تعطیلات ما و هستی خانوم ... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
تعطیلات ما و هستی خانوم ...

سلام به روی ماه دوستان عزیز و مهربونمون،انشالا که همگی خوب و خوش و سلامت باشید٬آخرین ماه تابستان هم اومد و تا چشم به هم بزنیم تموم میشه و پاییز برگ ریزان فرا میرسه و بچه ها میرن مدرسه و ... زندگی همچنان ادامه داره ... ٬روز عید فطر ٬هستی یکم مریض شد و تا شب درگیر اون بودم٬البته به مادر جون اینا هم سر زدیم و عید رو تبریک گفتیم٬پدر بزرگ پدری هستی خانوم هم همراه مادربزرگش در سفر بودن که تلفنی تبریک گفتیم ... ،پنجشنبه شب٬مهمون خونه ی عموم اینا بودیم برای خداحافظی از پسر عموم که تا آخر هفته میره هلند برای گرفتن دومین فوق لیسانسش ٬که از همینجا هم٬ براش آرزوی موفقیت و سلامتی داریم٬دو هفته پیش هم پسر خاله ام همراه خانومش رفتند آمریکا برای گرفتن دکترای خانومش و فوق خودش که انشالا اونا هم با موفقیت درسشون رو بخونن ٬دیروز هم پسر بزرگه ی همون عموم از آلمان اومد تا تو این دو سه روز ٬دو برادر همدیگرو بعد از دو سه سال ببینند و هفته ی دیگه انشالا اینم برای فوقش بره آمریکا ٬خلاصه چند نفری از خانواده تو این مدت رفتند دنبال آینده و سرنوشتشون که برای همشون آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم راه رو باز کنند برای هستی خانوم که از حالا قول و قرارش رو برای رفتن و درس خوندن تو خارج با پسر عموی بنده گذاشته و .... 

از بس دیر یادمون افتاد ۵ روز تعطیلی تهران چه کنیم٬موقعی که تصمیم گرفتیم بریم سفر٬علی رغم تلاش خودمون و دوستان عزیزمون تو اون شهر٬ که تا حالا نرفتیم٬نتونستیم تو دو هتلی که درنظر داشتیم برای این تعطیلات٬ جا بگیریم٬البته دوستان خوب وبلاگی خیلی اصرار به پذیرایی از ما تو خونه ی خودشون کردند٬ ولی از اونجایی که من ترجیح میدم جایی داشته باشم و دوستانمون رو بیرون ببینم و زحمتی بهشون ندم٬ مخصوصا برای شب خوابیدن که به مادر و خواهر برادرمم زحمت نمیدم چه برسه به دوستان مهربونم و خانواده هاشون٬قبول نکردم و این سفر موند برای بیست شهریور به بعد که انشالا هستی امتحان فاینال زبانش رو بده و کلاساش تعطیل بشه و بتونیم تو هتل مورد نظر مستقر بشیم ...٬این شد که ما بدون برنامه و کار خاصی در تعطیلات در تهران بزرگگگگگگگگگگگگ میمانیم و همدیگر رو نگاه میکنیم٬شاید مابین این نگاه کردنها سینمایی پارکی رستورانی هم رفتیم که عریضه خالی نباشه٬لطفا اگر جای خوب و مناسبی توی تهران میشناسید بهمون پیشنهاد بدین که بریم و هستی خانوم رو بگردونیم٬منتظره پیشنهاداتتون هستیم

سه شنبه ی آینده ۱۴ شهریور ٬دوازدهمین سالگرد ازدواجمون هستش که دقیقا همونروز عروسی دوست و همکار محمود دعوت شدیم که دقیقا به همین مناسبت نمیریم عروسیو ترجیح میدیم برنامه ی همیشگی خودمون رو که یک جشن سه نفره توی یه سفره خونه ی سنتی با موسیقی زنده هستش ادامه بدیم(البته فعلا محمود به علت عروسی نرفتن٬ در قهر به سر میبره و ممکنه این قهر در برنامه و هدیه ی سالگرد اینجانب تاثیر بدی بزاره)خب به من چه دوستش میخواست اونروز عروسی نکنه ... ٬فعلا چیزی در مورد هدیه ی گرانبهای امسالم نمیدونم،امیدوارم که مقبول بیوفته

برنامه ی کلاسهای تابستانی هستی ٬همچنان تو تمام سال تحصیلی ادامه خواهد داشت (زبان دو روز،ق ل م چی دو روز ،پیانو و نقاشی هر کدوم یکروز)٬من امسال فقط زبان رو بهش اضافه کردم که واقعا تو این سن دیگه لازم بود تو کانون٬ زبانش رو ادامه بده٬نقاشی و کلاسهای ق ل م چی رو هستی به اصرار خودش خواست که ادامه بده و ما هم به نظرش احترام گذاشتیم و ثبت نامش کردیم٬برنامه هاش یکم فشردس و من فکر کردم تو سال تحصیلی بهش سخت بگذره(نمیدونم چرا همه فکر میکنند من به هستی زوری این کلاسها رو تحمیل کردم و مدام در حال نظر دادن و منع کردن من از فشار روی هستی و ....هستند ٬ولی واقعیت این نیست و من هرکاری کردم هستی فقط ریاضی رو ثبت نام کنه و از خیر علوم بگذره راضی نشد که نشد حتی گریه هم کرد که من پارسال از معلممون هم بیشتر علوم بلد بودم و ...٬کاش کمتر ندونسته سر تو زندگی دیگران میکردیم و با نظرات الکیمون سوهان روحشون میشدیم٬باور کنید پنجشنبه هایی که مهمونی هستیم و فرداش هستی آزمون داره نمیتونیم بگیم ما زودتر میریم هستی آزمون داره از بس ...) ،هیچ کس به اندازه ی من براش راحتی و آسایش هستی مهم نیست ٬ ولی اینقدر برای کلاس تیزهوشان ق ل م چی که ادامه ی کلاسهای عادی تابستان هستش و فقط به چند تا از دانش آموزان اجازه ی ثبت نام تو این کلاس تیزهوشان رو دادند٬ که یکیش هستی بود(تقریبا کلاس خصوصی و با تعداد کمی برگزار میشه)اصرار کرد که ما هم تسلیم شدیم٬از همین الان فکر بردن و آوردنش هستم که همچنان وقت برای خودم نمیمونه و به حکم مادر بودن تابستان و زمستان و ... خودم هیچی به هیچی و ...،هی پاییز میگم زمستون ٬بهار میگم تابستون٬عمرم تموم شد و خیلی کارها و برنامه هام موند که موند ...٬کی تا حالا میخوام دو سه تا دکتر متخصص برم که از بس تو تابستون درگیر هستی بودم و خسته و گرمازده که نشد برم و موند برای پاییز انشالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا٬فدای سرت مادر تو راضی و خوشحال باش٬ منم به خوشحالی تو خوشحال میشم و برنامه هامو با تو هماهنگ میکنم٬ولی خودمونیم شانس آوردی مامانی شاغل نیست و گرنه خیلی از این کلاسها رو نمیتونستی بری عزیز دلم ٬همیشه فکر میکردم بزرگ تر بشی نیازت به من کم و کمتر میشه و من بیشتر وقت برای کار کردن و کلاس رفتن و ...خواهم داشت ٬ولی الان میبینم که کمتر از بچگیهات درگیر نیستم و تازه کلی فکر و انرژیم بابت آینده ی تو ٬توی این جامعه ی گل و بلبل و ...از بین میره و نمیتونم به امان خدا ولت کنم و تازه بیشتر به مراقبت من نیاز داری ...٬خدا جونم خودت حافظ و نگهدار تمام بچه هامون باش و نتیجه ی زحمت و استرسهای ما رو با موفقیت و خوشبختیشون بهمون نشون بده انشالااااااااااااااا

سعی کن تو زندگی درخت باشی ؛

که اگه کسی بهت لگد زد !

شکوفه بارونش کنی !!!

خیلی سخته تو این دنیایی که

هیچ کس ، هیچ کس رو نمی خواد

تـــــــــو بـــخـــوای

اونـــــم بــــخــــواد

امـــــــا

دســــــــت روزگـــــار

نـــــــــخــــــواد !

موهایش را نوازش کن

قبل از اینکه سفید شوند .

زن است دیگر

با همه زن بودنش ،

دوست دارد نوازشت را

ولی باهوش است ،

فرق ریا با صداقت را می فهمد !

هر جا که هستید و هر جا که میروید بهتون خوش بگذره انشالااا

مواظب خودتون و گلهای زندگیتون باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ