روز کودک و پارک و ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
روز کودک و پارک و ...

همونطور که قرارمون بود پنجشنبه عصر٬ بعد از کلاس زبان هستی٬همراه خاله بیتا و پسرا رفتیم پارک ارم و بعد از اونجا شام خوردیم و شب خوبی کنار هم داشتیم٬به بچه ها کلی خوش گذشت و سه تایی همراه محمود بازیها رو سوار شدن و من و بیتا هم مشغوله حرف زدن٬ همه چیز خوب بود جز یکی دو مورد رفتار هستی با من که اصلا توقعش رو نداشتم و به احترام مهمونامون سکوت کردم تا برگردیم خونه٬ اما هر کاری کردم نتونستم از طرز حرف زدن و برخوردش با خودم بگذرم و نتیجه این شد که با اونکه کادوی تولد دوستش رو از یکهفته جلوتر همراه کاغذ کادو و کارت خریده بودم و لباس و کیف و ...همه اتو شده و آماده رو در کمد اتاقش آویزان بود٬اما گفتم که نمیبرمش ٬مطمئنم که اولش حرفمو جدی نگرفت(از بس همیشه بخشیدم و دلم نیومده تنبیهش کنم)اما وقتی فرداش جمعه ٬بدون بردن لباس و وسایل هاش رفتیم خونه مادرجون اینا فهمید که ... ٬از ساعت ۲ شروع کرد که بریم خونمون و ساعت تولده و ...٬اما اصلا از حرفم کوتاه نیومدم و به جای تولد بردن اون٬رفتم و به دایی تورج سر زدم و اومدم خونه(خدا رو شکر دایی بهتره و از لحاظ حافظه مشکلی نداره و دست و پای چپش به اندازه ای که بتونه با عصا همراه کمک راه بره و ...کار میکنه ٬ولی خب تا خوب شدن فاصله داره هنوز و توانایی کار کردن نداره دیگه و تو این زمانه ی خراب با دوتا پسر بچه ی کم سن ....

 بچه ها تو پارک ارم(دوربین کوچیکه خراب شده و بردن دوربین بزرگه تو پارک و کیف و ...خیلی سختمه و جدیدا عکس انداختنمون کم شده٬ تا خداااااا بخواد و با این گرونتر شدن دوربین و ...آقای محمود خان رضایت بدن و یک دوربین کوچیک و کیفی برام بخرن٬امشب بهش میگم ببین کیفیت عکسا چه بد شده با گوشی انداختم٬ یه دوربین بخر دیگه،میگه اگر بخرم کادوی تولدت حسابش میکنی؟فک کن از حالا دوربین بخره بزاره به حساب کادوی تولدم تا ۷ دییییییییییییییی٬خداییش که خیلی نتانتغلغتافبغفبیغاغفلبغبلعغبعغ(دوستام میدونن اینا چی بود )

 بچه ها تو رستوران مدبر که انتخاب خودشون بود

 

امروز هستی خانوم همراه مدرسه رفتند صدا و سیما برای یک برنامه ی زنده ی رادیویی٬به مناسبت روز کودک ٬ساعت ۱۰ از مدرسه زنگ زدند که رو این موج برنامه رو بشنوید٬منم رفتم رادیو رو روشن کردم و یکساعتیشو گوش دادم٬هستی که اومد میگه مامان صدامونو شنیدی؟؟گفتم مگه تو حرف زدی؟؟میگه نه خب ولی دست زدیم جیغ زدیم ...

 اون ساعت انگیری بردز هدیه من به هستی و اون سبد گل هدیه ی محمود به هستی بود به مناسبت روز کودک٬البته عزیز دلم موقع گرفتن کادو از من گفت٬مامان جون من که دیگه کودک نیستم نوجوونممممممممممم٬ای جانم تو کی بزرگ شدی که من نفهمیدم دختررررررر

با تمام اینا بازم میگممممممممم:

هستی عزیزم روزت مبارککککککککک

این شاخه گل هم٬ هدیه ی محمود به کودک درون من بود 

علم پزشکی ثابت کرده که شکستن دل واقعیته؛

یعنی وقتی دل کسی می شکنه،

تو قلبش اتفاقی می افته.

مثل یه خونریزی کوچیک یا یه جراحت.

که حتی می تونه منجر به سکته قلبی بشه.

سـعـی کــن دل هـیـچکـســی رو نـشـکـنـی.

آنها به من میخندند چون متفاوتم!

من به آنها میخندم چون همشان مثل همند!!
 

تنهایی خود را مقدس بدار...

تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای!

در تنهایی خود بمان...

 گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
می آیی قدم بزنیم؟
گاهی ...
آدم چه چیزهایِ ساده ای را
ندارد...!

گرانسانها می دانستند که چقدر محدود در کنار هم هستند،

نامحدود همدیگر را دوست میداشتند ..!!

 خوشحالم که تعدادی از شما دوستان عزیزم٬متن های آخر پست هامو دوست دارید

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و پاک دل و بی کینه و ... باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ