مامانی عاشق..... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
مامانی عاشق.....

نه بابا فکر بد نکنید عاشقی از اون لحاظ نه از این لحاظ.........

الان از مدرسه هستی اومدم،یادمه زمانی که خودم مدرسه میرفتم ،در سال دو سه تایی جلسه میزاشتن که اونم اکثرا مامان و بابام نمیومدن ولی الان حداقل هفته ای یکبار رو باید برم مدرسه هستی ،و بدتر از همه ساعتش هست که ساعت 8 صبح شروع میشه و برای منی که عادت به صبح زود بیدار شدن ندارم ،تو این سرما خیلی سخته و .....آنقدر در مورد امتحان هستی هول بودم که اصلا به تیتر بالای برنامه نگاه نکرده بودم(همون عاشقی منظورمه) و فکر میکردم خانومی امتحانات ترم اولش رو داره میده ،در صورتی که امروز فهمیدم ،اینی که داره امتحان میده میان ترمه و از 21 دی ،امتحان ترم یک شروع میشه.......(تو پست قبلی اگه برنامه رو ببینید بالاش نوشته میان نوبت ٬که من اصلا ندیدمش)طفلی بچه ام دیروز کلی باهاش ریاضی کار کردم....

شنبه که شب یلدا بود و ما قرار بود با خانواده عمه کوچیکه و جوونهای فامیل برای عروسش چله ای ببریم،عصری رفتم آرایشگاه و یک سشوار به موهام زدم که به نظر خودم از مدل جمع خیلی بیشتر بهم میومد و کلی از خودم خوشم اومده بود ،اما حالم زیاد خوب نبود و سرما خوردگیم بدتر شده بود ولی باید میرفتم،مگه میشه بدون من.....خلاصه ساعت 7، هستی رو گذاشتم با مادر جون خونمون بمونند و خودم و شوشو  رفتیم خونه عمه و از اونجا همگی همراه با بیتا و ناصر و داداش رضا و سمیرا جون و داداش امیر و......همراه وسایل آماده شده توسط عمه و دختران راه افتادیم،من آجیل رو گرفتم دستم و......شب خوبی بود و کلی رقص و شام و ....البته داداش رضا با بیتا خیلی بیشتر از ما رقصیدند،(من معمولا زیاد نمیرقصم و باید تو مد باشم ولی بیتا......)ساعت 12:30 اومدیم خونه و دیدیم هستی خوابه و مادر جون تنهایی خوراکی های شب یلداش رو خورده و....

این جناب آقای ماهی که به خونه عروس خانوم برده شد

اینم سبد میوه ای که به شکل گل درست شده بود

یکشنبه شام،برای مامان سبزی پلو ماهی درست کردم تا تلافی شب یلدا در بیاد که خیلی خوشش اومد،داداش امیر هم اومد و بعد از شام با آژانس فرستادم رفتند خونشون و من بلافاصله با شوشو رفتم دکتر ،چون احساس میکردم خیلی سر و گوشم گرفته تر شده و البته اینبار دو تا آمپول با هم نوش جان کردم و دو تا فرداش.....و با هستی که میخواست اولین امتحان عمرش رو بده(دیکته)دیکته کار کردم ،خدا رو شکر هستی خیلی ریلکس ولی نمیدونم چرا خودم مثل همیشه اضطراب دارم و همش فکر میکنم باهاش باید بیشتر کار کنم و خیلی خودم رو اذیت میکنم.....دوشنبه که اومد خونه گفت که رفته رو میز خانوم رو نگاه کرده و دیده که دیکته بیست شده،کلی بوسش کردم و گفتم مهم اینه که تو درسات رو خوب بلد باشی وگرنه 20 و 19 و......مهم نیست دیروز سه شنبه هم ،برای امتحان امروز باهاش ریاضی کار کردم ولی نمیدونم چی کار کرده؟؟؟؟صبح هم از گریه کردن مونده بودم،دیشب ساعت 2 خوابیدم و صبح 7 بیدار شدم و بعد از رفتن هستی،خودم هم رفتم مدرسه .....خدا رو شکر یک کم بهتر شدم ولی هستی خوب خوب شده،هر چند تو این هوای سرد بعید یدونم دوباره مریض نشه،خودم صبح کلی یخ کردم......

موفق و شاد و سلامت باشید 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ