روزهای پاییزی ما - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
روزهای پاییزی ما

سلام به دوستان خوب و مهربون و همیشگیمون٬ما هم خدا رو شکر خوبیم و پاییز رو میگذرونیم٬روزای هفته مثل هم میاد و میره ٬هستی مشغول مدرسه و کلاسهاشه ٬ما هم در کنارش ...٬پنجشنبه کلی دنباله واکسن آنفولانزا گشتیم که پیدا نکردیم و ...٬منتظریم تا اگر خدا بخواد پیدا کنیم و بزنیم ٬مخصوصا به هستی که تقریبا ۷ ساله از دوسالگی زده و خیلی راضی بودم ٬بد مریض هم هست و وقتی مریض میشه دیوونمون میکنه از ....٬جمعه شب با خاله منیر اینا رفتیم بیرون٬شب خوبی بود و کلی شبناز بازی کردیم٬ماشالا خیلی خوش اخلاقه٬ کلی هم با من و محمود جور شده بود٬محمود بردش چرخوند تو محوطه ٬دیگه دوست محمود شده بود هی میرفت پاهای محمود رو بلند میکرد که پاشو بریم٬موقع خداحافظی هم٬ از تو بغل من جدا نمیشد و نمیرفت بغل منیر٬خیلی باحال سرشو گذاشته بود رو شونه ی من که با منیر نره٬کلی کش مکش داشتیم اونجا ٬همچین دستاشو به طرف من دراز میکرد که بگیرمش از منیر٬ دلم ریش شده بود٬آخرم به زور گرفتنش و بردن

نشسته جلو محمود که ازش عکس بگیره 

 هستی من و شبناز منیر (روزای پشت میز و نیمکتمون گذشت و حالا بچه هامون ...)

 موقع رفتن با یه ذوقی تو ماشین ما بازی میکرد کسی دلش نمیومد ...هر چی صداش میکردن شبناز٬ اصلا برنمیگشت ببینه کی صداش میکنه شیطون بلاااااا)

اینقدر بدم میاد از زرنگی و دور زدن و بدقولی و ....٬هستی من از دوم دبستان بچه ی ک ا نونه و با ق ل م چی کار میکنه٬خداییش راضی بودم همیشه و از پشتیبانهاش ای بد نبودن....اما امسال خیلی بی نظم و نامرتب شده٬از تابستون تا حالا اینقدر پشتیبان عوض کردن که من نمیدونم کی به کیه٬تا میام کار و مشکلم رو به یه پشتیبان میگم عوض میشه و میوفته گردن بعدی و بعدی ...مدام در حال اعتراض و غر زدن هستم ولی کی به کیه ...از اواسط پارسال بهم زنگ زدن که با تخفیف برای آزمونهای امسال هستی ثبت نام کنم٬منم با شرط اینکه حتما حوزه اش رو نزدیک خونه بندازن ثبت نام کردم و پول رو شبونه با داشتن مهمون تو خونه از طریق نت پرداخت کردم٬همون موقع محمود گفت حتما تاکید کن اگر حوزه رو عوض نکنن انصراف میدیم٬پشتیبانم بدون توجه به اینکه اصلا همچین اختیاری نداره کلی قسم و قول که بدون شک برای اون محدوده حوزه تعریف خواهد شد و از اول مهر ...حالا از اول مهر هر چی زنگ میزنم مسئول اصلی دبستان میگه اصلا پشتیبان همچین اختیاری نداره و ما الان با ایشون کار نمیکنیم و ...البته آخرین آزمون حوزه رو عوض کردن و آوردن نزدیکتر(اگرم عوض نمیکردن دستمون هیچ جا بند نبود البته)که وقتی هستی رفته بود برای آزمون اس داد که مامان میز و صندلی نداریم و بچه ها نشستن زمین و من اصلا راحت نیستم و ...الانم که برنامه ی کلاسهای پیشرفته (ت ی ز هوشانشون)کلا عوض شده و به جای پنجشنبه انداختن سه شنبه عصر٬یعنی سه شنبه و چهارشنبه از ۴ تا ۸ شب کلاس،که من اصلا موافق نیستم و رفتم اعتراض کردم که حالا که هم روزش عوض شده هم معلمش من نمیخوام و انصراف میدم ٬بچه ی من نمیکشه دو روز پشت هم تا ۸ کلاس و ....اونجا هم بهم گفتن خانوم فلانی ثبت نام کرده که الان از اینجا رفتن و نباید میگفتن ساعت و روز و معلم تغییر نمیکنه و ....که دیگه دادم تقریبا درومد که بچه ی من بر اساس این برنامه که دادین روزای دیگه کلاس داره و الان که شما عوض کردین حداقل باید انصراف منو قبول کنید٬یعنی چی که ما با هر کسی طرفیم عوض میشه و نفر بعدی کلا منکر کار و ...قبلی میشه٬ من کسی رو نمیشناسمو آموزشگاه طرفمه و ....حالا قراره زنگ بزنن و اگر خدا بخواد و بیشتر از این دبه درنیارن هزینه ی کلاس علوم رو پس بدن و فقط بمونه ریاضی ،هر چند من بعید میدونم اینا پولی به کسی برگردونن که آخر نامردی و زرنگیه ...کلا عادت ندارم توی وبلاگ که عمومی هستش در مورد مدرسه یا شرکت یا سازمان خاص و ...بد بنویسم و تقریبا هیچ وقت اینکارو نکردم٬ همیشه رعایت کردم که خدای نکرده ....اما این اواخر خیلی اذیت شدم و شدیدا صدام درومد ،از الان به بعد باید دنبال گرفتن پول و روشن شدن تکلیف همون کلاس ریاضی باشم که زیاد اینجور کارها رو دوست ندارم و با روحیه ی من سازگار نیست،محمودم که وقتشو نداره و تمام کارهای هستی رو تقریبا باید خودم انجام بدم ....

 

اگر خدا بخواد هفته ی آینده باز مادر جون میاد خونه ی ما٬که بره برای تزریق زانوش برای مرحله ی دوم،دفعه ی پیش تا یکی دوهفته بهتر بود اما باز اینقدر دردش زیاد شد که مدام گریه میکنه و جیگره همه رو کبابببببب کرده٬چقدر سخته از دست آدم برای عزیزش و تسکین دردش هیچ کاری برنیاد٬واقعا ناراحت و نگرانشم و نمیدونم چیکار باید کرد٬هر وقت زنگ میزنم یا داره گریه میکنه یا ناله ٬تقریبا یه جورایی به قول خودش زمینگیر شده و حتی یه ناهار ساده هم میپزه از درد به گریه میوفته و الان دیگه ناهار پختن و خیلی کارهاش افتاده گردن امیر و بابا٬اونروز بهم گفت اگر اینبار تزریق کنمو بهتر نشم پامیشم میرم دکتر میگم منو عمل کنید و به عفونت کاری نداشته باشید٬اگرم خوب نشم خودمو میکشم تا از درد راحت بشم٬وای منو میگییییییییی؟؟؟(این چه دردیه که مادرم به مردن راضی شده آخهههههههههههههههههه) فهمیدم از فشار درد کارد به استخونش رسیده و کم آورده٬کلی باهاش حرف زدم و دلداری دادم ٬اما خودم داغونمممممممممممممم و شدیدا نگرانش٬خونشونم از ما نسبتا دوره و با بچه ی مدرسه ای نمیتونم هرروز برم و کمک خاصی بهش کنم٬هر چند دیگه هیچ کمکی نمیخواد و فقط میخواد از درد کشنده خلاص بشه و بسسسس٬تنها راهش عمل و تعویض زانوست که اونم برای مامانم با این عفونت مزمن ریسکش بالاست و دست همه رو بسته(اونور عمل رو هم هیچ کس ندیده و فقط خدا میدونه چی پیش میاد)٬این تزریق و کارها هم فقط در حد یه تسکین هستش که انگار اینا هم برای زانوی مامان من که دیگه وضع زانوش خیلی خرابه و هیچی نداره کارساز نیست ...٬اینم برای اون دسته از دوستان مهربونم نوشتم که مدام حال مامان رو میپرسن٬خدا خودش درد و مریضی رو از جون و تن همه ی بیمارها بیرون ببره انشالااااااا٬مامان منم بینشون

من نمیدونم این چه اخلاق بدیه که هستی داره و شدیدا منو اذیت میکنه٬هر وقت جایی دعوت میشه یا برنامه ی سفری چیزی پیش میاد٬از همون موقع شدیدا درگیر میشه و تمام فکر و ذهنش میشه لباس و کفش چی پوشیدن و چه جوری رفتن و ...٬مثلا وقتی تولدی دعوت میشه از همون لحظه ی دعوت میره لباسشو از کمد درمیاره آویزون میکنه٬هی مامان چی بخریم چه جوری بریم ...بهش میگم حالا یه هفته مونده برو سر درس و کارت٬ولی مدام میره و میاد کلافم میکنه و کلا حواسش از درس پرته و ... چندبار بهش گفتم٬اصلا دیگه تولد و ...نمیزارم بری٬ چون واقعا اینهمه وقت و فکر گذاشتن آزار دهندس و همون یک کلام بگم نه نمیزارم بری٬خیالت راحت میشه و ...٬ولی وقتی میگم باشه میبرمت دیگه کل زندگیت تعطیله تا اون روز بیاد و تموم بشه که من اصلا نمیتونم اینو قبول کنم٬الان دوباره چند روزه برای پنجشنبه خونه ی دوستش دعوت شده٬ که از ساعت ۲ دوستای صمیمی تره صاحبخونه ٬که حدود ۸ نفر هستند٬برن خونشون برای شنا (خونشون استخر داره) و بازی و شام و ...٬مامان دوستشم سه ساله میشناسم که خودش زنگ زد و باهام حرف زد٬منم گفتم هستی تا ۴:۳۰ کلاس داره و تا بیارمش میشه پنج ،گفت اشکالی نداره بچه ها تا شام پیشمون هستند و تولد و چیزی هم درکار نیست و فقط خواستم تا درساشون سنگین نشده دور هم باشن و ...٬منم تشکر کردم و گفتم سعی میکنم بیارمش٬حالا هر روز از مدرسه میاد تا یکی دوساعت میگه چی بپوشم چیکار کنم من کلاس دارم دیر میرسم ....امروزم اومد از در گفت میشه من پنجشنبه کلاس زبان نرم و از ساعت ۲ برم؟؟؟گفتم نه نمیشه٬دقیقا دو ساعت تمام نالید و غر زد تا گفتم اصلا نمیخواد بری برو بشین سر درست،البته اینجوری نگفتم و کلی عصبی و ....٬بعدش که دید داره از دست میده کلی خواهش و ...،منم گفتم تا پنجشنبه همون ساعت که خودم لباس و همه چی رو برات میزارم دیگه اسمشم نیار و گرنه ...٬از دفعه ی دیگه هم هر کسی تولد و جایی دعوتت کرد خودت بگو نمیام و منو درگیر نکن،میدونم این کارم درست نیست اما الان چند ساله با این قضیه درگیرم و کلا با این اخلاقش مشکل دارم و حرص میخورم که واسه دوساعت مهمونی ....٬دیگه الان بزرگ شده و نمیشه نسبت به هر حرف و کاری بهش ایراد نگرفت و به حال خودش گذاشت ...بعضی وقتها کم میارم خیلی کمممممم

زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم عاشق بودن هم
عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....
روز نو هر روز است
فکر را نو بکنیم....!
....عشق را سر بکشیم...
زندگی
می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

تلخ تـرین جمله : دوستت دارم اما…

شیرین ترین جمله : …اما دوستت دارم

به همین راحتی جا به جایی کلمات زندگــی را دگرگـون می کند !

 هر قلبی مقداری درد در خود دارد
فقط نحوه بروز آن متفاوت است
برخی آن را در چشمهایشان مخفی میکنند
و برخی آن را در لبخندشان!

 کاش همواره این سخن لقمان حکیم را بیاد بیاوریم که :

شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش،

بلکه شر را خیر فرو می نشاند و آتش را آب !

سلامت و پایدار باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ