وای خداااااااااااااااااااااااااااا کمککککککککککککککککک - هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
وای خداااااااااااااااااااااااااااا کمککککککککککککککککک

ما سه شنبه شب از سفر برگشتیم ٬روز برگشت قبل از حرکت٬ فهمیدم که دایی تورج که تازه بعد از سه ماه سختی فراوان و ورزش و فیزیوتراپی و .... میتونست با واکر و عصا راه بره و سمت چپ بدنش هم از اون لمسی و بی حرکتی در اومده بود٬زمین خورده و ریه اش کمی سوراخ شده و تو بیمارستان بستریه و تبش بالاس و .... وایییییییییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو این دو سه روز حال پست بقیه سفر رو نداشتم و فقط خودمو به زور میچرخوندم٬ تا اینکه امروز حدود ساعت ۲ که هستی رو برده بودم واسه تعیین سطح زبان ٬مامان زنگ زد و با گریه گفت که دایی سردرد شدید و تشنج کرده ٬به آی سی یو منتقل شده و معلوم شده که باز همون مویرگی که عمل شده بود و کیلیپس گذاشته بودند دو طرفش٬ از یکسانت اونورترش دوباره خونریزیییییییییییییییییییییییییییییییی کرده و این یعنی بدترین حالتی که ممکن بود برای دایی تورج اتفاق بیوفته و دکتر گفته بود خونریزی دوباره یعنی ......تلفن تو دستم قطع شد و های های تو سالن شروع کردم به گریه تا کمی آروم شدم و زدم بیرون٬ ولی تمام راه اشک و اشک و اشکککککککککک .... از صبح تمام خانواده بهم ریخته٬دایی ها مشغوله دکترا و بیمارستان و ....(الهی بمیرم براشون که این دو برادر چیکار کردن تا دایی تونست سرپا بشه و ...)٬مامان و عزیز و همسرش و ما هم داغون و خراب٬هیچ کی با هیچ کی جرات نمیکنه حرف بزنه ٬محمود مدام در تماسه و من بیهوشششش٬بدتر تر تر از همه٬ اینکه از صبح امید داشتیم که خونریزی کم باشه و با بالن جلوشو بگیرن که اینم نشد و خونریزی کم نیست و باید شنبههههههههههههه صبح عمل باز بشه .....وایییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااا قلبم داره میترکه میفهمی ؟؟؟؟؟؟؟دایی من هنوز خیلی جوونه میفمی؟؟؟؟؟تو این سه ماه خیلی عذاب کشید و اذیت شد و با نگاه و اشکش فهموند که خسته شده و از زحمت اطرافیان ....میفهمی؟؟؟؟برگشتن به اونروزای بعد از عمل ٬نگاهه گیجش٬حرف زدنهای بریده بریده شدش٬ بدنه لمسش٬ سر شکافته شده و بی موش که تازه جوونه زده بود ....خیلی دردناکه میفمی؟؟؟؟ریسک بالای عملش که از اوندفعه هم خیلی وضعش بدتره و تازه میرسه به نقطه ی زیر صفر٬ برای مادره مریض و خواهر و ...که هنوز در عذاب بودند و کارشون اشک و آه بود ٬شکنجس میفهمی؟؟؟چرا وقتی با تمام وجودت میخوای برای کسی کاری کنی یا جلوی اتفاقای بد رو بگیری ٬حس میکنی واقعا هیچچچچچچچچچچچچچ کاری ازت برنمیاد و خیلی ناتوان و بدبخت و عاجزی ....

دیگه نمیتونم بنویسم فقط اومدم که بازم ازتون بخوام تو دعاها و راز و نیاز شبونتون دایی تورج من رو که از مریضی و درد گلوله باران شده فراموش نکنید ... وای خدااااااااااا فردا میخوام دوباره برم پشت همون درای بسته ی آی سی یو تورج رو ببینم و به پهنای صورتم برای دردی که این سه ماه کشید و با مظلومیتش جیگر همه رو کباب کرد و من میدونم سردرد شدید یعنی چی٬اشک بریزممممم٬روز شنبه و روزای سختی رو در پیش داریممممم٬خدایاااا خودت به دایی تورج سلامتی و به مادر و خواهرا و برادرا و همسر و بچه ها و ....توان ایستادن و صبوری بده .........وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمککککککککککککک

خداوندا !

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

 پس مرا  دریاب

و به سوی خویش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا 

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

 

خدایا

چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت...

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید،

اما من آن را نمی شنوم....

مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده ی جمال تو را بشنوم.

مرا بیاموز پیوسته تورا بجویم

و همواره به عنوانه یگانه پناهگاهم به تو روکنم....

از "خوب" به "بد" رفتن به فاصله ی لذت پریدن از یک نهر باریک است،

اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت....

بعضی ها گریه نمی کنند !

اما از چشم هایشان معلوم است

 که اشکی به بزرگی یک سکوت

گوشه ی چشمشان به کمین نشسته . . .!

 

از ارتفاع تنهاییم هیچ کس پیدا نیست

با دود علامت می دهم

دلم را آتش زده ام...

التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ