هر عشقی میمیره خاموشی میگیره،عشق تــــــــــــــــو نمیمیره - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
هر عشقی میمیره خاموشی میگیره،عشق تــــــــــــــــو نمیمیره

از آخرین پستمون دو هفته ای میگذره ،دلیل خاصی نداشتم جز اینکه کمتر وقت میکنم بیام و بنویسم ، از طرف دیگه حرف خاص و اتفاقی که قابل نوشتن و پست گذاشتن باشه وجود نداره و زندگی در جریانه با همون سرعت همیشگی،هستی مدرسه و کلاس و درس و امتحان ... محمود کار و کار و کار ،منم مثل همیشه یکسری کلاس و کارای همیشگی و فکر و مشغولیات شخصی ...

هستی هر روز تقریبا در حال امتحان و درس جواب دادنه ،اینم چندتا نمونه از امتحانا که خودش میاره میگه مامان عکس بگیر بزار تو وبلاگمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ریاضی و زبان



علوم و اجتماعی
یک جلسه هفته ی پیش تو مدرسه شون بود که معلم ها در مورد درس بچه ها تک تک با اولیا صحبت میکردند،چون جلسه صبح زود بود ،محمود رفت و خدا رو شکر تمام معلم ها از درس و اخلاقش راضی بودند،معلم ریاضی گفته بود هستی بهترین شاگرد کلاسم هستش ،معلم زبان گفته بود عالیه و از سطح کلاسش بالاتره،معلم اجتماعی گفته بود جز درسش که خوبه من عاشق خودشم خیلی گله و ... تنها موردش این بود که معلم قرآن گفته بود نمره هاش بیسته ولی زیاد علاقه ای به درس نشون نمیده ... هفته ی دیگه هم امتحانای میان ترمش شروع میشه و باید حسابی تلاش کنــــــــــــــــــــــه

لباسهای پاییزی خانومی رو که از چمدون بیرون آوردم تقریبا هیچی اندازش نبود و کل لباس هاش بخشیده شد،ماشالا به جونش دستها و پاهاش بلنده ،یعنی بلیزها از آستین کوتاه بود و شلوارها از قد و کفش و بوت ها از سایزی که هر روز داره بهش اضافه میشه(شماره پاش ۳۷ و ۳۸ شده )،دو سه فصله انگار بچه ی جدیدی اومده خونمون که هیچ لباس مناسب برای فصل جدید نداره،یه مقدار خرید براش کردیم که محمود میگه کافیههههههه تو سن رشد هستش و فردا اینام تنش نمیشه زیاد خرید نکن براش، ولی چون مدام بیرون و کلاس میره و بسیار هم تنوع طلب تشریف داره قبول نمیکنه و من موندم وسط ...،میدونید به من و پدرش چی گفــــــــــــت؟؟؟؟؟ گفت شما ناراحتید من بزرگ میشم لباسهام تنم نمیره ،وای ی ی فکر کن در برابر اینهمه نگرانی و دکتر رشد بردن و ویتامین دادن و ... چی به ما میگه شیرین خانوم !!!!!! چی جوابش رو دادم بمانـــــــــــــــــــــــد ... محمود دلایل خودش رو داره که مسلما بالا بودن قیمت لباس و هزینه ها و فشار زیادی که اینروزها تقریبا همه رو شامل شده و ما هم مستثنی نیستیم ازش ،یکی از دلایل کمتر خرید کردنش برای هستی هستش که این ملاحظه، بیشتر از هستی، من و خودش رو در برگرفته ،طوری که من خیلی وقتها به نفع شیرین خانوم کنار میرم تا اون بتونه بیشتر خرید کنه و به محمودم کمتر فشار بیاد ،ولی من خودم کلا دوست ندارم بچه تو هر شرایط مالی، بی حد و اندازه و بی دلیل خرید کنه ،هر چیزی حسابی داره و قارونم باشی جیب و پولت یک تهی داره که باید نسبت به درآمدت هزینه کنی و اینو هستی هم باید درک و رعایت کنه،حالا اگر بعضی جاها غر میزنه و قبول نمیکنه مهم نیست ،ما هم به حرف و غرغر اون کاری که فکر میکنیم درست نیست انجام نمیدیم،چه الان که دختر بزرگی شده و باید بیشتر متوجه بشه چه زمانی که خیلی کوچیک بود اصلا یادم نمیاد برای چیزی گریه کرده باشه و من براش خریده باشم،مثل تبلتــــــــــــــــــــ و گوشی لمسی که الان مدتهاست بابتش با من درگیره و تقریبا میتونم بگم تمام دوستانش خیلی زودتر از اینها دارن، ولی من به هزار و یک دلیل هنوز با هیچ کدوم موافقت نکردم ،گوشیش هنوز یه گوشی در حد هیچ امکاناته ،که فقط کلاس های غیر مدرسه اجازه داره ببره و بیاره بزاره تو کمدش (اونم به خاطر نیاز که باید با هم در تماس باشیم)،تبلت هم، وقتی ما تولد ده سالگیش یک لپ تاپ شخصی بهش هدیه دادیم خیلی زیباتر و جدیدتر از مال خودمون، دیگه تبلت یک خرید اضافی هستش و نیازی به خریدش نمیبینیم ،برای همین گاهی در حد خیلی کم که مناسب بدونم یکساعتی تبلت خودم رو (که بابت خریدش مصیبتها باهاش داشتیم ولی من تسلیم نشدم)میدم که باهاش پو و ... بازی کنه ،اوایل خیلی براش سخت بود خرید تبلت برای من، ولی کم کم باهاش کنار اومد(یعنی نظرش این بود که یا تبلت برای اون خریده بشه یا اصلا هیچ کدوم تبلت نداشته باشیم ،که خب این یک خودخواهی محض بود و ما کار خودمون رو کردیم تا متوجه بشه رقابت و مقایسه با پدر و مادر کار درستی نیست و نباید خودش رو همیشه ارجح به ما بدونه) ،هر پدر و مادری بچه ی خودش و تمایلات و ظرفیتها و اخلافیات... بهتر میشناسه و به نظر من باید طبق شرایط خاص خودمون با بچه ها رفتار کنیم،من کلا تو مغزم نمیره بچه از این سن سر از تو تبلت و گوشی بیرون نیاره و مدام مشغولش باشه ،هر چند بسیارررررررررر دیدم و میبینم اطرافم ... نه من اونها رو نهی میکنم و نه تاثیری روی فکر و نظرم داره همه ی عالم و آدم کاری رو انجام بدن که من درست نمیدونم ،همیشه تا امروز کاری رو کردم که حسم فکرم عقلم ... با مشورت محمود و گاهی هم بدون مشورت اون بهم میگه و تو زندگیمون در مورد هستی و بقیه ی موارد انجام دادم ،مسلما همیشه هم درست تصمیم نگرفتم و یه جاهایی اشتباه هم کردم، ولی بازم بهتر بوده تا بدون فکر و روی حرف دیگران یا دیدن کارشون کاری رو انجام بدمــــــــــــ ... البته این نظر شخصی من هستش و نظر هر کسی برای خودش محترمـــــــــــــه

معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار

این روزها مرا درآغوش خویش سخت به بازی گرفته است !

یک بار که تنها بمانی یک بار که بشکند

دلت، غرورت، اعتمادت،

همین یک بارها کافیست

تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری!
 


حکایت ما آدم ها

حکایت کفشاییه که

اگه جفت نباشند

هر کدومشون

هر چقدر شیک باشند

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه

لنگه به لنگه اند …




مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن

آدمهای زیادی دور و برم دارم

آن چیزی که ندارم کسی برای ” بـا هــــــــــــــــم بـودن ” است ...




آموخته ام که وابسته نباید شد

نه  به هیچ کسی و نه به هیچ رابطه ای

و این لعنتی نشدنی کاری بود که آموختم !


 این روزها با آهنگ زیبای عارف به اسم طوفان ،غرق میشوم در کلی خاطره و ... ،خیلی دوست داشتم کدش رو میذاشتم تو وبلاگ هستی ولی متاسفانه پیداش نکردم  و در عوض متن شعرش رو میذارم
تقدیم به بهترینه بهترینهامـــــــــــــــــــــــــــــــ ...

با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم

گفتی هر عشقی میمیره اما از تــــــــــــو برنگشتم

میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشــــــــــق هم بنازیم

توی مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم

طوفان گرفت و چه ساده شکستی

اما چشاتو رو بغضم نبستـــــــــــی

عمرم گذشت و هنوز که هنوزه

سلطان قلبــــــــــــــم تـــــو هستی تــــــــــو هستی

♫♫♫

یادمه رنگ نگاهـــــت رنگ رویا های مـــــن بود

سبزه زاران تو چشمات تنها جای گم شدن بود

اسم تو طعم عسل بود تو هراس غربت من

هنوزم وقتی میخندی غصه ها فرو میریزن

گل گلخونه ی من یکی یک دونه ی من

روی دلتنگی شب پرده بنداز

پرده بنداز

بی تو بارون نمیاد همه دنیا قفســــــه

تو به من هدیه بده پر پرواز

پر پرواز

♫♫♫

من تو خوابای گذشتم که پر از شوق جنون بود

تو رو توی باغی دیدم که پر از بغض خزون بود

مثه یه دریا هنوزم غرق طوفان نگاتـــــــــــم

خیلی وقته عاشقــــم من عاشق سادگی هاتــــــــــــم

هر عشقی میمیره خاموشی میگیره

عشــــــــــــــــــــق تـــــــــــــو نمی میره

آه ه ه

ما عاشق میمیونیـــــــــــــــــــــم

ما عاشق میمیریــــــــــــــــــم

جرم ما این تقدیره

آه ه ه

♫♫♫

مثه یه سایه کنارت میام آروم پا میزارم

زندگی مو رویا هامو توی چشماتـــــــــــــــــ جا میزارم

گاهی خوشبختی یه رازه یه بهونه واسه بودن

ای خدا آه ای خدا کاش گوش بدی به دردای مـــــــــــــن

وقتی یه باغ زخمی به ابرا چشم میدوزه

آدم دلش می ســــــــــــــوزه ای خدا

ای خدا ای خدا

با سرنوشت و تقدیر هــــــــــــــرگز نمیشه جنگیــــــــــــــــــــــد

دنیا هنـــــــــــــــــــوز دو روزه ای خدا ای خدا

در آخر بسیـــــــــــــــــــار ممنونم از دوستانی که تا دیر میکنیم نگرانمون میشن و با کامنتهای بسیارشون شرمندمون میکننـــــــــــــــــــــــــد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ