روزهایی که گذشت و میگذرد .... - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
روزهایی که گذشت و میگذرد ....

سلام به شما دوستان خوب و عزیزمون٬اول از همه بابت محبتتون بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه دلهای مهربونتون از غم و درد و ناراحتی به دور باشه٬برای دور کردن انرژی منفی و غم٬ از فضای وبلاگ هستی و قلب باصفای شما گلهای همیشه بهار٬اول از چیزهای عقب افتاده و هستی و ... مینویسم و در آخر از حال و احوال تورج عزیزم که از همه طرف درد و مریضی بهش حمله کرده ....

آخرین روز مدرسه ده خرداد بعد از کلاس پیانو٬ همراه هستی رفتیم بوستان و همینجوری به همین مناسبت(همراه خرید روز پدر) یکم براش خرید کردم و اومدیم خونه٬مدام به خوندن رمانهای من٬ علاقه نشون میداد که من موافق نبودم و بهش گفتم هر وقت بزرگ شدی همشو بخون فعلا تو محدوده ی سنی خودت ...٬از اونجایی که برعکس سالهای گذشته نمایشگاه کتابم نرفتیم و کتابی براش نخریدم ٬جلد اول رمان آنی شرلی رو خریدم تا وقتی تموم کرد شماره های بعدی رو بخریم ...دخملی ما تا شبا کتاب نخونه نمیخوابهههههههههههههههههههههههههههه

بلافاصه بعد از سفر ٬هستی خانوم با اصرار خودش موهاشو کوتاه کرد که البته خودش کوتاهه کوتاه میخواست٬ ولی من و باباش موافقت نکردیم و براش مدل فارا یا همون خورد زدم  

 اینم کارنامه ی کلاس چهارمش که یکشنبه با هم رفتیم گرفتیم٬تو اونهمه کارنامه ای که من اونجا دیدم مثل کارنامه ی هستی همش بیست ندیدم ٬معلمهاش تاکید داشتند که بدون ارفاق و سخت گیرانه نمره دادند تا بچه ها به نمره ی بیست عادت نکنند و سعیشون رو بیشتر کنند ... خدا رو شکر که زحمتهای خودش و پدرش نتیجه ی خوبی داد

از مدرسه به اصرار خودش که مدتها میگفت و من جای مناسبی پیدا نکرده بودم٬رفتیم و کلاس نقاشی ثبت نامش کردم که از همون هفته٬ سه شنبه شروع شد(هفته ای یکروز)٬با یه ذوق و شوقی هم تخته شاسی و وسایلش رو دست گرفت و رفت کلاس ٬که کیف کردم

اینم پکیج هدیه ی روز پدر که گفته بودم برای موندن تو خاطرات هستی تو وبلاگش میزارم

 مقوا زیری دست ساز و کارت تبریک(یا مقلب القلوب و ...) و اون جعبه مشکی٬ از طرف هستی که سنگ تموم گذاشت٬اون جعبه تزیینی از طرف من

پدر خوبم                       ای نازنینم

          اگر بگردم هر جا ز دنیا                    نمیبینم مثل تو  چون پدری زیبا

همیشه شادی         همیشه سر حال         میری میکنی برای من کار (حالا من و محمود جفتمون این میری رو میدی خوندیم و تا بیاد بگه چی نوشته کلی ....)

 متن توی کارت تبریک:هر جا را برم نمیبینم و پیدا نمیکنم پدری به دانایی٬توانایی و زیبایی پدر خودم٬بنابراین قدر پدر تکم را میدانم و روزها و شب ها بابت این هدیه ی گران بها از خدا تشکر میکنم

خدایا ازت سپاسگزارم

به محمود میگم ببین هستی تو رو چقدررررررررررررررررر زیبا میدونه٬ هدیه ی گران بها

 سنجاق کراوات و دکمه سردست رو هستی خودش خرید٬عطرم بیشتر به خاطر شکلش که بلندگو هستش خوشمون اومد و خریدیم٬ که البته بسیار خوشبو هم هست و مقبول افتاده انشالا

۲۴ خرداد تولد بیست و چهار سالگی دایی امیر هستی خانوم بود٬ که دیروز جمعه رفتیم خونه ی مادرجون و کادوش رو دادیم (به گفته ی عزیزی که بهم گفت حواست از زنده ها و آدمهای اطرافت که ازت توقع دارند پرت نشه و همه چیز رو فدای ناراحتی خودت نکن٬تمام سعیمو دارم میکنم که ...)

 کیک به سلیقه ی هستی خانوم

هدیه ی اختصاصی هستی برای داییش(اولین نقاشی که تو جلسه ی اول یاد گرفت تقدیم دایی امیرش کرددددددددددددددددددددددددددد)

در مورد دایی هم باید بگم که متاسفانه هر چیزی که ازش میترسیدیم براش پیش اومد،هم زمین خورد هم دوباره خونریزی مغزی کرد و هم پای چپش که مدتی بعد از عمل حرکت نداشت٬ بعد از خونریزی دوباره ٬خون لخته شد و همین مشکل باعث شد نتونن هنوز عملش کنن،چون به گفته ی دکتر حین عمل ممکن بود لخته حرکت کنه و به سمت مغز و ...بیاد،روزی که اینو شنیدم روز خیلی سختی بود برام و کلی اذیت شدم،مخصوصا که اینو فقط دایی هامو محمود و رضا میدونستند(منم فوضولی کرذم فهمیدم)،مامانمم مدام زنگ میزد که چرا اینقدر تبش طول کشیده و عملش نمیکنند؟؟؟من و عزیز نگرانیم و فکر میکنیم یه چیزایی رو به ما نمیگن،کلی منو قسم داد که اگر چیزی فهمیدم بهش بگم،منم چند روزی چیزی نگفتم ولی شب آنژیوپلاسی پای دایی که پنجشنبه صبح بود بهش گفتم و ...روز پنجشنبه دایی آنژیوپلاسی کرد تا یه فیلتر بزارن جلوی لخته ی پاش که به سمت قلب و ریه و مغز و ...حرکت نکنه تا بعد از عمل و گرفتن جلوی خونریزی مغزش اون لخته رو (که تو همین مدت خطر حرکتش تو پا هست و خطرناکتر شدنش و ....)با دارو و ...انشالاااااااااااااا رفع کنن که خدایی نکرده با حرکتش جلوی مویرگها رو نگیره و یه وقت پا و انگشتاش سیاه نشه٬ قبل از خونریزی مغزش مدام دارو مصرف میکرد برای جلوگیری از لخته شدن خون تو پاش ولی بعد از خونریزی دیگه نمیتونن اون داروها رو استفاده کنن چون ممکنه تاثیرش رو مغزش باعث تشدید خونریزی بشه و ....خلاصه یه گیری افتاده با این مریضی که ...،تو این مدت دایی ها در حال تحقیق بودند تا ببینند میتونن بدون عمل باز مشکل دایی رو با دستگاه فرستادن تو رگ و ...برطرف کنند یا نه٬که بعد از چند روز مشورت و کنفرانس پزشکی امروز صبح٬انگار دکترش صلاح ندونسته اون عمل با دستگاه انجام بشه و گفته عمل باز براش بهتره٬دقیقا نمیدونم ولی احتمالا فردا صبح یا پس فردا دیگه عملش کنند ....مغزم واقعا هنگه و یه وقتایی عجیب کم میارم٬پنجشنبه ظهر که رفته بودم ملاقاتش،از پشت شیشه کلی باهاش حرف زدم و گفتم دایی خیلیییییییی دوستت دارم تورو خدا زودتر خوب شو بیا بیرون ،گفت منم دوستت دارم دایی جون مواظب خودت و بقیه باش٬بعدش چندتا بوس و چشمک و لبخند برای خوشحال کردن من زد ....کاری جز دعا کردن از دستم برنمیاد و با همه ی وجودم از خدا میخوام کمکش کنه تا زودتر از این رنج و درد و آی سی یو و ...راحت بشه و برگرده سر خونه و زندگیش که اینروزها بدون وجود پر مهرش ....بازم از همه ی شما دوستان عزیزم بابت دعاهای خالصانتون ممنونم و بهترینها رو براتون آرزومندم ....

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی

 اما 

اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

تــاوان حرفـهایی که نمی تونی بـگی

تــــــارهای سفیـــــــدیـه که یه شَبـه

لابلای موهـات به وجــــود میــــــاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ