برگشت فرشته ی کوچک خوشبختی ما و تبریک به دوستان عزیزمون - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
برگشت فرشته ی کوچک خوشبختی ما و تبریک به دوستان عزیزمون

هستی تا جمعه خونه ی مادرجون اینا بود و حسابی بهش خوش گذشته بود،اینقدر مامان و بابام لی لی به لالاش گذاشته بودن که موقع اومدن های های تو بغل مامانمو دایی امیرش اشک میریخت ،شبا تو یه تخت یکنفره بغل مامانم میخوابیده،صبحا سفارش صبحونه و ظهرها ناهار دلخواهش و بیرون رفتن با پدر جون و بازی با دایی امیر و ... ٬خلاصه تو این یکروز که برگشته چندبار بهم گفته مادرجون خیلی مهربونتره و ...

دوشنبه که عید بود و پنجشنبه ،مدام به ما زنگ میزد که نکنه من و باباش جایی رفته باشیم و اونو نبرده باشیم٬حتی یکی دوبار پرسید مامان چی درست کردی؟؟یه چیزایی درست کن که من دوست نداشته باشماااا

درسته دلم براش خیلی تنگ شده بود و جاش تو خونه خالی بود٬ ولی دروغ چرا،اعصابم کلی آرومتر بود،دیروز تا حالا اینقدر باهاش چونه زدم خسته شدم،یکهفته ام حسابی پشتش باد خورده و خیلی کم تی وی میدید خودش،چندتا برنامه رو هم اونجا دیده و دنبال میکنه٬ولش کنم صبح تا شب از پای تی وی و سریالهای مسخره و بازی بلند نمیشه،چون منم ولش نمیکنم ،اینه که همش درگیریم با هم،آزمونهای ق ل م چی از 21 تیر شروع میشه و باید خودش رو آماده کنه،جمعه کنسرت داره و یکهفته جای پیانو با ارگ تمرین کرده و اینهفته باید جبران کنه،کلاسهای ربان از دوشنبه شروع میشه و نقاشی از پنجشنبه ،تو مدرسه شون انگار چندروز کلاس اجباری خواهد داشت که ممکنه کلاسهای علوم و ریاضی ق ل م چی رو مجبور بشیم کنسلش کنیم(یعنی بیخیال پولمون بشیم و گرنه کنسل کردنی که درکار نیست)،خلاصه که من کلا با بی برنامگی و 4 ماه صبح تا شب استراحت و سرگرمی موافق نیستم و فکر نمیکنم دو سه ساعت درس و کلاس چیزی از استراحت و تابستون آدم کم کنه ،بلکه خیلی هم مفیدتر و متنوع تر میگذره (اینم از شانس هستی خانومه،مامان آدم مدیریت خونده باشه و برنامه ریزی، اینجوری میشه که نمیشه تو هیچ زمینه ای بی برنامه پیش رفت ٬امشب دارم براش برنامه مینویسمممممممممممممممم...)

امروز از صبح درگیر تکمیل پرونده ی ثبت نام مدرسه و گرفتن عکس جدید و پر کردن دفترچه سلامت بهداشتی و دکتر عمومی و دندانپزشک و گرفتن مانتو شلوار و لباس ورزشی و کیف مدرسه بودیم،یه چیزی تو مایه های هلاک شدن ،از عصر که اومدم خونه زانو درد و خستگی نمیتونم تکون بخورم ،تا آخر اینهفته هم وقت سرخاروندن ندارم،هر روز بیرون و کلاس و تمرین گروهی و ... اگر خدا بخواد و قسمت بشه چهارشنبه هم همراه هستی و خواهری میریم خونه ی پریسا دوستم که تو پست قبلی نوشته بودم پیداش کردم،جالب اینکه اونا هنوز تو همون ساختمان 25 سال پیش که همسایه بودیم زندگی میکنند و قراره کلی خاطرات مشترک تو اون روز ورق زده بشه٬پریسا برعکس منه به قول محمود تنبل، سه تا بچه ی نازنین داره که دلم میخواد زودتر ببینمشون ،دختر بزرگش امسال میره دبیرستان و دختر کوچیکش یک سالشه و پسرش هم چهار ساله ...

پنجشنبه هم مامانم 40 تا مهمون داره که باید زودتر برم و کمکش کنم ،البته با کلاس زبان هستی و نقاشیش زودتر از 5 نمیرسم خونه شون .... (دختر کاملا مفیدی هستم من)٬البته غذاشو از بیرون میاره و بیشتر کارش پذیرایی و ... هستش٬جمعه هم کنسرته که قرار دایی امیر و خاله بیتا رو همراه ببریم ...خلاصه که پیش به سوی یکهفته ی شلوغ و پلوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1167354yin8tsiepj.gif

نبودن هیچ کس سخت نیست

فراموش کردن یک بودن سخت است…

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2011/do%20adame%20asheghhhhhhh.jpg

گاهی به زندگی عشایری ها حسادت می کنم

بی دغدغه هرکجا که آب و هوا خوب باشد کوچ می کنند

منم دلم می خواهد از این شهر بروم

دلم برای قدری آبی آسمان پاک دل ها تنگ شده… آبی آسمان پاک دل هااااااااااا

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2011/f8bb13a74f35b279ab8f9851e7403a25-425.jpg

آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل می کرد !

چه رنجی می کشد او

وقتی هوا ابریست . . .

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2011/images3.jpg

مثل آن مسجد بین راهی…تنهایم

هرکس هم که می آید مسافر است میشکند…

هم نمازش را ، هم عهدش را ، هم دلم را…

و می رود….

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1167354yin8tsiepj.gif

تیریک ویژه به دوستانم :در پایان به تمام دوستان عزیزم که تو نظرسنجی بهترین وبلاگ ٬حائز رتبه شدن تبریک میگم ،مخصوصا ده نفر اول و دوستان عزیزتره خودم٬داداش آرشام(رتبه دوم)٬صحرا جون(رتبه هفتم) و مریم جون(رتبه نهم)٬که هر سه از دوستان قدیمی و خوب من و هستی هستند و از برتر بودنشون بسیار خوشحال شدم ٬معلومه وبلاگ هستی هم٬ حسابی از برتر بودن و دوست داشته شدن دور شده ٬که از رتبه ی اولی و دومی دو دوره ی قبل٬ اینهمه تنزل کرده و به رتبه ی ۴۵ رسیده٬راستش دلم گرفت وقتی تعداد رای رو دیدم که ۴۲ تا بود٬کاش تعداد رای رو نزده بودن و من متوجه نمیشدم چقدر ...هرگز و هرگز از رتبه ی اول و دوم و ... نشدن ذره ای ناراحت نشدم و نمیشم هیچ وقت٬ولی از اینکه تعداد رای هامون اینقدر پایین براورد شده دلم گرفت٬من حاضر بودم جز صد نفر اول نمیشدم ولی تعداد رای ها و دوستانم از این بیشتر بود٬نمیدونم چقدر تونستم منظور و حسمو منتقل کنم اینجا٬امیدوارم کسی دچار سوئ تفاهم و باز کلی حرف و حدیث و.... نشه

این گلهای زیبا هم تقدیم به این دوستان عزیز و شایسته ی خودم ٬که عاشق وبلاگ و نوشته ها و قلم زیباشون هستم و جزئ خوانندگان پر و پا قرص وبلاگشون

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2011/golllllllllllllllllllllllllllllllllllll.jpg

ذهن ما باغچه است

گل نکاری ،‌ گل من !

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است …

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ