ماه مـــــــــــــــن ، کریسمس و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
ماه مـــــــــــــــن ، کریسمس و ...
هفته ی آخر پاییز هم گذشت و شب یلدا هم اومد و رفت و زمستــــــــــــــــــــــــــــــتون و دی ماه دوست داشتنیم اومــــــــــــد،زمستون و دی هم مثل برق و باد میگذره و بهار و تابستون و پاییز و زمستونهای بعدی و ... ٬تا به خودمون بیایم مادر عروس خانوم و آقا دامادهامون خواهیم شد و بعد از اون مادربزرگ بچه هاشون و ...  ٬اوفــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم یه جوری شد
شب یلدا ٬بر عکس پارسال که سه تایی رفتیم سفره خونه و بسیار هم بهمون خوش گذشت،تصمیم گرفتیم امسال رو در کنار خانواده هامون بگذرونیم،از اونجایی که دوتا خانواده هست و یک شب یلدا ،جمعه شب با مواد لازم شب یلدا ،رفتیم خونه ی مادرجون و پدرجون و سورپرایزشون کردیم و شب یلدا باز با مواد لازم رفتیم خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ هستی خانوم که شب خوبی داشتیم در کنار عمه ها و عموهای هستی خانوم ،خدا رو شکر که بزرگترهامون هستند و ما در کنارشون،البته دو شب قبل از شب یلدا یه شوک غیر منتظره برامون پیش اومد که تا شنبه عصر به لطف خدا تا حدی دلمون آروم گرفت و اونم مربوط میشد به عمه ی نازنینم که بعد از سی سال مشکل قند داشتن و انسولین زدن،بالاخره قلب مهربونش دچار مشکلی شد که دکتر ٬اورژانسی بستریش کرد و بعد از کمیسیون پزشکی نتیجه این شد که عمل قلب باز به علت گرفتگی تمام عروق قلبی و ... لازمه٬ ولی بنا به دلایلی عمل غیرممکن و تنها کاری که میشه کرد گذاشتن دوتا استند به دوتا از رگها بود برای روز شنبه ،تا از سکته ی حتمی جلوگیری بشه و ...اون شب که شنیدم خیلی ناراحت شدم و کلافه ،مخصوصا که عمه هنوز میانسال هستش و قلبش دیگه مداوا نمیشه و باید تا همیشه با استند ها بسازه و بسیار مواظب خودش باشه ...(عمه ها عموها خاله ها دایی ها ٬کسایی هستند که از بدو تولد باهاشون بودیم و برامون خیلی عزیزن و با توجه به سن و سالهاشون ٬شاهد مریضی و ناراحتی هاشون بودن خیلی سخته نه؟؟)روز جمعه سه تایی رفتیم سی سی یو ملاقاتش،سه نفر سه نفر میرفتیم میدیدیمش و میومدیم بیرون،هر کی عزیز داره خوب میدونه دیدن کسایی که دوستشون داری و تمام سنت باهاشون زندگی کردیو خاطره داری ،تو لباس بیمارستان و مریض و پردرد سخته،عمه سی و هشت سال روز اربعین شله زرد میپزه و خیلی ناراحت بود که امسال نمیتونه بپزه،میگفت من نذری دارم هر چی میگم بزارید من برم نذریمو بپزم قول میدم سه شنبه صبح اینجا باشم اجازه نمیدن،گفتم عمه جون مهم دلته که خدا میدونه چی توش میگذره ،وقتی اجازه نمیدن حتی قبل از عمل استند هم از تخت پایین بیای تا دستشویی بری (احتمال سکته هر لحظه بسیار بالا بود)چه جوری میخوای بری خونه و نذری هم بپزی عزیز دلمـــــــــــــــــــــ ،لازم نیست بگم دیدن عمه تو سی سی یو چقدر منو یاد روزهای تلخ تر از زهر دایی تو آی سی یو انداخت و ... خلاصه بعد از بیمارستان بود که رفتیم خونه ی مامانم اینا و تمام شب رو از بغل مامانم بیرون نمیومدم و همش بوسش میکردم و مثل بچگیهام که بهم قول میداد هیچ وقت نمیره تا آروم بگیرم، ازش قول گرفتم هیچ وقت مریض نشه و خیلی مواظب خودش باشه که من ...الهی فداش بشم من ٬که میخندید و میگفت چی شده عمه تون مریض شده صبح تا حالا همتون مهربون شدید ،یه سری رضا زنگ زده ٬یه سری بیتا خواهش و التماس که اینو نخور اونو بخور و ... شبی که عروس عمه به من خبر داد که مثلا من زنگ بزنم به بابا و مامانم حال عمه رو بگم(نیست من خیلی مقاومم از اون لحاظ)،موندم تو رودروایسی پشت تلفن گریه نکردم ٬وقتی قطع کردم اول یه دل سیر اشک ریختم ٬بعد به مامان اینا زنگ زدم ،من به مامان گفتم اون به بابام گفت و هردوشون گریه و ... (حالا مثلا خوب گفتم و همه چیز رو توضیح ندادم )٬برای بابام تعجب داشت که مامانم اونجوری برای خواهر شوهرش گریه کنه ،مامانم میگفت من و عمه هات مثل دوستای همسن و سال خیلی با هم خوب بودیم و ازینکه اون درد میکشه خیلی ناراحتم،اینم بگم که من هنوز رابطه ی بین مامانمو و دوتا عمه هام و جاری ها(سه تا زنعموهام) جایی ندیدم ،اینقدر 6 تایی با هم خوب بودن تو اینهمه سال و هوای همدیگر رو داشتن همیشه و همه جا که بین امروزیها کمتر اینجور صمیمیت دیده میشه ...
با اونکه استند گذاشتن برای عمه با شرایط خاصش همچنان خطرناک بود و انگار حین عمل هم خیلی درد کشیده و اذیت شده بود٬ولی باز خدا کمکش کرد و اون مرحله رو گذروند و امروز عصر به بخش منتقل شد،فردا میخوام برم ملاقاتش و هر جور شد یکم شله زرد نذری براش ببرم (دوستام میپزن قراره برم بگیرم) که خودش نتونسته بپزه امسال ٬حتما یک قاشقم شده بخوره ....

خدایا ٬تو این شب عزیزی همه ی مریضهامون رو شفای عاجل عطا بفرماااااا ٬آمین

خانوم گل ما خوبه و مشغول مدرسه و درس و امتحان و البته شیطونی و ...



درخت کوچولوی سه ساله ی خونه ی ما که ده روزیست دوباره زینت بخش خونمون شده


کریسمس نه یه زمانه و نه یه فصل، بلکه یک یادبوده،در واقع گرامی داشتن صلح و حسن نیت،

رحیم و بخشنده

بودن، باعث میشه روح واقعی کریسمس رو لمس کنیم.

امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره

تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی

اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم

کریسمس به تمام هموطنای مسیحی مون و تمام اونایی که حس خوبی به این مناسبت زیبا دارند

مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


انسان ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی،

دوست بدار؛

کاری که خـــــدا با تو می کند ...



حواست به دلت باشد آن را هر جایی نگذار!

این روزها دل را میدزدند بعد که به دردشان نخورد

جای صندوق پست

آنرا در سطل آشغال می اَندازند!

و تو خوب می دانی دلی که اَلمثنی شد! دیگر دِل نمی شود ...
 


سلام هایی که بوی خداحافظی میدهند …

بودن هایی که هیچکدام خوشحال کننده نیستند …

و رفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری …

همه اینها را که جمع میکنی به یک کلمه میرسی :

تنهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !


صد سال ره مسجد و میخانه بگیری،

عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری.

بشنو از پیر خرابات تو این پند،

هر دست که دادی به همان دست بگیری ...


شمارش معکوس برای پیرتر شدنم شروع شد 7 6 5 4 3 2 11111 (شنبــــــــــــــه)
احتمالا جمعه شب مهمون دارم
روزهای زمستونیتون گرم و عاشقانــــــــــــــــــــــــه دوستان عزیزم
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ