آقاجون دوست دارم،تو رو خدا حالا حالاها نرو ..... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
آقاجون دوست دارم،تو رو خدا حالا حالاها نرو .....

روز یکشنبه ،پرده اتاق پذیرایی رو باز کردم و تمام قاب پنجره و......تمیز کردم تا برای روز جمعه که قرار پرده رو بیارن و نصب کنن ،تمیز باشه،خیلی خسته شدم و اصلا انرژی زیادی برای اینجور کارها ندارم....

دوشنبه صبح٬ رفتم بوستان تا برای تولد دوست هستی که فردا پنجشنبه هستش کادو بخرم،دو ساعتی چرخ زدم و کلی خرید کردم،تنهایی هم خرید حال میده ها،نه کسی که بگه چرا نگاه میکنی؟؟چرا اینو میخری؟؟چرا..؟؟؟ساعت 1 اومدم خونه و برای ساعت 4 وقت آرایشگاه گرفتم و رفتم ابروهامو  تر و تمیز کردم و ساعت 6 رسیدم خونه و بدو بدو ...

حالا که قرار است از بعضی روزهای خوب و بعضی روزهای بدم اینجا بنویسم،اینم میگم که با توچه به این که پدر بزرگ خوب و مهربونم این روزها حال خوبی نداره و آلزایمرش بیشتر شده و هم خودش عذاب میکشه و هم مادر بزرگ استراحت مطلقیم٬ داره مثل پرستار٬ ازش مراقبت میکنه (راضی نمیشه پرستار بگیرن)و دایی ها٬ حسابی هواش رو دارن ولی روز به روز داره تحلیل میره و یکهفته ای میشه که نمیتونه از جاش بلند شه و .....سه شنبه صبح خواب دیدم،زندایی بزرگم پشت تلفن میگه ،آقاجون رفت.....و من با گریه و جیغ از خواب بیدار شدم و سردرد وحشتناکی گرفتم،تا ساعت 2 ظهر با مسکن ٬هی آروم میشد و هی شدت میگرفت،تا اینکه از ساعت 2:30 که هستی اومد اونقدر حالم بد شد و کلی استفراغ کردم و از زور درد شدید٬ گریه میکردم،تا 4 بیشتر طاقت نیاوردم و از هستی که نمیدونم از چی ترسیده بود و بهم نزدیک نمیشد،خواستم تا به باباش زنگ بزنه و بگه زود خودش رو برسونه ولی زهی خیال باطل که آقا در جلسه بود و جواب نمیداد....به بیتا زنگ زدم  ...خلاصه شماره منشی شرکت رو گرفتم،سلام که کردم ،منشی گفت:وای خانوم.....صداتون رو نشناختم،حالتون خوبه؟؟؟گفتم،نه اصلا خوب نیستم،آقای مهندس تو جلسه با هر کسی که هست پیداش کنید و بگید زود خودشو برسونه،حالم خیلی بده٬نمیدونم با چه سرعتی رفته بود تو جلسه که خیلی زود محمود زنگ زد و گفت اومدم.....رفتم تو اتاق هستی تا بهش بگم ،من رفتم دکتر چی کار بکنه؟؟؟که دیدم مقنعه و چادر نماز سرش کرده و مهر رو جلوش گذاشته و داره برای من دعا میکنه.....تا درو باز کردم،پرید بغلم و زد زیر گریه....جیگرم کباب شد و کلی باهاش حرف زدم که راضی شد،گریه نکنه و کارای مدرسه رو انجام بده،با محمود رفتم دکتر و سرم و آمپول و......وقتی هم اومدم خونه ،دیدم هستی جز کارتون دیدن هیچ کاری نکرده،منم اصلا حال خوشی نداشتم و به خاطر داروها خوابم میومد،از محمود خواستم که از درس ج به هستی دیکته بگه تا من کمی بخوابم،اینقدر سر این دیکته٬ پدر و دختر در گیر بودن که نگو و صداشون تمام خونه رو برداشته بود و خوابم نبردولی بهتر شدم و خودم دیکته شو صحیح کردم و برای خانومش نوشتم که نتونستم عروسک پارچه ای(برای درس ریاضی) رو درست کنم و به کار هستی نظارت داشته باشم و.....خلاصه برعکس اون چهارشنبه شیرین،سه شنبه خیلی خیلی بدی داشتم،(تا مریضی نباشه ٬قدر روزهای خوب رو...)البته سردرد به این شدیدی ،کمتر میگیرم و به کمک نوشا جون و آرام جون تا وقتی قرص اکسدرین داشتم بهتر بودم ولی الان مدتی هست که پیدا نمیکنم(لطفا اگر میدونید از کدوم داروخانه میتونم قرص اکسدرین رو که آمریکایی هست،پیدا کنم لطفا راهنمایی کنید و منو یک عمر شرمنده خودتون ....)

امروز چهارشنبه،صبح تا ظهر پنجره اتاق خودم و هستی رو تمیز کردم(همون کلفت پارتی خودمون)آخه خانوم کوچولو تا فهمید قرار یک پرده ای خریده بشه،زود خواهش کرد که اتاق اونم......ما هم که دلمون مثل گنجشک،به پیشنهاد خودش چون دیگه بزرگ شده،پرده عروسکی نمیخواد ،ما هم یک پرده آبی قشنگ بزرگونه براش سفارش دادیم که اونم جمعه میاد(با تمیز کردن قاب و شیشه پنجره ها ،از کارهای اتاق تکونی عیدم کم شد...)ساعت 4 عصر هم، به مهد کودک نگارین بردمش تا توی تمرین گروهی کنسرت اسفند ماه (که هستی فولوت میزنه)،شرکت کنه،خانوم ونکی خیلی ازش راضی بود و اندازه هاشو ازم گرفت تا برای دختر بچه ها سفارش سارافون سرمه ای بده(برای روز کنسرت،پسر بچه ها باید بلیز سفید و شلوار سرمه ای و دخترها،بلیز و جوراب شلواری سفید با سارافون سرمه ای بپوشن)سر راه خونه،دو تایی رفتیم قنادی و یک جعبه شکلات به سلیقه خودش خریدیم تا هفته دیگه که درس( ه) دو چشم ،رو میخونن و میتونه اسم خودش رو بنویسه،به کلاسشون ببره و با دوستانش بخورند(هر کی یاد بگیره اسم خودش رو بنویسه شیرینی میده)،اینقدر گفت گشنمه ،تشنمه که از بغل قنادی(ماه بانو)یک سیب زمینی سرخ کرده و یک شیشه آب براش خریدم تا تو ماشین بخوره و صداش در نیاد...

هستی خانوم٬امروز جلوی مهد نگارین٬ با شاخه گلی برای خانوم ونکی

با اونکه آقاجونم خیلی مریضه و این جور وقتها ،اطرافیان خودشون رو برای ....آماده میکنند ولی برام خیلی سخته ،از عزیزانی که ،از لحظه تولد باهام بودن ،دل بکنم و مدام دلشوره دارم و از صدای زنگ تلفن لرزه به اندامم میوفته،مخصوصا که میدونم این خبر رو مامانم بهم میده،تا بدجوری باهام حرف میزنه.....آقاجون  من خیلی مهربون ،با ادب،همیشه تمیز و آراسته،مظلوم و......دلم میخواد بهش بگم:آقاجون تو رو خدا نرو و ما رو تنها نزار،فکر جای خالیت تو خونه،فکر عیدی نگرفتن هستی از دست شما،فکر هرگز ندیدنتون ،فکر.....خیلی عذابم میده و تو روحیه این اواخرم خیلی تاثیر گذاشته،از صمیم قلبم دوست دارم و برات آرزوی سلامتی میکنم.....یکساعت پیش مامان گفت،دایی وسطی (سالیان سال نرس بوده)از حال آقاجون راضی نیست و میگه ممکن زخم بستر و.....حیف که جز دعا کاری ازم برنمیاد و با تمام این حرفا نمیخوام نبودنت رو قبول کنم ،وقتی با اون چشمای درشتت بهمون فقط نگاه میکنی،وقتی موقع خداحافظی دست هستی رو(اولین نتیجه شونه و خیلی دوستش دارن)بوسیدی و گوشه چشمت اشکی دیدم،وقتی به خاطر باد کردن پای محمود،تو این وضعیتت کلی ناراحت شدی(محمودم خیلی دوست داره)وقتی دستان چروک خورده تو ٬موقع خداحافظی بوسیدیم و تو سرمون رو نوازش کردی....همه اینا جلوی چشمم رژه میره و دلم نمیخواد هیچ وقت از پیشمون بری ولی حیف که.....

آقاجونم تو رو خدا نرو و حداقل یه عید دیگه پیشمون باش

اول فروردین ۸۷ ٬خونه آقاجونم(حالش خیلی خوب بود و مشکلی نداشت)

پاگشای رضا تو خونه بیتا٬ ۱۱ فروردین ۸۷

پی نوشت 1:ببخشید که اینا رو نوشتم،اگه اینجا نمینوشتم،میترکیدم،آخه نمیشه اینا رو به کسی گفت،دیشب نصف شبی به محمود گفتم،منو میبری آقاجونمو ببینم؟؟؟گفت،آره میبرم،هر وقت تو بگی ٬ولی خواهش میکنم الان بهش فکر نکن تازه از زیر سرم اومدی بیرون،به خاطر خودت، به خاطر هستی، به خاطر من......

پی نوشت 2:حالا برای عوض شدن فضای این پستم و بهتر شدن حال خودم و شما،عکسهایی از سرویس چدنم که خیلی ها تو کامنت خصوصی خواسته بودن بزارم، اینجا میزارم،اگه این خریدها و عید و....نبود،فکرمون رو به چی مشغول میکردیم تا رفتن عزیزانمون و مشکلات زندگی و.....از پا درمون نیاره.....

این سرویس کامل ۱۹ پارچه٬که ۷ تکه اش فقط همون قاشقهاست٬ولی من از این مرغ خوری دو طرفه این سرویس خوشم اومد که طرف نازکترش هم برای ماهی خوبه٬مارکشم از سمیرا جون٬زنداداشی عزیزم(تو جهیزیه اش بود)پرسیده بودم٬البته مدل درهامون با هم فرق داره و جفت نیست

 

اینم ماهیتابه چدنی دو طرفه است که باید بدون روغن توش غذا درست کرد(رژیمی)

کوکو سبزی که دیشب باهاش درست کردم

اینجا هم ماهیتابه رو برگردوندم و عکس انداختم(هستی میگه مامان از چی هی عکس میندازی)

پی نوشت 3:فردا ساعت 4 تا 8 ،هستی تولد مهرانا دوست و همکلاسیش ،دعوت داره،البته منم دعوت دارم ولی هنوز نمیدونم برم یا نه؟؟؟اگه برم فقط به خاطر عکس گرفتن ازشون میرم،آخه چند وقت پیش که رفت تولد ملینا ،هیچ عکسی از تولد به دستمون نرسید و من دلم میخواد از این مهمونیها یادگاری داشته باشه،هنوز بهش نگفتم برای مهرانا چی خریدم،ترسیدم بره مدرسه بهش بگه و بی مزه اش کنه؟؟؟یک لباس ورزشی سه پیس ،شامل شلوار و بلیز و جلیقه کلاهدار و زیپ دار ،خریدم،البته برای هر دوتاشون،از بس که رفت و اومد گفت،بگو منم از کادوی مهرانا خودم دارم یا ندارم؟؟؟

امیدوارم خدای بزرگ و مهربون به خودتون و خانواده های عزیزتون سلامتی و دل خوش عطا کنه و تمام مریضها رو شفا بده و دلشون رو شاد کنه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ