تولدی به یاد موندنییییییییییییی - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
تولدی به یاد موندنییییییییییییی

امروز روزی بود تاریخی تو تولدهای زندگیم٬سعی میکنم بنویسمش که یادم نره امروز رو ....

هم چیزهای خوب داشت برام، مثل شروع شدن تبریکات تولدم از یکماه پیش ،توسط دوست عزیزی که روزشمار معکوس برام داشت و هر روز ازش کم میکرد تا ساعت یک نیمه شب امروز که ساعت تولدم بود و بعدش همون موقع تلفن و ... و از دو سه روز جلوتر توسط بقیه ی دوستان٬اولین اس ام اس سه شنبه صبح، از سمیرا جون مامان رژین عزیز ،اولین تلفن سه شنبه عصر ،مژگان جون از آلمان(خیلی سورپرایز شدم )،اولین کامنت و پیام و ... از دوستان خوب و عزیزم مثل تک تک شماها،اولین هدیه ی دریافتیم ۶ دی ساعت ۱۰:۳۰ صبح توسط پست که یه دسته گل بسیار زیبا با یه عروسک کوچولو از دوست عزیزی از راه دور بود و همون شب تولدم سبد گل بزرگ آقای خونه و تابلوی زیبای کشیده شده توسط هستی قشنگم و تلفن مادربزرگ یکی یکدونه و بهاره و خواهری و مامان و برادرا و زن داداشی و  ...٬تبریک تولدم تو کانال ت ی وی پ رش یا و ....

هم اتفاقات بد که کلا برنامه هامو بهم ریخت ،مثل مهمونی که قرار بود از یکماه پیش شب تولد من برگزار بشه و به خاطر اون من همون جشن کوچولوی مادر برادر خواهری رو هم که سالهای پیش داشتم نگرفتم و خیلی دیر فهمیدم اون مهمونی افتاده هفته ی آینده و دیگه نتونستم مهمون دعوت کنم که البته روز تولدم فهمیدم چرا همه چیز دست به دست هم داد تا ما نه مهمونی بریم و نه مهمون بیاد که بمانددددددددددددددددددددددد و یه جورایی ممنون لطف خدا هستیم،از طرفی دقیقا ساعت ۱۲ ظهر بعد از نیمساعتی که داشتم تو اتاقم تلفنی حرف میزدم  ،اومدم آشپزخونه که دیدم وایییییییییییی آب سیاه و کثیف مثل اونبار که دوسال پیش روز عروسی برادر زاده ی محمود پیش اومد و زندگیمونو داغون کرد و پارکت و کابینتهامون رو نابود و تعمیرات سه ماهه گردنمون انداخت و ....از سینک ظرفشویی سر ریز شده و مثل چشمه داره میجوشه و تمام آشپزخونه و بالکن و ظرفشویی و ....آب برداشته،چنان جیغی زدم و رفتم سمت اف اف و با نگهبان داد و بیداد که کی فنر زده و ....بعد بدو بدو رفتم لباس مناسب پوشیدمو دوباره برگشتم که جیغ بزنم که دیدم همسایه بغلی و دخترش اومدن و شروع کردن به آب جمع کردن ،هستی سریع شماره محمود رو گرفت و من نفهمیدم اصلا چه جوری با گریه گفتم که همون موقع کلاس رو تعطیل کرده بود و راه افتاده بود طرف خونه،من مثل هنگا فقط نگاه میکردم به کابینتهای کرم رنگ و خونه ای که یکهفته بود کارگر ازش رفته بود و مثل دسته گل بود و حالا پر از لجن و بوی گند و ... خانوم همسایه ی دیگری همراه سرایدار هم اومده بودن و مشغول بودن و نمیزاشتن من کاری کنم،تازه آب قند و نمک و ....هم به من دادند که نزدیک بود بیوفتم زمین از شوک وارده ... تمام مدت میگفتم چه خوب شد من امروز خونه بودم و به هوای نصابهای پرده که قرار بود امروز برای نصب پرده ی جدید بیان نرفته بودم بیرون و گرنه دوباره لجن تا فرشهای کرم پذیرایی و ....رفته بود،اصلا نمیتونم حالم رو بهتون بگم چون قابل توصیف نبود هی میرفتم داد و بیداد سر نگهبان و میومدم ناله کردن،نگهبان لوله باز کنی رو خبر کرد و خونه توسط همسایه های عزیز خشک شد و یکساعت بعد محمود رسید و همه چیو سپردم به اونو بدو بدو حاضر شدم و هستی رو رسوندم کلاس و برگشتم خونه،لوله بازکنی از طبقه ی آخر دو سه طبقه دو سه طبقه فنر میزد و میومد پایین(طبقه ۱۳ فنر زده بود کثافتا تا طبقه ما اومده بود و گیر کرده بود و آب اونجوری زده بود بالا،بعد از اینکه محمود کلی توضیح داد و عصبی شد هیئت مدیره قانع شدن که سالی دو سه بار باید کل طبقات از بالا تا پایین تو یکروز فنر زده بشه که مشکلی برای واحدهای پایینتر پیش نیاد)،وقتی به خونه ی ما رسید فهمیدم که توالت و حموم رو هم میخواد فنر بزنه که این خودش یعنی کثیف شدن و سیاه شدن و بهم ریختن کمدهای توالت و حمومی که مثل چی برق میزد،من کلا قاطی بودم و با خدا حرف میزدم که بابا کادوی تولد نخواستم چرا میزنییییییییییییییییییی،از اونورم ساعت ۴ تا ۸ نصابهای پرده رسیدند و شروع کردن به کار ....اونموقع بود که فهمیدم خدا دلش به من سوخته بوده که نخواسته مهمونی برگزار بشه و من نتونم برم یا مهمونی بدم و بمونم توش ،خستتون نکنم بعد از رفتن نصابها تا ۹ بدون وقفه میشستیم و ....خداییش محمود بیشتر کارها رو کرد و نذاشت من جز ناله و غرغر کار زیادی انجام بدم،وقتی همه جا شد عین دسته ی گل ،ساعت نزدیک ۱۱ شب خسته و کوفته و داغون به اصرار این دو نفر رفتیم شام خوردیم و من نشستم تو ماشین، اینا رفتن کیک و شمع خریدن و اومدیم خونه و ساعت ۱۲ شب چند تا عکس زشت و داغون با چشمای گود افتاده انداختیم و ....این بود پنجشنبه ۷ دی ماه ۹۱ تولد سی و پنج سالگی نوشین مامان هستی شیرین ،یعنی عمرا امروز رو فراموش کنم من،البته ماجرای دیگه ای هم پیش اومد که برام خوشایند نبود و اونم هرگز فراموشم نخواهد شد ...،از دست هستی هم بسیار بسیار ناراحت شدم که علی رغم هدایای زیبایی که برام تهیه کرده بود و اصرارش به خرید کیک و همکاری با پدر و ...ولی بابت اینکه شرایطم جور نبود ببرمش تولد دوستش، خیلی خیلی اذیتم کرد و با حرفاش دلم رو غمگین کرد تا جایی که دلم میخواد اگر خدا عمری بهم داد حتما روز تولدش از خجالتش دربیام ...،یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید وگرنه من آدمی نیستم که دلم بیاد با گریه به پاره تنم بگم باشه هستی خانوم یادت رفته روز تولدت ....اونوقت تو یکروز رو نمیتونی به من اختصاص بدی، اونم همچین روز داغونی رو که میبینی من چه جور ....

دسته گل دریافتی روز چهارشنبه صبح، که بسیار دوست داشتنی بود،ممنون دوست عزیز و مهربونم،انشالا بتونم تو شادیهای بی پایانت جبران کنم ،آخر سلیقه ای با چهل شاخه رز

نه گلم اون عروسک مال خودمه نه شمااااااااااااااااااااااااا،نگاهم کنی دلم نمیسوزه

اینا فیگورای من بود که بلافاصله گل رو از من گرفت و ....

اینم سبد گل آقای خونه که همون شب خریده بود و در رو باز کردم خودش معلوم نبود ،دقیقا هم، این جمله رو گفت که مخصوصا شب تولدت گرفتم چون ممکنه فردا وقت نکنم با نصابا و ... ای سق ....

دست شما هم درد نکنه از سبد گل قشنگت و هدیه ی نقدیتون آقای خونه

کیک با سلیقه و نوشته ی هستی خانوم

دکور آماده برای گرفتن عکس ساعت 12 شب توسط هستی شیرین

تابلوی تقدیمی هستی به مامان نوشین که سومین کارش هست به همراه دو عدد رژ لب و خط لب و یه بافت قرمز که یادم رفت تکی ازشون عکس بندازم،ممنونم دختر قشنگم بسیار زیبا و به یاد موندنی بود و همینطور حرفای قشنگ امروزت که به یاد موندنی تر تر بود ...

تقریبا بیشتر دوستان وبلاگیمون میدونند که من و فاطمه جویکار عزیز ،تولدمون تو یکروز هست ،از همینجا به دوست خوبم فاطمه ی خوب و مهربونم تولدش رو تبریک میگم و بهترینها رو براش آرزومندم

در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید

امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . .

امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند،

چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد.

فاطمه جون تولدت مبارک(نوشین و هستی)

از تک تک دوستان خوب و عزیزم که تو این چند روز از هر طریقی بهم تبریک گفتند و خواهند گفت ،بسیار بسیار ممنونم و دوست دارم بدونند که تو اینهمه کار و خستگی و گرفتاری کلی ازشون انرژی مثبت گرفتم و قلبا شاد شدم ،امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه ،البته جای بعضی از دوستان هم توی تبریکها خالی بود .... 

این بادکنکها هم از طرف من، تقدیم به تمام دوستان بامرامی که قلبشون بی ریا و خالصانه با ماست و همیشه و همه جا در کنارمون هستند و در کنارشون هستیم

گاﻫﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯾﻢ…
ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ…
ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ!

نگذار هرکسی از راه رسید
با ساز دلت
تمرین نوازندگی کند...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ