روزهای گرم مردادی ماااااااااااااااا - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
روزهای گرم مردادی ماااااااااااااااا

برعکس اون چیزی که خیلی از آدمهای ظاهربین فکر میکنند ٬من خیلییییییییی چیزها رو تو وبلاگ هستی نمینویسم و دلیلی نمیبینم مشکلات و ناراحتی ها و دلخوری ها و مسایل شخصی و ...زندگیمو برای کسی بنویسم٬شاید یه زمانی راحت تر مینوشتم ٬به خاطر تجربه ی کمترم تو زمینه ی وبلاگ نویسی و دنیای مجازی و دوستان مجازی و قضاوت آدمها و حسادتها و ... که حتی تو دنیای مجازی گاهی از دنیای واقعی که ازش فرار کردیم و به اینجا پناه آوردیم بیشتره و بعضی وقتها واقعا آدم از اینهمه بخل و قلب سیاهی نسبت آدمی که کاری بهمون نداره و حتی ندیدیمش و ... باعث میشه از آدم بودن خودمونم شرمنده باشیم و شوک زده که آخه چراااااااا ... ٬بیخیال فقط میخواستم بگم هفته ی خوبی رو نگذروندم ... ٬همچنان مشغول کلاسهای هستی هستم و روزهای دوشنبه از روزای دیگه بهم سخت تر میگذره و گرمای هوا شدیدا این سختی رو تشدید کرده ،مخصوصا اون لحظه ای که سوار ماشین زیر آفتاب میشم و تا بیاد خنک بشه به شدت نفسم میگیره و ... و دوشنبه و چهارشنبه این حالت چندین بار تو یکروز برام تکرار میشه و .... ٬اونهفته که هستی از کلاس ریاضی و علوم اومد گفتش که به علت لباس نامناسب بچه ها(من برای کلاسها ٬هستی رو همیشه با بلیز و شلوار با شال یا کلاه میفرستم بنا به دلایل خودم٬ ولی متاسفانه اینقدر بعضی ها با قد و بالای بلند و درشت با دامن و تاپ و ...اومدن) پوشیدن مانتو و شال رو اجباری کردن٬منم با اونکه میدونستم همچنان خیلی ها مقاومت خواهند کرد و اهمیتی نخواهند داد٬بهتر دیدم به نظر آموزشگاه احترام بزارم برای همین پنجشنبه بعد از کلاس هستی یکی دو جا برای مانتوی بیرون رفتیم که پیدا نکردیم سایزش٬حدود ساعت ۶ بود که حس کردم از گرما دارم بیهوش میشم٬از محمود خواستم که با هستی دوتایی یکسر تا بوستان هم برن و بیان ٬که خدار و شکر کمی بعد از نه نمیشه و توام بیا و ... منو گذاشتند خونه و دوتایی راهی شدند و با دوتا مانتو برگشتند خونه٬افطار هم رفتیم خونه ی عمو کوچیکه ی هستی خانوم

روز جمعه هم از خونه بیرون نرفتیم تا افطار که رفتیم فرحزاد و با شلوغی و ترافیکه شدیدش مواجه شدیم و نتونستیم تو رستوران مورد نظرمون جا پیدا کنیم و یه جای دیگه رفتیم و فقط در حد شام خوردن تونستم اون گرما رو تحمل کنم و زود اومدم خونه و دوباره هستی ساعت ده تا یازده و نیم با باباش رفت رم و زیر لپ تابی خرید و اومد

 دوشنبه صبح ،هستی خانوم قبل از رفتن به کلاس(اولین مانتوی غیر مدرسه ی خانومی)

پی نوشت ۱:اینهفته آزمون ق ل م چی به جای جمعه ٬پنجشنبه برگزار میشه ،که امیدوارم هستی مثل سری قبل که تو حوزشون نفر اول شد٬بتونه ترازش رو حفظ کنه

برای هستی خانوم:دخترم ٬مامان رو قبل از آزمونها اینقدر اذیت نکن و بدون دو سه روز قبل از آزمون یکی دو ساعت در روز درس خوندن از هیچچچچچچ سریال و فیلم و خونه وجب کردن و ....کم نخواهد کرد،شما مامانو مجبور کردی به خاطر استفاده ی نادرست از شبکه ی پ ر شین ت و ن حذفش کنه ،که البته اصلا پشیمون نیستم و حداقل اعصابم راحت تر شده که تورو مدام در حال سنبل(درسته دیکتش؟؟) کردن کارات نمیبینم واسه کارتون دیدن و ...........٬سعی کن همیشه حد اعتدال رو رعایت کنی تا دچار مشکل نشی تو زندگیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم ولی باور دارم دلخوشی ها کم نیست
زندگی بایدکرد...

 زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!

آن چه در ما جاری است این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...می گذرد تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم عاشق بودن هم
عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم....
روز نو هر روز است
فکر را نو بکنیم....!
....عشق را سر بکشیم...
زندگی
می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

 خدایـــــــــــــــــــــا
مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه‌ای همراهند...
عده ای تا مرز منفعت
عده‌ای تا مرز ...
تنها تویی که همواره می مانی، بمان . . .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ