تاسوعا و عاشورای 91 - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
تاسوعا و عاشورای 91

هفته ی پیش و تعطیلات هم گذشت و اولین سالی بود توی تمام عمرم، که تاسوعا و عاشورا بیرون نرفتم و حتی یه دسته و سینه زنی هم ... نظر و عقیدم کلا در مورد تو خیابون رفتن و کنار خیابون دسته نگاه کردن و ...عوض شده،دوران کودکی و قبل از ازدواج که با دختر عمه ها و دختر عموها خونه ی پدربزرگم جمع میشدیم و با هم میرفتیم بیرون و می اومدیم بدم نمیومد، ولی الان سالهاست که بیرون رفتن و دسته نگاه کردن خانومها و زنجیر زدن آقایون تو دسته های خیابونی، به نظرم عزاداری نمیاد و ...  ،البته نظر هر کسی برای خودش قابل احترامه و من نظر شخصی خودم رو فقط گفتم (حالا نیاید دعوا و کامنت گذاشتن که اصلا حوصله ی جواب دادن به بعضی کامنتهای بی معنی و بی سر و ته رو ندارم) و قصد توهین به هیچ اعتقاد و عقیده ای رو ندارم ....،اما خیلی خوب هستی و سن و سالش رو درک میکنم و حقش میدونم که دلش بخواد بره و تماشا کنه،طفلی مثل زمان بچگی ما، تو جمع دختر عمو و عمه و ...که قرار نمیگیره و تمام روزای خاص هم مثل روزای دیگه تنهاست ،پس حداقل کاری که میشه براش کرد اینه که بردش، تا یه تعریفی حداقل بعد از چند روز تعطیلی برای دوستاش داشته باشه٬از شب تاسوعا هستی با پدرش میرفت بیرون و میومد٬البته محمودم کار آورده بود خونه و اصلا تمایل نداشت از خونه بیرون بره و تمام این چند روز مشغول کار بود تو اتاقش و ما کمتر دیدیمش، اما به زور هم شده شب تاسوعا،ظهر تاسوعا ،شب عاشورا،ظهر عاشورا با هستی یکساعتی فرستادمشون بیرون و عاشورا شب هم با بابام رفت و چرخی زد(ظهر رفتیم خونه ی مامانم و من و مامان خونه بودیم)٬عاشورا شب هم ساعت ۸ اومدیم خونه و هستی خانوم خوابید تا صبح بره مدرسه

 

این چادرها رو دم غروب آتیش زدن که هستی با پدرجون رفت و ...

پی نوشت :هستی خانوم امروز برنامه ی امتحانات میان نوبت ترم اول رو آورد خونه(چقدر زود سال تحصیلی میاد و میره و عمرمون میگذره) و از شنبه تا ۲۲ آذر ماه امتحان داره،این پنجشنبه هم کوئیز زبان داره و بعدش پیری فاینال و ۲۰ آذر ماه فاینال زبان٬جمعه هم که میاد ،آز م و ن ق ل م چی ....خلاصه خیلی خیلی تا آخر آذر ماه درس داره و از اونجایی که خیلی هم حرف گوش کنه ،من و هستی حسابی درگیر درس خوندن و امتحان دادن از همین فردا تااااااااااا آخر آذر ماه

از سکوتــم بتــرس ...!

وقتــی که ساکت می شوم ...

لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خدا ...

بیشتر که گوش دهــی ..

از همــه ی سکوتــم .. از همــه ی بودنــم ..

یک "آه" می شنـــوی ...

و باید بترســـی ..

از "آه" مظلومـــی که فریادرســی جز خدا ندارد ...

هــزار بـار آمـدم خطــت بزنم از قلبم....

خود خودتـــ را...

یــادتـــ را...

اسمــت را...

امــا...

فقط قلبــم پر شد از خط خطی های عاشقانـه ی ناخوانا...

ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی

دورتر خواهم شد...
آنقدر دور که در یافتنم شکوه کنی
آنقدر دور که گهگاه به خوابم بینی
و دگر بگریزم...
از پس هجوم بی رحم دلشکستنها
به خدا خواهم رفت...
به خدایی که تو می خوانی و من میدانم ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ