روزهای کسالت و بی حوصلگی و.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
روزهای کسالت و بی حوصلگی و....

نمیدونم چرا دو هفته ای است که اینجوری شدم،خیلی کسلم و حوصله هیچی رو ندارم،نه دلم میخواد بیرون برم و نه جایی که میرم، بهم خوش میگذره،خیلی کم حوصله و بد اخلاق شدم و مدام با هستی و گاهی آقای همسر بگو مگو داریم و...... دلیل خاصی ندارم،البته یک ماهی میشه که به خاطر بعضی مسائل مربوط به......(قرار دیگه ازشون ننویسم)کلافه و دلخور هستیم و از ناراحتی محمود بیشتر ناراحت میشم،آدمی که حالش همیشه خوب بود٬ دقیقا بعد از مسائلی که با خانواده اش پیش اومد ،دستاش پوست پوست و قرمز شد و خیلی اذیتش کرد،چند باری هم دکتر رفته که گفتن از اعصابه و......البته خدا رو شکر الان داره بهتر میشه و جای نگرانی نیست....منم هر کاری میکنم بی خیالشون بشم و خودمو کنترل کنم،نمیشه و اونقدر اعصابمو بهم ریخته که نگو،هستی هم حسابی با کاراش ....یکهفته است٬ درست و حسابی تغذیه و ناهارش رو نمیخوره و گاهی میاره خونه و گاهی هم یادش میره بیاره،3 سالی میشه که اصلا وزنش از 20 کیلو فرقی نمیکنه و من٬ امروز حسابی باهاش کنتاک کردم که اگه نمیخوای غذا بخوری بگو بابات بیاد مدرسه و پول غذا رو تسویه کنه و تو هم٬غذا خوردن بچه ها رو نگاه کن و.....تازگیها میگه قورمه سبزی دوست ندارم،میگو و ماهی(که تو زمستان، تو برنامه غذایی مدرسه شون گذاشتن و خیلی خوبه)نمیخورم،جوجه کباب.....چلو کباب......قیمه.....دیگه امروز کم آوردم و حسابی باهاش دعوا کردم که مریض میشی،رشد نمیکنی،قدت کوتاه میمونه و.....حالا قول داده که از فردا تغذیه و غذاشو تا آخر بخوره،خودم٬ تک تک غذاهاشونو چشیدم و میدونم کیفیتش عالیه،تغذیه هم٬ معمولا یک مشت آجیل تو ظرف٬ براش میریزم و یک میوه که معمولا نارنگی هستش و یک کیکی هم میزارم که با شیر روزانه شون بخوره ولی یک هفته آجیل تو کیفش میمونه،کیک رو له شده میاره خونه و نارنگی ها بعد از سه روز موندن تو کیفش ..... وقتی هم میاد خونه اگه براش میوه پوست بکنم ،دو سه تکه بیشتر نمیخوره،و مجبورم هر روز آبمیوه براش بگیرم که حداقل دو سه تا میوه خورده باشه،البته توی خونه ،شامش رو خوب میخوره و از غذا خوردنش ناراضی نیستم ولی اگه خودم نباشم....امروز هر کاری کردم که راضی بشه دیگه مدرسه ٬بهش ناهار نده ٬کلی گریه کرد که من میخوام با بچه ها غذا بخورم(از طرفی از صبح تا ساعت 3 ظهر، خیلی طولانی هستش و ناهار ساعت 12:30 مدرسه ،واقعا مناسبه،مخصوصا که صبح ها هم فقط یک لیوان شیر گرم با یک قاشق عسل میخوره)خلاصه حالا قول داده، تا ببینیم.....محمود و مامانم مدام بهم میگن٬ اینقدر حرص درس و خوراک و.....هستی رو نخور خودت مریض میشی ٬ولی نمیدونم چرا دست خودم نیست و وقتی فکر میکنم، اینهمه پول بابت ناهار گرم و تازه ،به مدرسه میدیم تا هستی تغذیه خوب و به موقعی داشته باشه اونوقت خانومی هر روز ....دلم میسوزه و ناراحت میشم دیگه...نمیدونم چرا بعضی ها نمیخوان قبول کنن بعضی چیزا دست آدم نیست و وقتی میدونی بچه ات به چیزی نیازمند(درس یا غذا یا.....)نمیتونی خودت رو به خاطر لجبازی یک بچه٬ کنترل کنی و بی تفاوت باشی....من که اینجوریم و متاسفانه، به خاطر بعضی مسایل ناراحت کننده دیگه ،حسابی خسته شدم و عصبی....

اینم مراحل بیدار شدن هستی خانوم٬هر روز ساعت ۴:۳۰ بعداز ظهر٬نمیدونید چه انرژی ازم میگیره٬اولش میگه نمیخوابم(البته الان معتاد شده و حسابی عادت کرده به خواب بعد از ظهر)ولی وقتی میخوابه٬ دلش نمیخواد بیدار بشه و مکافاتی دارم هر روز٬هر چی قربون صدقه میرم٬ناز میکشم٬بوس میکنم....فرقی نمیکنه و با گریه بیدار میشه

پی نوشت 1:پنجشنبه پیش،دایی رضا و سمیرا جون بهمون زنگ زدن که با هم بریم بیرون٬ ولی چون من حوصله بیرون رفتن نداشتم ،گفتم اونا بیان خونمون و دور هم جیگر و جوجه کبابی که بابایی و هستی خریده بودن تو بالکن کباب کردیم و خوردیم،شب بدی نبود و کمی سرمون گرم شد

پی نوشت 2:جمعه عصر هم ،سه تایی رفتیم تیراژه تا مثلا هستی رو ببریم سرزمین عجایب ،ولی یک چرخی تو سه طبقه زدیم و تو کافی شاپ یه چیزی خوردیم ولی بازم به همون دلیل بی حوصلگی(که نمیدونم چی کارش کنم)راضیش کردم که بعد از امتحانات، میبرمش تا بازی کنه،با کلی غر زدن راضی شد و تو بوف شامی نه چندان دلچسب(از غذاش خوشم نمیاد و فقط به خاطر راضی کردن هستی، رفتیم)خوردیم و اومدیم خونه.

پی نوشت 3:امتحانات دانشگاه هم شروع شده و محمود ،بعد از چند روز،سوالات امتجانی رو برد دانشگاه و مثل همیشه تو این دوران(امتجانات و نمره دادن)به من التماس میکنه که ماشینم رو بدم ببره،چون جرات نمیکنه ماشین خودش رو ببره،دانشجوهای ناراضی ٬چند باری حسابی بهش حال دادن....دو سه هفته دیگه هم ٬ورقه صحیح کردن و نمره دادنمون شروع میشه و من مثل همیشه بابت کمک کردن در تمام مراحل(تا حالا تمام لیستهای اصلیش خط منه)ازش حقوق میگیرم...

پی نوشت 4:از پونه جونم، بابت راهنمایی در مورد جایگزینی ٬برای شوشو ممنونم،و تصمیم گرفتم از این به بعد هر جا نخواستم اسم شوشو رو ببرم،از آقای همسر استفاده کنم(دلم نمیخواد تقلب کنم و گرنه آقای خونه رو بیشتر دوست دارم)

پی نوشت 5:هر ماه ،اون چند روزی رو که نماز نمیخونم ،هستی خانوم مثل....کنترلم میکنه و میره میاد،میگه چرا امروز نماز نخوندی؟؟؟نوشین:خوندم عزیزم شما ندیدی...هستی:مطمئنم نخوندی...نوشین:تا تو بیای خونه نمازم رو میخونم....هستی:ولی هر روز عصرم، بعد از اذان، بلافاصله نماز میخونی ولی امروز...؟؟؟نوشین:تو بخوابی میخونم....هستی:چرا الان نمیخونی من ببینم؟؟؟؟دلم نمیخواد به این زودی و تو عالم بچگی ،بعضی چیزا رو بهش بگم و حال و هواش رو عوض کنم ولی بعضی وقتها سوالی میکنه که.....وقتی٬ کم میارم،برای اینکه الکی هم ٬جواب نداده باشم،بهش میگم،یه کمی بزرگتر بشی، خودم ٬همه چیز رو،بهت قشنگ توضیح میدم٬ ولی الان هر چی توضیح بدم ٬ممکن خوب متوجه نشی(مخصوصا بعضی مسایل دینی و...)تو اینجور مواقع راحت تر قبول میکنه...خلاصه نماز نخوندن من هم ٬رفت پیش بقیه سولایی که وقتی بزرگتر شد بهش بگم،ولی واقعا برام سخته بخوام از این چیزا براش حرف بزنم و همیشه به این فکر میکنم که چه جوری و از کجا و چه زمانی باید باهاش حرف بزنم؟؟؟بچه داری هم خیلی سخته ها نه؟

پی نوشت 6:بدجوری به استخر رفتن نیاز دارم ، زمانی که استخر میرفتم و شنا میکردم ،حالم خیلی بهتر بود ولی الان به خاطر سرما،و گردن دردی که تو زمستون، بعد از شناکردن، میگرفتم،فعلا تا پایان بهمن ماه نمیتونم برم،اما آقای همسر اگه خدا بخواد از فردا ٬قرار از طرف شرکت با دوستانش چهارشنبه ها، برن استخر و از این بابت خیلی خوشحالم.....امروز میگه٬دوستام دارن میرن تایلند٬دلت میخواد ما هم بریم؟؟میگم٬نه٬هستی مدرسه داره٬نمیتونم ولش کنم یا به کسی بسپارم باید خودم......

پی نوشت 7:بعضی از دوستان خوب و مهربونم ،بهم میگن اینجا از موفقیتهای هستی ننویس؟؟؟از مهر و محبت خودت و شوهرت ننویس؟؟؟از خرید و.....ننویس؟؟؟؟چشم میخوریا؟؟؟ولی ما هم، مثل بقیه آدمها تو زندگیمون مشکلات و غم، زیاد داریم که اونا رو نمیشه نوشت،اگر قرار باشه اینجا هم از هستی و خرید و.....ننویسم ،اصلا چرا بنویسم؟؟؟مگه کسی مجبورم کرده که بیام و .....واقعا که بعضی ها چقدر ظاهر بین هستن ..٬خودم که میدونم ،با مشکلاتی که دارم چشم نمیخورم.....منم به نظر زدن و چشم٬ خیلی معتقدم و بارها و بارها....اما نمیشه به خاطر این مسله ٬از زندگی ساقط شد و باید تا اونجا که میشه صدقه داد و کمتر تلقین کرد....

پی نوشت ۸:لطفا ٬برای گذشتن٬ این برهه از بی حوصلگی و کسالت من٬خیلی دعا کنید ٬بدجوری کلافه ام و از خودم خسته شدم٬میترسم هستی و آقای همسر ازم خسته بشن

بر آدم حسود و چشم بد لعنت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ