سریال ه زار و یک ش ب - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
سریال ه زار و یک ش ب

دو هفته ای از شروع مهر و مدرسه گذشت و من همچنان مشغولم و در حال بدو بدو،هنوز هر روز در حال رفتن به لوازم التحریری هستم و کتاب برای سیمی کردن هست،یک روز کتابهای زبان انگلیسی میاره ،یه روز کتاب و دفتر زبان فرانسه ،یک روز جزوه دانلود و پرینت میکنه که باید جلد و سیمی بشه...خلاصه هر روز و هر روز...



هستی شیرین و شروع کلاس کاراته ،خدا خیر کنــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پی نوشت سریالی :قابل توجه اونایی که سریالهای دوبله ی ترکی رو دوست دارند و نگاه میکنند ،سریال تقریبا جدیدی رو که ک ا ن ا ل persian star 1 به اسم ه زار و ی ک ش ب ،حدود نه قسمتش رو داده و قرار بعد از پایان ده قسمت دوباره از اول اونا رو نشون بده،سریال قشنگیه که دیدنش رو بهتون توصیه میکنم ،روزهای فرد ساعت 21:20 نشونش میده و تکرارش فرداش ساعت 11:20 صبح و دوباره 21:20 شب (زوج) نشون میده،بازیگر نقش شهرزاد بعد از پایان این سریال با اونور بازیگر مردش که همون س ل طان س ل ی مان هستش عاشق هم میشن و ازدواج واقعی میکنند و الان یک بچه هم دارند ... تا اینجای سریال شهرزاد که یک مهندس معمار قابلی هستش با پسر 4 سالش کان زندگی میکنه و شوهرش احمد رو که از خانواده ی بسیار پولداری بوده از دست داده،خانواده ی احمد با ازدواجشون مخالف بودند و بعد از ازدواج اونا ،کلا طردشون میکنند ،احمد یک بردار پپه(علی کمال)و یک زن برادر بدجنس(فیسون) داره که تو خونه ی پدریش(برهان خان و نادیده خانوم) زندگی میکنند و منتظر هستند که سومین بچشون بعد از دوتا دختر، پسر دنیا بیاد، که دماغ زنداداشه که میخواد وارث اونهمه ثروت رو دنیا بیاره به شدت میسوزه و تو سونو نشون میده که اینم دختره ،این از اینجای داستان که فیسون خانوم به شدت عزا گرفته و علی رغم رفتار خوب پدر شوهر و مادر شوهرش که تو این زمینه بسیار فهمیده هستند داره خودشو هلاک میکنه ٬از اون طرف که اصل ماجرا هستش،پسر شهرزاد سرطان میگیره و باید خیلی زود پیوند مغز استخوان بشه،که وقتی اهدا کننده که زن بسیار خوبی هستش از آذربایجان میاد (مهربان خانوم)،دکتر برای شروع کار و مداوا مبلغ زیادی پول میخواد ،شهرزاد که کان رو در معرض مرگ میبینه بعد از اینهمه سال میره سراغ پدر شوهرش و التماسشون میکنه که این پول رو برای مداوا بهشون بده (بسیار هم زن مغروریه تو فیلم)ولی برهان خان میگه نه من پسری به اسم احمد داشتم و نه نوه ای به اسم کان و اصلا شماها رو نمیشناسم و تو باعث مرگ احمد شدی٬شهرزاد میره و از رییس شرکت که همون اونور هستش و تازه به اون شرکت رفته میخواد که اون پولو بهش وام بده ،که اونور که شرط کار شهرزاد رو بچه نداشتن گذاشته بوده و هیچ اطلاعی از وجود کان و مریضیش نداره به شهرزاد شک میکنه و میگه هیچ شرکتی در عرض سه ماه کار این پولو وام نمیده ،شهرزاد ناراحت میخواد بیاد بیرون از اتاق ،که اونور میگه ولی من میدم فقط به یک شرططط،اونم اینکه یک شبـــــــــــ با من باشی و فردا صبحش ساک پول رو برداری و ببری،شهرزاد میگه هرگزززززززز (اونور که ازش خوشش میومده خیلی خوشحال میشه که شهرزاد قبول نمیکنه،در واقع میخواسته یکجورایی امتحانش کنه چون شناختی ازش نداشته)و میاد بیرون روی پله های شرکت میشینه گریه کردن(باید یک مادررررررررر باشی و تو همچین شرایط سختی تا بتونی درک کنی حال و روز شهرزاد رو تو اون شرایط سخت٬موقع پخش این سریال از ترکیه بین ما و مامانم و اونایی که باهامون میدیدنش خیلی بحث و حرف میشد در مورد اینکه چیکار میکردی اگر جای شهرزاد بودی و عاشق بچه ات که تا مرگ دو قدم فاصله نداره تو اوج معصومیت و درد ) چون دو روز بیشتر فرصت نداشته و ممکن بوده اهدا کننده بزاره بره،کان هم بیمارستان بستری بوده(اینقدر این بچه شیرینه که تا آخر سریال عاشقش میشید)،از همونجا برمیگرده و میگه باشه قبوله ،فقط به این شرط که فقط همون یک شب باشه و دوم اینکه جز خودمون دو نفر هیچ کس باخبر نشـــــــــــــه،اون شب کذایی با اشک و ناراحتی شهرزاد همونجور که اونور میگه تو یک هتل میگذره ... فردا صبح زودش ٬شهرزاد گریون و نالون مستقیم با ساک پول میره بیمارستان و پول رو میده و میاد خونه و درمان کان شروع میشه ،بعد از کلی ناله و پاره پاره کردن لباسش حاضر میشه و میره شرکت ،همون موقع پدر شوهرش که به خاطر گریه های مادر شوهرش که زن بسیار بسیار خوبیه و برهان عاشقش،به شهرزاد تلفن میکنه و میگه پول آمادس آدرس بده بفرستم برات و دعا به جون نادیده خانوم بکن که طاقت ناراحتیشو ندارم٬آه از نهاد شهرزاد بلند میشه و با گریه میگه خیلی دیر کردید من پولو خودم جور کردم و دیگه نیازی به پول شما ندارم،گوشی رو میزاره و زار زار ...
کان خوب میشه و از بیمارستان با مهربان خانوم میاد خونه و مهربان هم که کسی رو نداره پیششون میمونه،شهرزاد مشغول کار میشه و هیچ کدوم ماجرای اون شب رو به روی هم نمیارن،البته اونور تمام اعتمادش رو به زنها از دست میده و معتقده هیچ زن نجیبی پیدا نمیشه که برای پول طرفش نیاد و ... شهرزاد یک دوست صمیمی توی سریال داره که باهاش همکاره و سخت عاشق شریک اونور کرم(ک و ر با فتحه)،کرم و اونور از بچگی با هم بزرگ شدند و رفت و آمد خانوادگی دارن مادرهاشون و هر دو بسیار پولدار،کرم کم و بیش از شهرزاد خوشش میاد و هیچ محلی به دوست شهرزاد نمیذاره، ولی صداش در نیومده هنوز ،الان سریال تا اینجا مونده که اونور برای یک پروژه ،شهرزاد رو با خودش میبره دوبی یک شب و همون شب توی آسانسور بعد از جلساتشون و تنها شدن برای امتحان شهرزاد میگه دوبرابر اون مبلغ رو بهت میدم برای یک شب دیگـــــــــــــــــــه (که منظورش همون شب تو دبی بوده)،شهرزاد با حرص از آسانسور میاد بیرون و میره اتاقش و وسایلش رو جمع میکنه که شبونه برگرده ،ولی اونور بهش میگه معذرت میخوام و تکرار نمیشه و ... (شهرزاد بیشور انگار لال شده یه کلام نمیگه چرا اون پولو میخواسته که نکنه از کار بیکار بشه به خاطر بچه دار بودن)خلاصه اون شب تا صبح میمونه اتاقش و اشک میریزه و فرداش با هم برمیگردن و میرن سرکار، ولی هردو از بس ناراحت بودند که کرم و دوستش مدام میپرسن چی گذشته تو دبی که شما اینقدر ناراحتید، حتی کرم سر اونور داد میزنه و  ... شهرزاد وسط کار میاد خونه و تصمیم میگیره با تمام نیاز مالی از اون شرکت بیاد بیرون و دیگه سر اون کار نره ... اینجا موند سریال تا فردا شب (یکشنبه)که ادامه شو بده ،حالا دوست دارید ببینید ادامش رو ،دوست هم ندارید ببخشید سرتون رو درد آوردمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

توجه توجه: دوستان عزیزم لطفا هر سوالی رو نپرسید که وقتی جوابی نمیگیرید ناراحت بشید و بیاید حرفای زشت و بی ربطی که لایق خودتونه نثار من کنید ،چون باز هم جوابی نخواهید گرفت و فقط خودتونو اذیت میکنید،از طرفی به سوالایی که از طرف دوستانی پرسیده میشه که وبلاگ ندارند یا من نمیشناسمشون هیچ پاسخی داده نمیشه،لطفا بی نام و نشون یا نامهای مستعار بسیار تابلو نه کامنت بزارید نه سوال بپرسید ...ممنونم

یواشــــکی دوستم داشته باش !

آدمای دنیـــــــای من ،

چشـــم دیدن عشـــــــــــــــــــــق رو ندارن ...

بهـانه ی مـرا بگیـــر…

تـمـام خواستـن را وجـب کـردم

تمـام خواستــن را…

هیچکـس

و هیــچ کـس

به انـدازه ی مـن عـاشـــــــــــــــــــــق تـــو

و بهـانه هـای تـــــــــــــــــو نیـــست …

در دیـــاری کــه تـــــو آنجـــــــا بــاشــی

بــــــودن آنجـــا کـافیست !

آرزوهــــــــــای دگــــر،

اوج بـــــی انصـــافیست ...

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ