم بیرون ،وقتی هم اومدیم بیرون هر کاری کردم هستی گفت میخوام برم خونه و درس دارم و حوصله ی خرید ندارم و ... این شد که گذاشتیمش خونه و خودمون دوتایی رفتیم یه نمایشگاه دیگه که ازونجا هم جز جوراب شلواری و دمپایی روفرشی و یه لباس تو خونه ای چیزی نخریدیم و خسته و کوفته اومدیم خونه ... اصلا نمیدونم برای هستی از کجا خرید کنم،هر جا تا پارسال خرید میکردم دیگه سایز هستی زیاد لباس ندارن و هر جا میرم چیز مناسبی پیدا نمیکنم

عشــــــــــــــق را

ننویسیــــــد …

نخوانیـــــــــد …

نقاشی نکنیـــــد …

احساس کنیــــــد …!

احساس …!

… زندگی کنید….

زندگی…!

تا ابد

تا همیشه …


آدمایی که ساکت سوار تاکسی میشن

تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه میکنن،

آخرشم ،

بدون ِ هیچ حرفی

کرایه رو میدن و میرن

آدمای خسته‌ایَن،

سر به سرشون نذارین …




دیگران برای خوابیدن قصه میگویند

ما قصه ی خود را میگوییم

که دیگران بیدار شوند

دوست داشتن

ربطی به دیدن ندارد

آدم ها خدا را هم

دوست دارند هنوز ...
 
اینروزها کمی تا قسمتی خسته ام از خیلی چیزا ،مخصوصا قضاوتها و حرفهای بی معنی و ناحق و ... لطفا مدتی منو به حال خودم بزارید و کامنتهای پر از بغض و ناله و ... نگهدارید برای زمانی دیگه،مثلا من وبلاگنویسی رو بزارم کنار به شماها چی میرسه؟؟مشکل زندگیهاتون حل میشه واقعا؟؟ من جای کدومتون رو تو دنیای مجازی تنگ کردم که اینجور روتون میشه کامنت بزارید؟؟والا خدا رو خوش نمیاد ،شماها به چه دین و مذهبی هستید که اینقدررررررررررررررررررررر راحت حرفای یکطرفه و بیخودتون رو به زبون میارید ،لطفااااااااااااااااااااا دست نگه دارید و برید سراغ وبلاگهایی که دوستشون دارید ،من دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم و خیلی خسته ام از دست خیلی هاتون ،آخه بیام چی بنویسم ؟؟من که داستان و قصه نمیگم برای شما،من از خود واقعیمون مینویسم و ترجیح میدم بیشتر سکوت کنم و سکوتـــــــــــــ ، وقتی نمیتونم بیام راحت و بی دغدغه از روزهای اسفند ماهی که بیشترش به خرید و بدو بدوهای عید میگذره بنویسم ،وقتی مینویسم و هی پاک میکنم ،وقتی دلم نمیخواد اسم و عکس یه شیشه عطر رو که خیلی هاتون خواسته بودید بزارم ،وقتی حس خوبی ندارم از هستی عکسی بزارم ،وقتی وقتی ...،من نه از کسی میترسم نه چیز بدی مینویسم که کسی بخواد اذیت بشه نه با کسی خرده پورده دارم ،نه آدم ضعیفی هستم وگرنه 7 سال دووم نمیاوردم اینجا که بهم بگید اهمیت نده و ... ولی ازین همه نامرادی و بی انصافی خستــــــــــــــــــــــــــه ام خسته ی خسته،کافیه کافی، برید به زندگیتون برسید منم سکوت میکنم جاتون گشاد بشه تو این دنیای پر از نامردییییییییی ،ولی این یادتون نره کار خوب و انسانی نکردید و با محو شدن من چیزی عایدتون نمیشه ،تمام کوچه و خیابونها پر هستش از کسایی که دارن برای عید خرید میکنن ،اونا رو زورتون نمیرسه نمیبینید بعد با کلی مشکلات مالی و کاری و ... به قول خودتون،یکاره دخیل بستید پای این وبلاگ که من چی مینویسم شروع کنید به ... من سالهاست دارم با سانسور و بسیار کلی مینویسم و پستامو با عکس و شعر پر میکنم ،ولی متاسفانه تاثیری برای اونایی که نمیدونم دلیل واقعی و نفرتشون از چیه نداره و همچنان نهضت ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه داره ....
 
دوستان گلم میام و باز مینویسم، ولی نه دیگه هفته ای یکبار و ...
امیدوارم سال رو با شادی و سلامتی و دل خوش آغاز کنید
مواظب خودتون و گلهای زندگیتون باشید،دوستتون داریم خیلی زیاد 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ