ای روزگاررررررر .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
ای روزگاررررررر ....

تمام این پنج روز تعطیلی، بیشترش رو خونه بودیم و تفریحمون به بعد از ظهرها سینما و تئاتر و رستوران ختم شد،فقط روز پنجشنبه صبح تا شب رفتیم سیرا پیش پدر بزرگ و مادربزرگ هستی خانوم و زدیم به جاده ٬به اصرار هستی فیلم ک ل ا ه ق ر مزی و بچه ن ن ه رو رفتیم که هستی دوست داشت٬ ولی علی رغم تعریف زیادی که ازش شنیدم من و محمود خیلی خوشمون نیومد ...٬یکروز بعد از ظهرم٬از خلوتی خرید لوازم التحریر استفاده کردیم(میدونستم تا مردم از تعطیلات برگردند هجوم میبرند به خرید و ...) رفتیم برای هستی خرید مدرسه رو انجام دادیم ٬البته بدون کیف مدرسه که معمولا مدرسه کیفشون رو خودش میده و ما هم طبق دو سال گذشته کیف نخریدیم٬از هر چیزی فقط به اندازه ی نیازش خریدم و هر چیزی هم٬ کم ازش استفاده کرده بود مثل مداد رنگی و ....دیگه نخریدم٬با این قیمتها دلم نمیخواد فکر کنه چون تو کمد لوازم اضافی داره میتونه خیلی راحت پاک کن و تراش و ...گم کنه یا بندازه اونور یکی دیگه،بهش گفتم هر وقت تموم کرد براش میخریم و لزومی به جمع کردن لوازم زیادی نیست و قرارم نیست قحطی بشه٬من و محمود معمولا حواسمون به استفاده ی صحیح از لوازمش هست و مثلا آخرای پارسال یه پرگار محمود براش خریده بود که پیچش گم شده بود ٬اونجا هر چی گفت یکی برام دوباره بخر٬ محمود قبول نکرد٬ منم که دیدم امسال پرگار زیاد نیاز داره و محمود هم راضی نمیشه ٬بهش گفتم اگر بابا قبول کنه چون خوب نگهداری نکردی پرگار رو باید خودت بخری و از پول تو جیبیت پولشو بدی که بیشتر حواستو جمع کنی ٬که محمودم قبول کرد و ختم به خیر شد٬مانتو شلوار و مقنعه اش رو هم٬ از مدرسه گرفتیم و لباس ورزشیش موند برای مهرماه٬متاسفانه هیچ تغییری تو مانتو شلوار ندادن و همچنان همون لباس تکراری دو سال پیش رو باید بپوشه٬به نظرم یه تنوعی میدادن بد نبود٬از ثبت نام سرویس مدرسه جا موندیم و موند برای هفته ی آینده،خلاصه تقریبا هستی خانوم برای آغاز سال تحصیلی جدید و کلاس پنجم آماده شده و انشالا که به سلامتی و موفقیت سال تحصیلی رو آغاز و به پایان برسونه٬دیگه اینکه دو تا تئاتر دیدیم یکی مال سینما گلریز٬ یکی هم مال سینما پردیس٬ که بد نبودن و به نظرم از فیلماشون بهتره ... اینم از پنج روز تعطیلی ما 

خانومی توی سیرا ٬لا به لای درختها

آبشار تهران ٬که هستی با محمود رفت و چیز خاصی هم نداشت

اینم عروسک من٬از وقتی بازی انگیری بردز ٬رو ریختم تو گوشیمو بازی میکنم عجیب از عروسکاش خوشم اومده و اینو خریدم تا بقیه شو هم کم کم بخرم و آرشیومو کامل کنم

 

پی نوشت ۱:دیگه کلاسهای تابستونی هستی جز نقاشی و پیانو که همینجوری ماهیانه ثبت نام میشه و به ماه و فصل و ...ربطی نداره داره تموم میشه٬فردا یه امتحان زبان داره که تو این چند روز با محمود تمرین کرد و دوشنبه بیستم امتحان فاینال و این ترم تموم٬کلاسهای ق ل م چ ی هم آخر اینهفته تموم میشه و میره تا اواخر مهر ماه که دوره ی پیشرفته یا همون تیزهوشانه شروع میشه

پی نوشت ۲: ۹ شهریور تولد باران کوچولوی خاله بهار بود٬ ۱۶ شهریور هم تولد و سالگرد ازدواج خاله منیر عزیز  که از همینجا بهشون تبریک میگم و براشون یک دنیا شادی و سلامتی آرزومندم

 

پی نوشت ۳:تو همین روزها٬ یکی از دوستان خوب و عزیزم٬یک عمل خیلی سنگین داره که امیدوارم براش به خیر بگذره و بدون هیچ مشکلی سلامتیش رو به دست بیاره انشالاااااااا٬لطفا تو دعای خیرتون فراموشش نکنید که به لطف خدا٬دعا خیلی چیزها رو عوض میکنه ...

بر لبی خاموش صدایت می کنم گر چه دوری از برم از صمیم قلب دعایت میکنم

 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

 

چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ، خدا یک وقتهایی دلش نمی خواهد ما چیزی که دلمان میخواهد را داشته باشیم! ...

و چقدر دیر می فهمیم !!!

که زندگی همین روزهاییست ...

که منتظر گذشتنش هستیم!

زیاد زیستن کمابیش آرزوی همه است،

اما خوب زیستن آرمان یک عده معدود ... 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ