آرزوی صبر برای مادر مهدی + قرار وبلاگی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
آرزوی صبر برای مادر مهدی + قرار وبلاگی

هفته ای که گذشت هفته ی خوبی نبود،نوه دایی محمود(پسر پسر داییش) تو سن یازده سالگی که تک فرزند خانواده هم بود،ماشین بهش زد و بعد از چند روز کما روز چهارشنبه به خاک سپرده شد(یعنی فک کن بیای اعلامم بکنی که رو مود نیستم و حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم بعد همچین اتفاق ناجور و غیر منتظره ای هم پیش بیاد)،محمود منو برای خاکسپاری نبرد و تنها رفت ،تمام روز سردرد داشتم و خودمو آماده میکردم برای لحظه ی تسلیت به مادرش،خیلی اذیت شدم خیلی برام سخت بود تسلیت گفتن به یه مادر که تنها بچه و چراغ خونشو یهو و ناگهانی از دست داده بود،درسته ما رفت و آمدی با هم نداشتیم ولی همدیگرو تو مهمونیا و مراسم دیده بودیم ،خاکسپاری تو جاده چالوس بعد از سد کرج بود ،وقتی محمود شب برگشت و از لحظه ی خاکسپاری و کمر شکسته ی پدرش موقع گذاشتن جگر گوشه و تنها ثمره ی زندگیش به آغوش خاک سرد و .... گفت ،خیلی ناراحت تر شدم ،مخصوصا که هفت ماه پیش این خانواده یه نوه ی دختر تو سن نه سالگی (سرطان)از دست داده بودند و در عرض یکسال نشده دو تا برادر هر کدوم یه بچه از دست دادند و این داغ برای کل خانواده پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه و عموهای بچه ها خیلی سنگین بود،میگفتند مهدی موقع خاکسپاری دختر عموش تینا که همبازی هم بودند و همسایه ،خیلی بی تابی و گریه میکرد ،قبر مهدی رو کنار تینا کندند و اونا رو بهم سپردند ...

روز جمعه ساعت 8:30 صبح از خونه زدیم بیرون تا ساعت 10 به مراسم سوم برسیم،که با شلوغی و ترافیکه وحشتناکه جاده مخصوصا ورودی کرج و ... حدود 12 ظهر رسیدیم مسجد(اگر برای مراسم نمیرفتیم حتما برمیگشتیم و نمیرفتیم با اون ترافیک)،از در که وارد شدم عمه هاش بغلم کردند و های های که برامون تینا بس بود و این دیگه خیلی زیاد بود و .... ولی مادرش تو شوک بود نه گریه ای نه حسی(مادری که رضایت به بخشیدن اعضا بچش نداد و هیچ کسی بهش خرده نگرفت،هر کسی مادر باشه بیشتر میفهمه چراااااااااااااااااا)،وقتی بهش تسلیت گفتم گفت مهدی من زندس به من تسلیت نگید ،هیچی از مراسم دو سه ساعته و سنگینی و دردش نگم بهتره،عکس مهدی کنار عکس تینای زیبا و ... بعد از مسجد که رفتیم سر خاک و دسته براش اومد و جیغ و غش کردن عمه ها و زار زدن پدر و عموها و همه و همه تا بچه های حساسی مثل هستی من و مادری که فقط دعا میخوند و همچنان تو سکوت مطلق فرو رفته بود و از دور نگاه میکرد و حتی حاضر نبود بالای قبر بره و باور کنه که دیگه مهدی رفته و خونه از وجودش خالی شده ... وای ی ی ی وقتی نوحه خوان عجب رسمیه رسمه زمونه ... رو خوند(کلا این شعر رو هر وقت و هرجا بشنوم حالم بد میشه و اشکم سرازیر) احساس کردم دلم خالی شد کم مونده بود بیوفتم زمین که هستی سرشو چسبوند به سینمو اشکاشو روونه ی قلبه پر دردم کرد و من به حکم سخت مادریممممم آرومش کردم و اشکای خودمو قورت دادم ... سرم درد میکرد در حد تیم ملی، همونجا یکی دوتا مسکن خوردم و بعد از نیمساعت که رفتیم خونه ی دایی محمود و ازشون خداحافظی کردیم (مراسم دعا و شام داشتند که ما نموندیم و محمود بر عکس همیشه که من اصراری برای زود برگشتن نداشتم و هنوز خسته ی چهار ساعت راه بودم هی میگفت بریم بریم ،انگار نمیخواست من و هستی بیشتر از اون تو فضای سنگین اونجا بمونیم)و راه افتادیم به طرف خونه،که چون جاده از ساعت 4 یکطرفه شده بود ساعت 6 رسیدیم خونه و محمود علی رغم خستگی شدید و بیخوابی که داشت من و هستی رو برد پارک آب و آتش قرار وبلاگی که منم قبل از اون اتفاق دلم میخواست شرکت کنم و دیگه امیدی به رفتن نداشتم(میدونم به خاطر دلگیری عصر جمعه و خونه نموندنمون و بیرون اومدنمون از اون حال و هوا با دیدن دوستانمون بود)،هر کسی هم از صبح باهام در تماس بود که میای یا نه،گفته بودم نمیتونم بیام که همین یهو رفتنم باعث شد شرمنده ی یکی دو عزیزی بشم که به خاطر نرفتن ما نیومده بودند و من اینو بعدا فهمیدم(هیچ کس به من نگفته بود اگر شما نری منم نمیرم وگرنه یا خودمم نمیرفتم دیگه و یا موقع رفتن خبرشون میکردم که شرمندشون نشم)،دیدار خوبی بود و دیدن دوستان قدیمی تر و آشنایی با چند دوست جدید و خوب، کمی و البته مقطعی از اون فضای غمگین و پردرد مراسم دورمون کرد، هر چند برای ما که دیر رسیدیم خیلی کوتاه بود و هستی به آب بازی نرسید و حسابی پکر شده بود و زیر گوشم غر میزد که الان برم الان برم ،منم چون آفتاب رفته بود نذاشتم بره و ... با سردرد رفتم و با سردرد شدید تر از پارک برگشتم و تا صبح خواب خوبی نداشتم،محمود که تو تخت هستی خوابید (میدونم برای اون دوتا هم شب سختی بود و محمود که این اتفاق خیلی اذیتش کرد با بغل کردن هستی یکجورایی میخواست خودشو هستی رو آروم کنه)منم تا صبح از فکر اینکه از این به بعد چه جوری جای خالی مهدی تو خونه و ....تا صبح وول خوردم و ...امیدوارم خدا بهشون صبر بده ،متاسفانه مثل خیلی مواقع دیگه تو زندگی، که آدم بال بال میزنه کاری برای کسی انجام بده و نمیتونه ....  کاری جز دعا و طلب خیر ازمون برنمیاد ...انشالا که خدا به هیچ پدر و مادری نشون نده و اینقدر سخت، کسی رو امتحان نکنه که مطمئنا خیلی هامون دور از همه ی خونه ها،مسلما رد خواهیم شد و قسمت بود و امانت بود و خدا خواست و تقدیر بود و ... تو گوشمون نخواهد رفت،کلا روز جمعه روز خیلی سختی برامون بود و سنگینترین و پردردترین ختمی که تا به امروز رفته بودیم ..... دیشبم باز تا صبح خواب قبرستون و مرده و ... میدیدم و اذیت بودم،کلا از بچگی هر وقت برم بهشت زهرا و مراسمی که ناراحتم کنه شدید ،تا مدتها درگیر و ....

مهدی و تینای عزیز روحتون شاد

عجب رسمیه رسم زمونه
قــصــهء بـرگ و بـاد خزونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدمـــاش کـــجــان خـــدا مــی دونــه

بـوتـه یـاس بابا جون هنوز
گوشه باغچه توی گلدونه

عـطـرش پــیــچیـده تا هـفـتــا خونـه
خـــودش کجـاهـاست خدا می دونـه
مـــی رن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گـوشــه تـاقــچــهتـوی ایـوونـه

خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه

مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
پـرســیـد زیـر لـبیـکـی با حـسـرت
که از ما بعدها چی یادگاری به جا می مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه
مـــیرن آدمـــا
از او نـــا فــــقـــط 
خــاطــره هـاشــون بـه جـا مـی مونه

تو خوب باش...!

تو خوب باش، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ...

تو خوب باش، حتی اگر همه از خوبی هایت سوء استفاده کردند ...

تو خوب باش، اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ...

تو خوب باش...

همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند ...!

 
http://s4.picofile.com/file/7863522575/810932tygf157vz0.gif
دوستان گلم متاسفانه من هیچ عکسی که قابل گذاشتن باشه از قرار وبلاگی روز جمعه ندارم،چون هم دیر رسیدم و زمانم کوتاه بود و هم دوربین پیش محمود بود که تا بتونه پارک کنه و بیاد، حدود نیمساعت بیشتر طول کشید و وقتی اومد تقریبا بیشتریا رفته بودند،چندتا عکسی هم که با گوشیم انداختم اصلا کیفیت نداره ،برای همین با اجازه ی مریم جون مامان آرین و آرتین عزیزم،این دو تا عکس رو از وبلاگشون برداشتم که وبلاگ هستی خالی از عکس قرار وبلاگی نباشه،شرمنده ....

من اصلا نفهمیدم این عکس رو کی مریم جون انداخته،ممنون خاله مریم از این یادگاری قشنگ



اینم تعدادی از بچه های حاضر در قرار ،که فکر میکنم قبل از اومدن ما گرفته شده

برای دیدن عکسهای بیشتر به وبلاگ  آرین و آرتین گلم  مراجعه کنید لطفا

با آرزوی سلامتی و موفقیت تمام عزیزای دلمون ، بایییییی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ