مامان آذر جونم زادروزت خجسته ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
مامان آذر جونم زادروزت خجسته ...

امتحانای هستی خانوم شروع شد و سه تاش رو داد که خورد به دو روز تعطیلی خجسته ی آل و د گ ی هوا و خوش به حالش شد،اینقدر خوشحاله که خدا میدونه،خوبه تو زمان اینا اینهمه تعطیلی دارند و همچین سختم نمیگذره،جای ما بودند چیکار میکردند که شب تا صبح از برف چشم بر نمیداشتیم که ببینیم چقدر میشینه رو زمین، که شاید ای تعطیل اعلام میشینه یا نهههههه  

اینم نتیجه ی آزمون روز جمعه صبح،خدا رو شکر با اونکه اشتباه شده بود نتیجه و کلی حرص خوردیم ولی با همکاری پ ش تیبان بالاخره کارنامه درست شد و با تراز ۷۰۲۴ راضی بودم از نتیجه،خداییش سوالات نسبت به سالهای پیش سخت تر و خیلی نکته دار و ریز شده،خیلی وقتها من و محمود هم تو حل مسایل با زمان کمی که تو آزمون دارند میمونیم

دیشب از ذوق تعطیل شدن و امتحان ندادن ،بالش و لحافش رو برداشت و اومد جلوی تلویزیون دراز کشید و همونجا خوابش برد،وقتی رفتم جاشو مرتب کنم که ببرمش سر جاش ،دیدم زیر بالشش چه خبره؟؟؟؟من موندم چه جوری با اینهمه وسیله زیر بالش خوابش میبره ،این مسئله رو بارها بهش گفتم که چیزی زیر بالشت نزار، ولی انگار نه انگار،همیشه چند تا دستمال کاغذی و کتاب هست ولی دیشب قطره بینی که معمولا وقتی دماغش کیپ میشه خودش دکتر بازی درمیاره و میریزه(هر شب زیر بالششه که اگر یه وقت نصفه شب ....از بس حساسه به این مسئله و نمیتونه بخوابه)،بند کفشهای رنگی که تازه براش خریدم که باهاش کاردستی میبافه(بعدا عکسش رو میزارم جالبه از دوستش یاد گرفته)،کنترل لوستر اتاقش که همیشه با خودش میبره تو تختش که از اونجا خاموش کنه ،هم بود،منم گفتم یه عکس بندازم و همونجوری ببرمش رو همونا بخوابه،تا صبح خودش جا به جا کنه،یه چیز عجیب دیگه هم اینه که، مدتیه پتوی نوزادیش رو (همون سبزه تو عکس)،میبره میندازه رو تختش و میخوابه روش،چند بار جمعش کردم بردم گذاشتم تو کمد، ولی باز رفته و انداخته تو تختش،یکی دوباری ازش پرسیدم که مگه جات نرم نیست و چرا اینو میاری میندازی زیرت؟؟ولی جواب درستی نگرفتم ازش ،خودم حس میکنم نسبت به این پتو علاقه و حس خوبی داره احتمالا ، وگرنه چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد،چون این پتو رو تو عکس و فیلمهای بچگیش زیاد دیده .....

امروز ۱۴ آذر ۹۱ ،تولد ۵۹ سالگی مامان آذرمه ،میخواستیم همگی شب بریم خونشون با شام و کیک و ....،که رضا و سمیرا جون گفتند به جای خونه ی مامان بریم خونه ی اونا فردا شب....

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

مادر مهربانم٬سالروز شکفتنت مبارک

تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیست

جشن میلادت بهترین بهانه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن خوبی هایت است

مادرم٬سالروز تولدت مبارک

 

کارتی که هستی دو روزه داره برای تولد مادر جون درست میکنه (اون قلب ماجرا داره و از تو وسایل من برداشته بود که روی هدیه های داده شده به خودم بود و نباید برش میداشت بی اجازهههه)

داخل کارت هستی خانوم

اینم کیکی که الان درست کردم برای مامان٬ تا فردا شب ببرم خونه ی رضا

الهی الهی الهیییییییییییی٬تا سال دیگه و تولد ۶۰ سالگیت٬ هیچ اثری از درد بی امان زانوهات نباشه و به آرامش و سلامتی رسیده باشی مادر عزیزتر از جانممممممممم

انسان باش تنها همین !

با هر دینی

با هر عقیده ای

با هر نژادی

همین که کسی را نرنجانی

دلی را نشکنی

مهربانی ات مثل باران باشد

همین که یادت باشد در درجه ی اول انسانی

و کسی دیگر که از کنارت می گذرد

و تو به چشمانش خیره می شوی

انسان است

کافیست دوست من

انسان بودن به معنای واقعی آسان نیست

سخت سخت است ...

وقتی عاشقش شدم که دیدم

هیچوقت دلمو نشکست

هیچوقت بهم نه نگفت.

همیشه در جواب بچه بازیهام

خندید و گفت:

عاشق همین کاراتم ...


همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــــــوی

جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــــم

و می بـــاری آنقــدر تا زلال شــــــوم

تا آســمانی شــود هــوایِ دلــــــم

آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــــــم

داشتــــن تو

می ارزد

به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــــــا


دلم گرم خداوند صبور و خالقِ صبریست

که شب ها می نشیند در کنارم

تا که بیند می رسد آن شب

که گویم عاشـــــقش هستم؟؟؟


آپ کردن این پست اینقدر اذیتم کرد و طولانی شد الکی به خاطر گذاشتن عکسها ،که اصلا نفهمیدم چی شد آخرش و نمیدونم عکسها دیده میشه یا نه ،اگر دیده نمیشه شرمنده ،دیگه بیشتر از این بلد نیستم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ