هستی و تاسوعا و عاشورا و... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
هستی و تاسوعا و عاشورا و...

روز شنبه ساعت 12:30 ظهر، جلسه با معلمهای زبان بچه ها بود که من رفتم مدرسه،قبل از جلسه٬ کارنامه آذر ماه خانومی رو گرفتم و با معلمش صحبت کردم که مثل همیشه از درسش راضی و از شیطونیش.....بعدش رفتم جلوی دفتر مدرسه که دیدم روی یک مقوا تزیین شده،اسم ستارگان درخشان دبستان ....باورم نمیشد یکی از ستاره های کلاسشون ،هستی شیطون بلای من باشه،خیلی خوشحال شدم و چون دوربین تو کیفم بود، عکس انداختم....بعد از اون٬ رفتم سر کلاس زبان خودشون٬ که سپیده جون معلمشون بود،با دیدن من و پرسیدن اسم هستی،گفت:وای من یه روز این دختر رو میخورمش،اولش ترسیدم؟؟؟؟؟بعد٬ کلی از هستی و کاراش تعریف کرد و گفت باور کنید کوچکترین بچه کلاسمه٬ اما یک سطح هم از کلاس من بالاتره و گذاشتمش تا با بچه های دیگه تو صحبت کردن و روخوانی کمک کنه.....همون موقع بود که در کلاس باز شد و هستی گفت:تیچر،می آی کامینگ؟؟؟؟معلم هم با خنده گفت:نه.....معلمشون در مورد روش کار خودش و کار کردن با سی دی ها و فلش کارت توضیح داد و اینکه اصلا توی کلاس فارسی صحبت کردن نداریم و...(خیلی ازش خوشم اومد٬بچه ها هم خیلی دوسش دارن) ما اومدیم خونه،توی راه به شوشو زنگ زدم و از زبان هستی و ستاره شدنش گفتم که اونم خیلی خوشحال شد و کلی ازم تشکر کرد...ولی از وقتی اومدم خونه توی این فکر بودم که با شیطنت هستی توی مدرسه چه کنم؟؟؟نکنه به خاطره بازیگوشی ، موقعیت درسیش خراب بشه و....؟؟؟؟خلاصه کمی بهم ریخته بودم و وقتی خانومی اومد خونه٬ کلی باهاش صحبت کردم،که اونم کلی قول داد و گفت خانوممون گفته ٬اگه بازم شیطونی کنم، مجبور میشه عکسم رو از بورد برداره و یا کارتهای جایزه ام رو بگیره....روز یکشنبه٬ قبل از اومدن هستی به خونه ٬به موبایل معلمش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم که گفت چیز مهمی نیست و کمی سر کلاس موقع درس جواب دادن بالا پایین میپره و گاهی وقتها بلند حرف میزنه که اقتضای سنشون هست و نگران نباشید یکی دو روزه که قول داده خیلی بهتر شده و......یکشنبه یک دیکشنری خیلی خوب  انگلیسی به انگلیسی که مربوط به درساشون هست،بهشون دادن که آورده خونه تا اسمش رو روش بنویسم و ببره بزاره تو کمد مدرسه.....

به جز کلاس اول که دوتاست٬بقیه پایه ها ٬فقط یک کلاس دارند

فامیلیهاشون رو خودم.....

سه شنبه ساعت 2ظهر(تاسوعا)٬یکسر رفتیم خونه مادر جون اینا و کمی نذری خوردیم و ساعت 7 اومدیم خونه خودمون،آخه هیچ کس تو برج نذری نمیده،اجتمالا٬ صرف نمیکنه 50 تا خونه رو یکجا نذری داد....من برای خوردن نذری٬ همیشه باید برم خونه مامانم یا......

روز تاسوعا ٬توی راه خونه مادر جون

چهارشنبه هم،فقط به خاطر هستی ساعت 12 ظهر از خونه زدیم بیرون و به باغ فیض رفتیم که اونجا٬ هستی کلی دسته دید و با باباش به امامزاده رفت ،ساعت 2 هم رفتیم از زنعموم که نذری پخته بود ،نذری گرفتیم و اومدیم خونه و تا عصر خونه بودیم و ساعت 6 رفتیم بیمارستان ابن سینا تا من چشمم رو که از صبح یه لخته خون بزرگ گوشه چشم چپم افتاده بود٬ نشون بدم،که دکتر گفت ٬یک مویرگش پاره شده که احتمالا بر اثر سرفه یا عطسه و یا فین کردن محکم اینجوری شده که من مورد سوم رو احتمال میدم،هیچ دارویی نداد و گفت خودش خوب میشه٬ فقط کمپوت آناناس بخور که زودتر خوب بشه....از اونجا هم شمع خریدیم و رفتیم امامزاده باغ فیض و شمع روشن کردیم (شام غریبان)و کلی برای مریضها و همه دوستانمون دعا کردیم و اومدیم خونه.....

هستی خانوم در حال ورود به امامزاده

نسبت به آخرین باری که امامزاده رفته بودم٬ خیلی از قبرها پر شده بود و تا پله هاش ....من خیلی به شوشو اصرار میکنم ٬یک قبر دو طبقه تو همون امامزاده بخریم ولی راضی نمیشهشما شاهد باشید اگه پر بشه و برای من جا نباشه شوشو رو نمی بخشم

پی نوشت 1:هستی ٬هفته دیگه امتحان ترم اول داره و باید تمام هفته رو امتحان بده،انشالا هستی و تمام بچه های گلمون امتحاناتشون رو خوب بدن و همشون موفق باشن......

پی نوشت ۲:همین الان با شوشو فرستادمشون جیگر بخرن و هستی یک پارکی بره و بیان٬آخه خودم اینروزها ٬یکم کسلم و زیاد جوصله بیرون رفتن ندارماگه به خاطر روحیه هستی و محمود نبود اصلا از خونه در نمیومدم

پی نوشت ظهر شنبه:الان محمود زنگ زده میگه:داشتم وبلاگ هستی رو میخوندمچرا به من میگی شوشو؟؟؟میگم:خوب دلم نمیخواد تند تند اسمت رو بگممیگه :من از این شوشو خوشم نمیادیه عزیزمی یه......حالا تا پست بعدی فکر میکنم تا یک لقب مناسب برای شوشو پیدا کنم٬شما هم تمام شوشوهای این پست رو محمود بخونید لطفا ٬که راضی باشهدر ضمن اگه دلتون خواست ٬تو این نامگذاری کمکمون کنیددر مورد چشمم هم باید بگم٬لکه خون داره بزرگتر و کمرنگ تر میشهخدا کنه زود خوب شه و گرنه من٬ از خوردن کمپوت آناناس تپلی میشمماشالا به شما دوستان دقیق و باهوش که از روی عکسم فهمیده بودید لاغر تر شدمچند روز با محمود و هستی گذروندم و امروز ٬که خونه نیستن بیشتر از همیشه دلم براشون تنگ شده٬با محمود تلفنی صحبت کردم ولی هستی ....اگه میشد حتما با هستی هم تلفنی صحبت میکردم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ