یک روز قشنگ و.... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
یک روز قشنگ و....

همونجور، که از ساعت آپ پست قبلی ،معلومه ،من ساعت 1 نیمه شب چهارشنبه آپ کردم و صبح(قبل از اینکه محمود پستم رو بخونه)ساعت 7 صبح وقتی هستی رفت،بیدارش کردم که خواب نمونه،ولی گفت،میخوای امروز نرم شرکت و پیشت بمونم؟؟با هم صبحانه بخوریم،بیرون بریم،ناهار بخوریم و....گفتم،ولی تو که مرخصی نداری؟؟(از سفر کیش تو شهریورماه،مرخصی امسالش تموم بود و دیگه ...)گفت،تو به اونش کار نداشته باش،با اضافه کاری پرش میکنم،چند وقته دوتایی بیرون نرفتیم،و هستی تو رو خیلی خسته کرده ، به یک روز دوتایی نیاز داریم(منظورش من بودم ولی نمیخواست...)منم که از خدا خواسته،گفتم ،پس فعلا بخوابیم که تا صبح بیدار بودم،اونم قبول کرد و تا 11 خوابیدیم،یک صبحانه دو نفره خوردیم،یکی دو ساعتی تو خونه با هم صحبت کردیم،محمود گفت،ناهار دوتایی بریم بیرون، که من گفتم٬ بزار بریم دنبال هستی و اونم ببریم،ساعت یکربع 2 رسیدیم مدرسه،و با محمود رفتیم قسمت حسابداری٬ تا بابت نهار٬ تسویه حساب کنیم ،تا رفتیم تو دفتر ،خانم حسابدار گفت،سلام آقای .....خوب هستین شما؟؟؟کلی تعجب کردم،چون تا حالا بابایی ٬دو سه بار بیشتر مدرسه نرفته ٬ولی از من زودتر شناخته شد،همون موقع خانوم مدیر وارد اتاق شد و سلام و احوالپرسی کردیم و گفت،شما اولیائ کدوم دانش آموز هستین؟؟؟زودتر از ما خانوم حسابدار گفت٬ همون دختر کوچولو با موهای مشکی کوتاه که خیلی بانمکه.....پیش خودم گفتم،حسابدار؟؟؟ تو دفتر٬ قسمت دبیرستان، که اصلا تو ساختمان دبستان نمیره ،دیگه هستی بلا رو از کجا میشناسه؟؟؟خلاصه کلی تحویلمون گرفتن و ما رفتیم ساختمان دبستان ،تا بابایی عکس هستی رو ،روی بورد بین ستارگان درخشان.....ببینه ،بعدش توی حیاط منتظر شیطونک خودمون نشستیم که مثل فرفره ،از کلاس زبان اومد بیرون و با دیدن ما٬ پرید بغلمون و کلی به دوستانش .....که از چشم ما دور نموند،با بابایی رفت تو کلاس تا کارتهایی که گرفته و کمد و....بهش نشون بده،سه تایی رفتیم رستوران مروارید و ناهار خوردیم(هستی با همون قیافه مدرسه)و بدو بدو اومدیم به طرف خونه تا هستی به کلاس پیانو برسه و فقط من پریم بالا تا کیف و وسایلش رو بردارم،ساعت 3:30 تا 4 بابایی تو ماشین موند،هستی راضی نشد تنهایی سر کلاس حاضر بشه و من پیش بابایی بمونم ،منم مثل همیشه رفتم....ساعت 4 اومدیم خونه و به پیشنهاد بابایی که میخواست اونروز بیشتر دو تایی باشیم،هستی تو خونه موند٬ تا تکالیفش رو انجام بده و کارتون ببینه(از صبح تا اون ساعت خیلی خسته بود)و ما دو تایی رفتیم خیابان کاج تا پرده ببینیم(خیلی وقت بود میخواستیم بریم)با اونکه نیمساعت بیشتر چرخ نزدیم تا مدلها و قیمتها دستمون بیاد،ولی خیلی آرامش داشتم و توی ماشین و خیابان ،کسی نبود که مدام باهام چونه بزنه و .....نوار ملایم توی ماشین و صحبت از همه جا (غیر از مسایل ناراحت کننده که محمود اولش منعم کرده بود)خیلی حالم رو خوب کرده بود،پیاده شد تا فکس رو بده تعمیر که دیدم سه تا ساندویچ خریده و میگه ،بیا تو ماشین بخوریم یه حالی میده....با اونکه ساعت 6(با ناهار ساعت 3) اصلا گرسنه نبودم ،دلش رو نشکستم و نصف ساندویچم رو خوردم که بهمون خیلی هم چسبید و سهم هستی رو گذاشتیم کنار...داشتیم میومدیم خونه ٬که هستی زنگ زد و گفت،مامان، راستی ٬خانوم حبیبی گفته،فردا لباسهای ورزشیتون رو بپوشید،میخوایم عکستون رو بگیریم،منم به آقای همسر گفتم،بدو که بریم بوستان ،باید برای هستی لباس ورزشی بخریم،لباس ورزشیش رو به روزی انداخته که اصلا قابل عکس انداختن نیست،رفتیم بوستان و یک لباس ورزشی سرمه ای پارچه شمعی٬ براش خریدیم و رفتیم شهر کتاب و برای کاردستی های هر روز خانومی(بعضی وقتها که میاد خونه،کاری داره که نمیتونم تا فردا وسایلش رو آماده کنم،برای همین میخواستم یک چیزایی تو خونه داشته باشم)18000 هزار تومانی هم از اونجا خرید کردیم و اومدیم خونه،هستی رو حموم کردم و شام خورد و خوابید....ولی چهارشنبه٬ برای من و همینطور محمود(خودش میگفت)خیلی خیلی روز خوبی بود و با اونکه تمام خریدها برای هستی بود ولی من کلی روحیه گرفتم، زمانی که آخر شب کامنتام رو چک کردم ،روز خوبم کاملتر شد و کلی از خوندن نظرات مفید و منطقیتون لذت بردم و استفاده کردم،از اینکه اینهمه برای من وقت گذاشتید و خواهرانه و برادرانه راهنماییم کردید بارها و بارها ازتون ممنونم و اینو بگم که بدونید ،نوشته هاتون همیشه خیلی تاثیر مثبت میزاره و دانسته هامو بیشتر میکنه....

محمود عزیزم،ازت ممنونم و خیلی دوستت دارم

پنجشنبه صبح،با اونکه محمود دانشگاه نداشت،برای پر کردن همون ساعت کاری ،رفت شرکت و تا ساعت 4 اونجا بود،ولی من بر عکس همیشه، اصلا دلگیر نبودم و تا بیاد خونه کارامو کردم و حموم و....

هستی که اومد خونه،دیدم تو دفتر روزنگارش،خانم معلم نوشته،برای شنبه و درس ل ،هستی به تعداد بچه ها لواشک و آلبالو خشک بیاره.....اینم از کار عصر پنجشنبه مون،حالا لواشک و آلبالو خشک ،یک طرف،تزیینی که خانوم کوچولو بپسنده .....دوباره عصر پنجشنبه،سه تایی رفتیم بوستان و لواشک و آلبالو خشک و مشمع بنفش و روبان و 15 تا گل(هر کدوم 100 تومان)خریدیم و رفتیم مدبر تا هستی که اونجا رو خیلی دوست داره،شام بخوره.....

خوشحال از خرید لواشک و....

امروز جمعه هم،ساعت 9 صبح٬ با محمود دو تایی رفتیم مولوی و پرده سفارش دادیم و یک سر هم به شوش زدیم،(من خیلی کم بازار میرم ولی امروز ٬خیلی خوشم اومد،چقدر تنوع و.....)تا سرویس چدنی رو که چند وقتی بود٬ میخواستم بخرم رو بخریم(مثل اینکه به محمود الهام شده، برای تجدید روحیه و شادابی من،برام خرید کنه....)بعد از کلی گشت و گزار،سرویس چدن رو همراه ماهیتابه رژیمی دو رو،دو دست پارچ و لیوان،قوری و...خریدیم و اومدیم خونه تا با خانومی ناهار بخوریم.....(خیلی دختر خوبی بود و تمام کارهاش رو ٬مرتب انجام داده بود)چون محمود خسته بود،دیگه بیرون نرفتیم و بعد از ناهار دوتایی٬لواشک و....درست کردیم تا الان که من اومدم آپ کردن..ایندفعه زودتر آپ کردم تا شما کمتر ناراحت من باشید،چیزهایی که گفتید٬ واقعا حقیقت داشت،سرمای هوا و کمتر بیرون رفتن،کم خونی من(حمیده جونم)،سر و کله زدن زیادی با هستی و.....همه در کسالت من نقش دارن و میخوام از این به بعد ،بیشتر مواظب خودم باشم و برای خودمم وقت بزارم و.......

اینم٬ ۱۵ تا بسته لواشک و آلبالو خشک(برای معلم و مستخدم هم درست کرده)

کاری از بابا محمود(طرح قیفی)و مامان نوشین(روبان و گل)

میگه از منم بنداز٬میخوای بزاری تو وگلاگم(وبلاگم)

اینم مخصوص خودشه و تنها بسته ای که برعکس همه ٬دورش زرشکی و گلش زرده(میگه باید مال من فرق داشته باشه)تو عکسهای بالا دقت کنید

پی نوشت:راستی ٬وبلاگ من تو بلاگفا برنده شده و میگن آدرسم از اینی که هست به همین آدرس بدون بلاگفا تغییر میکنه٬شما چیزی در این مورد میدونید؟؟برم و فورم مخصوص رو پر کنم یا نه؟؟؟شرایط بهترش نسبت به اینی که هست چیه؟؟؟؟

شاد و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ