دومین تابلوی عروسک من و .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
دومین تابلوی عروسک من و ....

خبر جدیدی نیست که بیام بنویسم ٬دو هفته ای از مدرسه رفتن هستی خانوم میگذره و زندگی پاییزی همچنان ادامه داره٬پنجشنبه ی پیش که خونه بودیم و جمعه صبحم تا شب خونه بودیم٬صبحش هستی آزمون داشت که ای نتیجه بدک نبود٬دیگه شب دیدم خیلی بی تابی میکنه تصمیم گرفتیم بریم سینما٬از اونجایی که کلاه قرمزی و تو و من و ....رو دیده بودیم٬ رفتیم فیلم بغض که کاش میشستیم خونه و نمیرفتیم سینما٬هر چی از بی محتوایی این فیلم بگم کم گفتم٬از اول تا آخر فیلم ب ا ر ان کو ث ری فحش داد تا آخر فیلم٬کثافت آشغال احمق ....٬از محتواش بدتر فیلمبرداریش بود که عین فیلمای خونگی اینقدر بالا و پایین و جلو و عقب و ...داشت که نیمساعت بیشتر نتونستم بشینم تو سالن چنان تهوعی گرفته بودم که بیا و ببین٬اما نتونستم به محمود و هستی زور کنم که بریم٬برای همین خودم اومدم یکساعتی نشستم بیرون تا فیلم تموم شد و هستی اومد دنبالم٬آخرشم گفتم هستی جون چی شد فیلم؟؟؟گفت مامان دختره داشت دنباله کیفش که یکی دزدیده بود میدوید که اون آقاهه رفت تو یه زیر زمین دختره رفت دنبالش مرده قفل درو انداخت و فیلم تموم شد٬گفتم خب؟؟؟گفت هیچی دیگه بابا گفت سر دختر رو حتما بریدن٬خداییش حالم بهم خورد از این فیلمی که رفتم و هستی دیدش ....٬تو این فیلمای اخیر جز تو و من٬ از هیچ کدوم خوشم نیومد ٬ولی هیچ کدومم٬ به اندازه ی این بی محتوا نبود و بار منفی نداشت ....

آزمون ۷ مهر خانومی ٬که خدارو شکر با بازیگوشی های این اواخرش بازم خدارو شکر

 لباس ورزشی مدرسه شون که روزای اول بهشون دادن

 دومین تابلوی خانومی که سه شنبه آورد٬ با اونکه گلدون و گلش با قبلی فرق میکنه٬ ولی چون زمینه ش خیلی شبیه تابلوی قبلیه ....٬دستت درد نکنه دخترم خیلی خوشگله 

احتمالا فردا پنج شنبه شب٬همراه خاله بیتا و پسرا بریم پارک و شام و ...٬جمعه هم شاید بعد از حدود دوماه بریم خونه ی مادر جون(پای مامانم یکی دو هفته ای بعد از تزریق یکم بهتر بود اونم برای اینکه یکهفته خونه ی ما استراحت مطلق بود و کاری نمیکرد که بخواد درد بگیره اما دوباره چند روزه دردش بیشتر  شده و ...) و تا ۵ برگردیم که هستی خانوم تولد دوستش دعوت داره و حسابی ذوق و شوق تولد رفتن داره عزیز دلمممممممممممممممممم 

موقع برگشت از کلاس هستی امروز دوتایی رفتیم سوپری خرید کنیم٬یک قوطی کاکائو نستله که هستی فقط به هوای اون صبح ها شیر میخوره کوچیکتر اما گرونتر ...٬چند قلم جنس داشتیم که وقتی فروشنده گفت سی تومن میشه گفتم نه آقا اشتباه میکنی اینا سی تومن نمیشه(معمولا دونه دونه نمیگم برام بزنه چون سالهاست ازشون خرید میکنیم و تقریبا میدونیم که کارشون درسته)٬دونه دونه برام زد و ماشین حساب رو نشونم داد که دیدم بلههههههههه همون سی تومنه٬چند روز پیش بعد از کلاس زبان هستی٬ برای خرید کادوی تولد دوستش رفتیم فروشگاه بغل کلاسشون٬یه سبد هستی برداشت و یه کم چیز میز الکی ریختیم توش و همراه کادو ( که یه پازل هزار تیکه بود که آخرین بار ۱۲ هزار تومن خریده بودم و شده بود ۲۵ هزار تومن)رفتیم صندوق،خانومه گفت ۹۵ هزار تومن٬به هستی گفتم مامان صبر کن یه چک کنم کاغذ خرید رو(کاری که معمولا نمیکردم)٬دونه دونه چک کردم دیدم که بله درستهههههههههههههه٬هفته ی پیش رفتم برای هستی خرید پاییزی (آبان ماه عروسی هم داریم گفتم یه لباس مناسب هم برای اونموقع براش بخرم)٬لباسهای قشنگ دو سه تیکه که بشه بهش بگی لباس مهمونی و شیک برای یه دختر بچه ی ده ساله حدود ۲۰۰ هزار تومن ٬به محمود گفتم آخرین لباس مجلسی که برای خودم خریدم و فکر میکردم نسبتا گرونه حدود دوسال پیش بود که سیصد خریده بودم٬الان برای یه بچه لباس ۲۰۰ تومن٬یه کفش ساده ۷۰ تومن٬یه سویی شرت ۸۰ تومن٬پس من و تو باید چند بخریم؟؟؟وویییییییییییی امان از گ ر و نی٬خداییش بعد از هر خرید بیشتر از خودمون که ما هم به اندازه ی خودمون تحت فشار قرار گرفتیم و فکر میکنم تقریبا هر خانواده ای نسبت به درامد و خرج خودش دچار سختی شده٬ناراحت و نگران خانواده های کم درامدتر و پر جمعیت تر و بی سرپرست و ....٬اینقدرم دور و برمون آدمهای مشکل دار و بی بضاعت وجود داره که هر چی هم نامحسوس و غیر مستقیم کمک میکنیم بازم دردی از کسی دوا نمیشه٬خدایاااااااااااااا خودت به داد مردم برس و سایه ی سرپرستهای خانواده ها رو کم نکن و گره از مشکلات مادی و معنوی تمام مردم روی زمین باز کنننننننننننننننننننننننننننننن٬آمینننننننننننن


بیـــــا ...
بیـــــا برویم قـــــدم بزنیم !

بــــ ـاران که می بـــــارد
چتـــــر هم داریـــــم
کوچـــــه هم که انتظـــــار می کشـــــد
این هوا تنـــــها من و تو را کـــــم دارد !
که دســـــتهایمان در هم
زیر بــــ ـاران قدم بزنیـــــم ...
.
.
.
یـــــادم می رود هر بار که بــــ ـاران می بـــــارد
یادم می رود تو نیستی ...
یـــــادم می رود چیـــــزی شبیـــــه مرگ پایم را بریـــــده است از قـــــدم زدن با تو !
.
.
.
شــــ ـاعر می شـــــوم
قـــــدم می زنـــــم
کوچـــــه ها را شـــــاهد می گیرم
راهی می شوم
دســـــت های تو را می فشـــــارم در مشـــــتی خیال ...
من چه دل خوشـــــم !!!
می روم بخوابـــــم ...
می روم بخوابـــــم ...
می روم ...!

حق با توست ...

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یکنفر شیرین و مهربان ازتویش

بپرد بیرون و هی لبخند بزندو بگوید حق با توست ...

انسانها به آن چیزی که دوست دارند نمی رسند

مگر با صبر بر آنچه که دوست ندارند ...

درد و غم از خونه ی دلهاتون به دورررررررر دوستان خوبم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ