روزهای اسفند ماهی ما و نتیجه ی فاینال زبان - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
روزهای اسفند ماهی ما و نتیجه ی فاینال زبان

هفته ای که گذشت همش بدو بدو و کار بود٬البته مقدار زیادی هم برای من دندان درد شدید ... یکماهی میشه که کلاس میرم و یه کم مشغولتر و کم وقت تر شدم ...

تو روزهای تعطیلی و آخر هفته کمی تا قسمتی خرید انجام دادیم و تقریبا خرید هستی تموم شد

دو هفته تمام دندون درد داشتم و میترسیدم برم دکتر٬آخرش کم آوردم و دوشنبه ی پیش رفتم دکتر که گفت ظاهر تموم دندونها سالمه و احتمالا دندون دو ماه پیش که پر کردیم به عصب رسیده ولی چون لثه به شدت ملتهبه (نخ دندون بد کشیده بودم)٬دهان شویه و دارو استفاده کن تا لثه خوب بشه و اگر بازم درد داشتی بیا واسه عصب کشی ٬منم اومدم و از پنجشنبه به دندون دردی افتادم که تازه جمعه فهمیدم دندون درد یعنی چیییییییییییییییی ٬روز جمعه زنگ زدیم به دکترم که گفت اگر تهران بودم میومدم مطب٬ ولی تا فردا صبح مسکن بخور و صبح بیا مطب٬نگم جمعه تا شنبه صبح چی کشیدم و چندتا مسکن خوردم و تا صبح چه ضجه ای میزدم و دارو اثری نداشت و ...بهتره٬صبح رفتیم دکتر و یکساعتی حدودا پنجاه باری سوزن زد تا دستگاه٬ عصب کشی کامل رو نشون بده٬سرتون رو درد نیارم همون زیر دست دکتر هنوز بی حسی نرفته دردم به شدت زیاد بود(تو دندون خیلی بدگوشت و بدقلق و بی طاقتم) و دهنم خسته شده بود و دیگه نمیتونستم حتی باز نگهش دارم٬دکترم پانسمانش کرد و گفت برو تا سه شنبه که دردش باید خوب بشه و بعد پرش کنیم(این یعنی حداقل یه بار دیگه رفتن و ...)٬با ناله اومدم بیرون و آمپول دگزا زدم و اومدم خونه٬تا دوساعتی همچنان دردم شدید بود ولی چون به هستی قول استخر داده بودم یه کم که حس کردم بهترم دوتایی رفتیم استخر و بعد از مدتها حسابی هستی تو آب٬ شیطونی و غش غش خنده و ...

 

از روز پنجشنبه که اومدن فرشا رو بردن قالی شویی ٬خونمون حسابی بهم ریخته و بوی عید و اتاق تکونیش زده بالا ٬منم چون معمولا روزا نیستم شبا کم کم شروع کردم به مرتب کردن کمد دیواری ها و کشوها و کابینت ها و ...که به نظرم سخت ترین قسمت کاره با بچه و ععغالبغافتبفنحخحهغبفیقثثی(خودت میدونید دیگه اینا چی بود و برای کی بود ) که ۴ روز مرتبی براشون اثر نداره و ... باید تا سه شنبه تمومش کنم که چهارشنبه و پنجشنبه کارگر میاد دیگه کار اینجوری نمونده باشه ولی هنوز اتاق هستی و اتاق کار مونده ٬سه تا کشوی گل سر هستی دیشب ۳ ساعت طول کشید ٬ماجراشم از این قرار بود که روزهای چهارشنبه و جمعه هستی به شدت به حرف من گوش میده(مدیونید اگر فکر کنید برای دیدن آ کا د می گ و گ و ش اینجور دختر باب میل من میشه چون یهو قاطی کنم میگم سر ساعت ۱۰ خوابببببببببببببببببب )٬ساعت ۹:۳۰ از بیرون رسیدیم خونه ٬گفتم برو بخواب خسته ای صبحم مدرسه داری٬گفت نه خسته نیستم میخوای کشوهای گل سرم رو مرتب کنم ؟؟ ٬منم که اون سه تا کشو برام بینهایت سخته مرتب کردنش٬ گفتم آره ٬به باباش گفتم یه پتو بندازه جلوی تی وی و سه تا کشوی هستی رو ببره بزاره جلوش تا هم نگاه کنه هم اونا رو مرتب کنه٬خواهری که شما باشید گول خوردم در حد تیم ملی٬ هستی برنامه رو بدون چشم بر هم زدنی نگاه کرد و تمام کش های سرشو جوری هم زد که خیلی بدتر از اولش شد( دقیقا مثل سبزی هم زدن موقع پاک کردن)بعد که برنامه تموم شد گفت مامان جون شب بخیر من خیلی خوابم میاد بقیشو خودت مرتب کن لطفاااااااااااااااااااااااا٬وایییییییییییییییییی منو میگی دندونم در حد انفجار درد میکرد و حالم خوب نبود هستی هم با سه تا کشویی که هنوز دوتاش رو دست نزده بود و به شدت همه چیو مخلوط کرده بود و ... داشت بوسم میکرد که بره بخوابه٬چندتا جیغ بنفش کشیدم و غر زدم که چرا اینجوری کردی و چرا باید ده پونزده تا سرویس بدلی و طلا و کش و گل سر و کیلیپس و قلک و تورای سر و ساعت و .... اینجوری تو هم گره خورده باشه و ... به محمودم گفتم من حق دارم وقتی کشوهای مرتب رو اینجوری میکنید و میندازید گردن من جیغغغغغغغغغغغ بزنم و بندازمتون از این طبقه ۸ پایین یا نه؟؟؟؟ گفت آره خداییش حق داری٬بعدش گفتم یادته دیروز که رفته بودیم خرید یه تل رو یه رج کانوا چسبونده بود و سرش کرده بود و وقتی کلاهشو برداشت بهش گفتم اینو بردار قشنگ نیست تو این پاساژ این تل رو سرت٬گفت من که تل ندارم یکی بخرید تا اینو دربیارم منم نخریدم و ...؟؟؟ گفت آره ٬گفتم بشماررررررررررر ۱۵ تا تل اینجاس یکی از یکی قشنگتر منتهی وقتی اینجوری میزاره تو کشو وقتی میخوادشون پیدا نمیکنه٬نگاه کن بیشتر گوشواره ها لنگه به لنگه و بی پشت و ... ای امانننننننننننننننننننننننننننن ٬خلاصه تا ۲ نصفه شب با درد و اشک و زیر لب غر زدن در حالی که اونا خواب بودن همون سه تا کشو رو مرتب کردم و کلی چیز میز به درد نخور انداختم بیرون و .......................٬کلی از کارام مونده ولی این چند روزم همشو خونه نیستم و میترسم تا سه شنبه تموم نشه ...

 

پنجشنبه بین کلاس تیزهوشان و فاینال زبانش ٬با پدرش رفتند نمایشگاه تو مدرسه ٬که حدود چندماه براش زحمت کشیده شده بود ٬هستی کلی هیجان داشت و با عکسا و تعریفی که دیدم و شنیدم معلومه نمایشگاه خیلی خوبی بوده ... ٬نتیجه زبانش هم خدا رو شکر خوب بود و ما راضی

اینم عکسای نمایشگاه روز پنجشنبه

 

سفره هفت سین مدرسههههههههه

دمش گرم !

بــــــــــــاران را می گویم

آرام به شانه ام زد و گفت

امروز خیلی خسته شدی

بـــــــــرو….

برو استراحت کن ، من به جایت می بارم !

بترسید از آدم هائی که عاشق نیستند

ولی عاشق کردن را خوب بلدند !

وقتی آدم ها شما را ترک می کنند؛

مانعشان نشوید.

شما با کسانی که رهایتان می کنند آینده ای ندارید؛

آینده شما آن هایی هستند که در زندگیتان می مانند

و در همه حال همراه و همقدم شما هستند ...

 همگی روزهای بدو بدو و کارهای زیادی داریم،انشالا که برای همتون روزهای خوبی باشه و خدا هیچ مردی رو شرمنده ی زن و بچش و هیچ سفره ای رو خالی و هیچ دلی رو غمگین نکنههه باشد که هر کدوممون به اندازه ی توانمون و دلمون تو شادی دیگران نقشی هرچند کوچک داشته باشیم

توجه توجه: با فایرفاکس تمام عکسها دیده میشود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ