مهر هم تمام شد و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
مهر هم تمام شد و ...

پنجشنبه که قرار بود هستی بره خونه ی دوستش،تا ظهر همش حواسش به این بود که ببینه کدوم دوستش ساعت ۲ میره و زودتر به استخر و ...میرسه،با غرغر پنهان و آشکار نشون میداد که دلش نمیخواد بره کلاس زبان و دوست داره از ساعت ۳ اونجا باشه٬منم انگار نه انگار سعی کردم عصبی نشم و روی حرف خودم بمونم که باید بره کلاس و بعد از کلاس بره مهمونی،ساعت ۲:۳۰ هم حاضر شد برای کلاس و ساک خونه ی دوستش رو هم بست(وسایل استخر و لباس راحتی)،وقتی باباش از دانشگاه رسید و خواست ببرتش،گفت الان دوستام رفتن و من موندم و ...همینجوری گفتم کسی بچشو ساعت ۲ نمیبره اونجا٬ باور کن کسی به این زودی نیومده و تقریبا همه همون ۴ و ۵ میرسند،حالا واسه اینکه خیالتم راحت بشه یه زنگ بزن ببین کی اومده،زنگ زد خونه ی دوستش و وقتی شنید دوستش همراه بچه ها تو استخر هستند ،با یک نگاهی به من نگاه کرد که دلم کباب شد و فهمیدم اون کلاس به هیچ دردی نمیخوره و کاربردی نداره،با اونحال نخواستم بدون نظر باباش حرفی بزنم،به یه بهانه محمود رو صدا کردم و بهش گفتم صلاح میدونی کلاس رو بیخیال بشیم و هستی رو خوشحالتر کنیم؟؟؟گفت آره اینجوری درس رو مانع نمیبینه و ...،این شد که در اوج ناامیدی و ناراحتی بهش گفتم که میتونه این یکبار رو کلاس نره و بره مهمونی ،ولی یادش باشه هیچ مهمونی و بازی و ....نباید به درسش اولویت داشته باشه و این برنامه تکرار بشه ٬اینقدر خوشحال شد که مطمئنم نفهمید من چی گفتم ٬خلاصه هستی همون ساعت مورد نظرش رفت مهمونی و تا ساعت ده اونجا بود و خیلی زیاد بهش خوش گذشته بود٬من و باباییش هم رفتیم خرید برای خونه و ....

 

از جمعه عصر مادرجون اینجاست٬روز شنبه صبح بردمش برای مرحله ی دوم تزریق زانوی راستش،فعلا که تو استراحت یکهفته ای بعد از تزریق هستش و ای بد نیست٬به قول خودش تا وقتی خونه ی ماست و در حال استراحت، نسبتا بهتره و تا میره خونه خودشون و مشغول همون کار سبک خونه و ... باز دردش زیاد میشه و ...٬انشالا که اینبار نتیجه ی بهتری بگیره و حداقل یکم دردش قابل تحمل تر ....

 

آزمونهای گ  ا  ج هم تو مدرسشون برگزار میشه٬ که نتیجه ی اولین آزمون که ۱۲ مهر بود این شد٬خدا رو شکر که نتیجه بد نبود و رتبه تو کلاس ۱ و تو مدرسه ۳ و استان ۹ و تو کشور ۱۶ بود

 

 مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد

هر چه بــــــادا بـــــــــــــــــــــــــــــــــاد!

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد...

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول دارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی...

دل دریاست

تاب و توانش بیش از اینهاست...

متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند

ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که،

تو را فرو بریزند…!

تا تو را انکار کنند…!

تا از رویـــت رد شـــوند ...

 ماندن همیشه خوب نیست...رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت..
.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
... ... ... مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

وآنچه ماندنیست را جا گذاشت،

مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ